کتاب هایی که خوندم :: گوشه ی دنج تنهایی های من

113....هولدن کالفید


این مدت سه تا کتاب خوندم . اول ازهمه ناتور دشت رو تموم کردم . داستان پسری که از مدرسه اخراج میشه و میشه گفت یه جورایی همه چیز و همه کس رو احمقانه میپنداره و در نوعی کشش بین خودش و محیط پیرامونش به سر میبره . این صرفا برداشت منه ، خوب یا بد از اون کتاباییه که باید یه بارش رو حتما خوند و امتحان کرد ! کتاب ترجمه ی روان و جالبی داده و نویسنده جوری کتاب رو نوشته که فکر میکنی انگار صد ساله باهات دوسته و میشناسدت ! در این حد صمیمی و روون . میشه گفت هولدن از اون پسرای ۱۷ ساله است که فکر میکنه خیلی بزرگ شده و از دیدن این که دیگران اونو فقط یه نوجوان ۱۷ ساله بدونن بیزاره و شاید هم از اون دست آدماییه که هنوز که هنوزه نمیدونه دقیقا چی میخواد؟

اینم یه برش : علامت یک انسان رشدنیافته این است که میخواد بزرگوارانه در راه یک هدف جان بسپارد ، حال آن که علامت یک انسان رشد یافته این است که میخواهد در راه یک هدف با فروتنی زندگی کند .

در کل شخصیت هولدن و رک و واقع بین بودنش رو دوست داشتم . اینکه به دنبال به چالش کشیدن هرآنچه که در اطرافش هست به سر میبره !

بقیه کتاب هارو تو پست های بعدی میگم

...

  • รђคђt๏t :)

109 ... جز از کل یک قانون شکنی عجیب غریب و دوست داشتنی


بالآخره تمومش کردم نمیدونم چی بگم ...در یک کلمه فوق العاده بود یه قانون شکنی عجیب و غریب و دوست داشتنی.درحالی که روی تختم دراز کشیده بودم ، درحالی که روی کاناپه لم داده بودم ، درحالی که تلویزیون میدم و در هرحالی که تصورش رو بکنید این رمان رو می خوندم و لحظه ای و صفحه ای نبود که با خوندنش شگفت زده نشم ! شما دارید رمان رو میخونید و دقیقا درجایی که تصور میکنید قراره بقیه ی داستان ملو وآروم پیش بره اتفاق عجیب و باور نکردنی میوفته که به کل داستان رو عوض میکنه . شاید چشماتون رو باز بکنه و کمک بکنه تا متوجه بشید خوب و بد واقعی چیه و اصلا به چه چیز خوب و به چه چیزی بد میگن ؟ همه ی بی رحمی ها و ظلم ها اونقدر که نشون میدن ممکن هست اونقدرا هم در باطن  بد و تلخ نباشن ‌. خلاصه این که بعدمدت ها تونستم مجذوب یک کتابی بشم که حتی برای یک لحظه هم زمینش نگذارم . کتابی که به قول منتقدانش کاوشی است ژرف در اعماق روح انسان و ماهیت تمدن ! سفر در دنیایی که تا بحال نمونه اش رو کمتر دیدید :)

داستان هم به طورخلاصه راجع به یک پدر و پسره ...همینو میگم و به نظرم هیچ خلاصه ای نمیتونه خق مطلب رو ادا کنه

این هم یک برش :

یک بار موقع شام برای این که آرنجم را روی میز گذاشته بودم دعوایم کرد ازش پرسیدم چرا ؟گفت " کار زشتیه "  گفتم به کی برمیخوره ؟ به تو ؟ چرا ؟دستپاچه شد و وقتی داشتم میخوابیدم _ چون ساعت هفت شب وقت خواب بچه های زیر هفت ساله _ فهمیدم کورکورانه از دستورات زنی پیروی میکنم که خود نیز از شایعات پیروی میکند .فکر کردم شاید همه چیز نباید اینطوری باشه . شاید بتونن یه جور دیگه هم باشن ! هرجور دیگه ...

+پس فکر میکنی مردم چیزهایی پذیرفتن که ممکنه صحیح نباشه ؟

-آخه مجبورن چیزهایی رو بپذیرن وگرنه نمیتونن زندگی روزمره شون رو بگذرونن، باید خانواده شون رو سیر کنن، سقفی بالای سر داشته باشن ، این که یه گوشه بنشینن و فکر کنن چرا؟  براشون تجمل محسوب میشه !

P : انقدر عاشق کتابش شدم که خریدمش هرچند این عکس از نته :)

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

107 ... تاحالا شده که بوی مرگ رو خیلی نزدیک به خودتون حس کنید ...


حال و هوای این روزهام رو دوست دارم . که خلاصه میشه تو کتاب خوندن ، خواب ، فیلم دیدن، نقاشی کشیدن ، استخر و رقص ...از کاف فاصله گرفتم هرچند یک مقدار برام سخته چون تقریبا امکان نداشت در یک بیست و چهارساعت باهم حداقل یک بار حرف نزنیم . دارم کتاب جز از کل رو میخونم و بدون اغراق میگم که تا حالا کتابی به جذابی این کتاب بعد آنی شرلی نخونده بودم ‌.

نمیدونم آیا تا به حال براتون پیش اومده که حس کنید روزهای آخر زندگی تونه وبوی مرگ رو حس می کنید یا نه ؟ ولی باوجود این که ممکنه خیلی مسخره و شاید عجیب به نظر برسه ، حس میکنم این روزا آخرین روزهای زندگیمه :| ولحظه به لحظه بوی خون و مرگ رو بیشتر حس میکنم .و عجیب تراین که تا حالا همچین حسی رو تجربه نکرده بودم وبه کسی هم تاحالا نگفته بودم. حالم خوبه و مثل همیشه طبیعی نفس میکشم اما بی نهایت در وجودم حس کرختی و سنگینی دارم گاهی وقتا هم قلبم عجیب تیر میکشه و این تیرکشیدن منتقل میشه به رگ های دست چپم و از اونجا به کتفم و بعد پشت کمرم و کتفم درد میگیره . اوایل دیر به دیر بود اما جدیدا روزی کم کم سه چهار بار اینجوری میشم . یک شب که از درد قلب و کمرم نفسم به تنگ اومده بود رفتم پیش مادرم که تازه دراز کشیده بود بهش گفتم قلبم درد میکنه اونقدر که نفسم بالا نمیاد گفت بیا اینجا بغلم دراز بکش . رفتم بغلش دراز کشیدم دستای تپلی و نرمش رو در دستم گرفتم و از درد فقط ناله کردم و اشک ریختم . البته فقط همون یه بار بود که این درد به طرز مهلکی غیرقابل تحمل شده بود و معمولا اینجور دردا برای من مدتش پنج شش ثانیه بیشتر نیست . عجیبه اما انقدر تاحالا مرگ‌رو به خودم نزدیک ندیده بودم! میترسم؟؟؟ نمیدونم ...شاید

هرچند فقط یک حس باشه یعنی امیدوارم که همینطور باشه

  • รђคђt๏t :)

106 ...عقاید یک دلقک


عقاید یک دلقک رو خوندم و بالآخره تموم شد . خب هر کس سلیقه ای داره البته اما از اون کتابایی نیست که بگم در طی رمان اگر بخونیدش زمین نمیذارید! اوایل داستان ریتم آروم و کندی داره و ممکنه حوصله شمارو سر ببره اما اواسط داستان به اوج خودش میرسه هرچند بعدش حس میکنید که کتاب سقوط میکنه ...در کل چندین بار این نقاط اوج دیده میشه .

داستان هم درمورد دلقکی هست که در کارش به شدت افت میکنه و ... داستان زندگی هم از زبان خودشه .

اما به قول دکتر گوشواره های گیلاس این که من میگم یه کتاب از نظرم جذاب نبوده باید بیشتر شمارو ترغیب کنه که بخونیدش و نظراتتون رو به اشتراک بذارید :) شاید شما نکته ی بهتری گرفتید از کتاب که مثلا یکی مثل من نتونسته دریافت کنه .

اینم یه قسمت از کتاب :

مردم نمیتوانند درک کنند که معنی اوقات فراغت و تعطیلی برای یک دلقک درواقع فراموش کردن کار است ، اما آن ها این مسئله را نمیفهمند.چون طبیعی است که آن ها اوقات فراغت و بیکاری خود را با دیدن برنامه ی یک هنرمند پر میکنند. مشکل دیگر هنرمندانی است که به هیچ چیز جز هنر فکر نمیکنند! اما احتیاجی به اوقات فراغت و تعطیلی ندارند، چون اصلا کار نمیکنند.ولی به مجرد این که کسی که دارای ذوق هنری است را هنرمند خطاب میکنند ، زجر آورترین سوتفاهم ها آغاز میشود ....

  • รђคђt๏t :)

105 ...ملت عشق


دو روز بدون وقفه ملت عشق رو خوندم و در فضای کتاب غرق شدم .بدون شک از بهترین کتابایی ِ که خوندم . متن رمان خیلی روون و البته گاهی غیرقابل فهم میشد اما سعی میکردم روش فکر کنم ... از اون کتاباییِ که باید چندین و چند بار خوند و هربار نکات جدیدی رو میشه فهمید . از اون قسمت هایی هم که خوشم میومد اسکرین گرفتم چون انقدر تو متن داستان گم شده بودم که دلم نمیومد رهاش کنم و برم سراغ دفترم تا درونش یادداشت کنم .

خلاصه این که کتاب خوبیه پیشنهاد میکنم بخونید . اینم بگم که واقعا عاشق شخصیت شمس شدم . عاشق جسارت و آزادگیش ،‌عاشق بی پرواییش ، عاشق غیرقابل پیش بینی بودنش :)

تصمیم دارم هردفعه که تونستم یه قسمتی از متنش رو که خوشم اومد بنویسم ...

قاعده ی سی و هشتم

برای عوض کردن زندگی مان ، برای تغییر خودمان ، هیچ گاه دیر نیست .هرچند سال که داشته باشیم، هرگونه که زندگی کرده باشیم .هر اتفاقی که از سرگذرانده باشیم ، بازهم نو شدن ممکن است . حتی اگر یک روزمان شبیه روز دیگری باشد،باید افسوس بخوریم . باید درهرلحظه و هرنفسی نو شد برای رسیدن به زندگی ِ نو باید پیش از مرگ مُرد ....

  • รђคђt๏t :)

گوشه ی دنج تنهایی های من

خاطرات ِ من ....

The natural word is so beautiful
at the moments

کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan