بایگانی ارديبهشت ۱۳۹۷ :: گوشه ی دنج تنهایی های من

memory 90 ... فوبیای امتحان عملی


چهارشنبه امتحان آناتومی عملی دارم ‌ و کم کم احساس میکنم که در من کلن یه نوع فوبیا نسبت به هرچی امتحانِ عملی وجود داره . حتی اگر صدمرتبه خونده باشم و یه شدت هم براش آماده باشم سرجلسه به قدری استرس میگیرم و هول میشم که کافیه برای فراموش کردن این که حتی استخوان دست و پارو چجوری از هم تشخیص میدن ! میخوام بگم در این حد تباهم :| و واقعا هم نمیدونم اشکال کار از کجاست و منشا این مشکل چیه ؟ حالا جالبیش اینجاست که مثلا ممکنه اصلا هول هم نشم ولی یکدفعه سرجلسه عملی احساس میکنم فراموشی گرفتم باوجود این که مرور کرده باشم.

حالا این چهارشنبه امتحان آناتومی عملی داریم + بافت عملی و خدا خودش کمک کنه . هردوش سخت و استرس آورن . مخصوصا اونجاش که برای هر قسمت پنجاه ثانیه وقت داری و یدفعه استاد دادمیزنه : بعدددیییی !!

راستی خیلی وقت بود ننوشته بودم . خیلی درگیر امتحانای میان ترم و پایان ترمایی هستم که بلافاصله بعد میانترم شروع شدن. به شدت هم دلم برای خانواده ام تنگ شده ... مخصوصا تو این حال و هوای ماه رمضان . اما خب روزه گرفتن تو خوابگاه هم تجربه ی جالبیه :)

التماس دعا

Missshahtot

  • รђคђt๏t :)

memory 89...نمیدونم منشا این حال بد چی میتونه باشه+بعدا نوشت...

مغزم پر از حرفه و از درد داره سوت میکشه ، درواقع انگار صدنفر آدم داخل مغزم ایستادن و با هم دارن حرف میزنن و جملاتی رو فریاد میزنن و انقدر  ذهنم کلافه و پر از حرف و زمزمه است که کافیه برای تمرکز نداشتن و لال شدن  ! نمیدونم مداوای این حالتی که بهش دچار شدم چیه ولی حالم خیلی بده خیلی ،  ولی دقیقا نمیدونم منشاش از کجاست .... قرار بود بیام از اتفاقات خوب بنویسم ولی انقدر حالم بدهست که کافیه برای ننوشتن و تمرکز نداشتن ... راستش دلم سکوت خونه مادربزرگم رو میخواد ، شبا که میشد مینشستیم تو حیاط بزرگترا  هندوانه قاچ میکردن و میخوردن ... و یکی هم مثل من روی پاهای مامانش دراز میکشید و به آسمون و ستاره های پرنورش نگاه میکرد، به مادرم میگفتم موهام رو نوازش کنه و هربار که دستانش رو داخل موهام میبرد و نوازش میکرد انگار هرانرژی منفی و هر دغدغه و فکری که منو به خودش مشغول میکرد میبرد به ناکجا آباد و من آرامش میگرفتم و کم کم چشمام گرم خواب میشد . تعطیلات خیلی خوبی بود ولی باز هم احساس خستگی رو با تک تک سلولام لمس میکنم و مهم تر این که ذهنم دائما کلافه  و پر از حرف نگفته و  زمزمه های عجیبه ... شاید دارم دیوانه میشم شایدم ...

P1 : نشسته بودیم داخل پذیرایی یدفعه به خواهرم نگاه کردم و بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد ... به مادرم گفتم دوری از شما و توتک بیش از اون چه که فکرش رو بکنی و درتوان من باشه سخت و آزاردهنده است !

P2 : کامنتارو بعدا تائید میکنم

P3 :  امشب واقعا پرواز سخت و کسل کننده ای داشتم. دوساعت تاخیر + نشستن دقیقا کنار جایی که کلی صدای مزخرف و رو اعصاب تولید میکنه ... بازم خداروشکر که با این وضع هوا سقوط نکردیم ‌.

بعدا نوشت :

میدونید بدترین حالت ممکنی که برای یه شخص میتونه پیش بیاد این که اعصابش از دست خودش خورد باشه به خاطر یک سری اشتباهات ، چون اگر از دست یکی ناراحت باشی میگی خب از دست اون ناراحتم و خارج از اختیار منه ولی وقتی از خودت ناراحتی ، میدونی که منشاش خودت هستی و دقیقا به اختیار خودت اشتباه کردی ! منم بی اندازه از دست خودم و یک سری کارای خودم و اشتباهاتم که بی حد واندازه است دلخورم و واقعا نمیدونم کی تموم میشه این عذاب وجدان ها ...


  • รђคђt๏t :)

memory88....ملی و راه های نرفته اش !


خیلی دوست دارم اول نظر شمارو راجع به فیلم "ملی و راه های نرفته اش " بدونم :

کسایی که فیلم رو دیدن بگن که :

۱ ) کدوم سکانس این فیلم بیشتر از همه شما رو تحت تاثیر قرار داد

۲ ) مقصر تمام این اتفاقاتی که برای ملی افتاد رو چه کسی یا کسانی میدونید ؟

۳) به نظر شما بهترین راه حل برای کسایی که چنین ازدواج های ناموفقی دارن چی میتونه باشه ؟

۴ ) علت اصلی تمام این بیماری ها و رفتار های روانی شوهر ملی ؟


حتی اگر به یکی از سوالات هم جواب بدید منو از این آشفتگی ذهنی در میاره ...

پیشاپیش ممنونم از پاسختون و این که قول میدم تو این تعطیلات جواب کامنتارو بدم انشالله و کلی هم خبر و اتفاق داغ دارم که دوست دارم بنویسمش :)

  • รђคђt๏t :)

memory 87 ...‌کاش میشد یکی هم اینجوری عاشق ما بشه :)

همیشه از این که زندگیم بوی یکنواختی و راکد بودن بگیره بیزارم و این خصوصیت هم شبیه مادرمِ که اونم آدم یک جا نشین و آرومی نیست که البته باید گفت آدما تو هر بازه ای از زندگی یه چیز خاصی رو طلب میکنن ...گاهی آرامش ...گاهی چالش ها و ... شایدعجیب باشه اما گاهی به خودم میگم خیلی باحال میشد مثلا همین الان که تو موبایلت داری اینستا رو چک میکنی یا مثلا فلان ویس رو گوش میدی یه اتفاق خیلی غیرمنتظره بیوفته مثلا یه پیام یا پی ام از یه آدمی که اصلا انتظار نداشتی یا شایدم مثلا تو خوابگاه داری به درو دیوار زل میزنی یدفعه یه هدیه خیلی باحال از طرف یه دوست یا خانوادت بگیری و بخوان سورپرایزت کنن . نمیدونم یا حتی شب بخوای بخوابی و یکی برات یه آهنگ بفرسته که باعث بشه صدبار پلیش کنی ! اینجور اتفاقای شیرین و غیر منتظره خیلی میچسبه انصافا

دیشب با "کاف" رفته بودیم سینما فیلم "لاتاری " رو دیدیم . البته کاف نمیومد و با کلی اصرار من راضی شد بعد امتحان زبان عمومی بریم . خب در مورد فیلمش بگم که واقعا معرکه بود و مطمئنم اگر تنها رفته بودم کلی گریه کرده بودم . خیلی چسبید و خستگی امتحانا یه جورایی از تنمون بیرون رفت . انقدر غیرت و عشق یک مرد ایرانی رو خوب به تصویر کشیده بود که وسطای فیلم برگشتم رو به کاف گفتم : کاش میشد یکی هم اینجوری عاشق ما بشه ! و الان میتونم قیافه خودم رو تصور کنم درحالی که دو دستم رو بهم گره زده بودم و با چشمای قلب قلبی به کاف خیره شده بودم   :)) اونم در حالی که نگاهش رو از صورت من میگرفت با هیجان گفت اره اره و بعد دوباره به فیلم خیره شد .و خب هنوزم از حرفم پشیمون نیستم و اگر فیلم رو ببینید یا دیده باشید این حرف من رو به احتمال زیاد تائید میکنید

+ دیگه خیال بافی کافیه بریم سراغ کار و زندگیمون .  اما دوست داشتم این حس و این حرف از ته دل رو ثبت کنم راستی آهنگشم واقعا عاالی بود . اهنگ : کجا باید برم

++خلاصه این که خیلی خوش گذشت تصویر پایینم . دست سمت راستی منم :دی  . دعا فرانوشتون نشه :)



  • รђคђt๏t :)

memory 86 ...عنوانی به ذهنم نمیرسه واقعا

قبل خوندن باید بگم که این پست هیچ ارزش محتوایی ندارد و صرفا غُر  می باشد :

قبلا یه جا خونده بودم برای چیزی که خارج از محدوده کنترلی ِ توعه بحث و جنگ نکن ! نمونه بارزش این چند روز که بین دخترا بحث کردیم ، هی بحث کردیم که یکم از خودخواهی شون کم کنن و به خاطر کسایی که زبان شون خوب نیست راضی بشن که تاریخ امتحان عوض بشه و واسه یه کسی هم مثل من که کلی فشار رومه و معدل برام خیلی مهمه فرصتی باشه برای بهتر کردن معدل ، اما انگار نه انگار تا استاد اومد روز از نو و روزی از نو  .... یعنی حرصایی که من این چند روز از دست بچه های این دانشگاه خوردم بدون شک باعث شده که یه نه ده سالی پیر بشم :| من اخه کِی این همه ریزش مو داشتم اما الان که موهامو شونه میکنم یعنی دسته دسته مویی هست که جدا میشه و این خیلی داره نگرانم میکنه . بخدا بچه ها مهندکودکی بیشتر به فکر همه ان تا این آدما که خیرسرشون ادعای دانشجو بودن دارن . یعنی دارن کاری میکنن که علاوه بر این که کلن خودم رو از هر حاشیه ای کنار کشیدم، کاری به کار دخترامون هم نداشته باشم و از این به بعد با دخترا هم دیگه بحثی نکنم و در عوض هیچ کمکی هم نکنم ! بذارم هرکاری میخوان بکنن و دیگه حرص بیخود نخورم ( واقعا خونسردی در مقابل این جور مسائل برای من خیلی سخته )

P1 : به میم بگم چرا موافقت نمیکنی تاریخ امتحان جابه جا بشه ؟ میگه بعد تعطیلاته میخوام برم شمال :| و اون یکی هم میگه اخه تولدمه :| بعد جالبیش این که یه سری مثلا برای این که بگن درسشون خوبه یا چون یه جورایی قدرت دست میم و بقیه است و اونا اگر بخوان میتونن براشون حرف درست کنن نه تنها سکوت میکنن بلکه حتی دفاع هم میکنن ! یکیشون به منم گفت بیچاره ات میکنن ها داری باهاشون مخالفت میکنی منم گفتم هیچ غلطی نمیتونن بکنن .  گاهی لازمه آدم بی ادب بشه در مقابل اینجور آدما واقعا .

P 2 :به خاطر امتحانا و فشاری که رومه انقدر خسته ام ، انقدر خسته ام که خدا میدونه . در کنار همه این ها باید برای امتحان زبان عمومی هم بخونم .چکار کنم خستگیم بره بیرون به جز بیرون رفتن و پیاده روی کردن و آهنگ گوش دادن و غذا پختن :/

P 3 :یادم باشه قضیه عجیب ز رو بنویسم  + کامنتای پست قبل به زودی بعد از آروم شدنم تائید میکنم

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

memory 85 ....نترس اگر دلِ تو از خواب کهنه پاشه ...

من دقیقا همون لحظه ای که برای آخرین بار  با چشمان اشکی به خانه ی تو نگاه میکردم و خداحافظی میکردم یه تیکه از وجودمو، جا گذاشتم  . خیلی خوب اون لحظه رو به یاد میارم . از عصر بغضی گلوم رو گرفته بود و به سختی تحملش میکردم ، حزن و اندوه تمام وجودمو در برگرفته بود ، به خودم دائم میگفتم هی دختر چیزی نشده که ! مهم مکان و جا نیست تو برای همیشه اونو درون قلبت داری و میتونی حسش کنی ... اما وقتی که واردخانه ی تو شدیم .و برای آخرین بار طواف کردم به پهنای صورت اشک میرختم ، در بهت و ناباوری به سر میبردم به خودم میگفتم انگار همین دیروز بود که مُحرم شده بودم و داخل اتوبوس حرکت میکردیم ، فارغ از اتوبوس و مردمش و شلوغیاش حرفای مرجان در ذهنم تکرار میشد که  میگف  شاید باور نکنی اما وقتی برای بار اول خانه ی خدا رو میبینی خود به خود اشک میریزی و من با خودم میگفتم مگه میشه ؟ اخه چجوری ؟... تا این که وقتی وارد صحن شدیم و خانه ی تو رو دیدم ، شاید خیلی ساختمان ها و برج هایی اطراف خانه ات رو احاطه کرده بودن  اما مهم قلب ِ من بود که انگار یه لحظه ایست کرد ...‌تمام و تمام وجودم یک لحظه میخکوب شد و درون قلبم حجم عظمت و بزرگی ِ تو رو حس میکردم . دست کشیدم روی صورتم به دست خیسم نگاه میکردم و با خودم میگفتم من کی این همه اشک ریختم و این اشکا دقیقا از کجا اومده بود ، حاج آقا مارو به سمت اطراف خانه ات هدایت کرد و من همچنان راه میرفتم ....نگاه میکردم و ناخودآگاه اشک میرختم . زیرلب ذکر و دعاهای مخصوص رو تکرار میکردم . به زمزمه بقیه همسفرانمون گوش میکردم .اما اختیار از دست داده بودم و همچنان اشک بود که از چشمان من میومد ... میدونی بدترین لحظه ی سفر من دقیقا همون لحظه ی وداع بود . اون زمانی که دعای وداع رو با آه و حسرت میخوندیم . بعد از تمام شدنش ،‌ با پدر مادرم راه خروجی رو درپیش گرفته بودیم انگار قدرت نداشتم سرم رو برگردونم ، اما بالاخره وقتی قدرتشو بدست آوردم تا به سمت خانه ی تو نگاه میکردم با تک تک اعضای وجودم گریه میکردیم و تورو صدا میزدیم انگار در رویایی به سر میبردم که حالا تازه بیدار شده بودم . گفتم بهم کمک کن رو توبه ای که کردم بایستم و پاک بمونم‌ ، گفتم بهم کمک کن به هر شکلی که خودت صلاح میدونی به مردمم خدمت کنم حتی یه کار کوچک و خیلی حرفای دیگه ، خیلی آرزوهام رو برآورده کردی ، خیلی دستم رو گرفتی . اما من چه قدر از تو و خودم دورشدم ...میدونی  تو همیشه  در قلب من هستی اما من هنوزم احساس میکنم یه تکه ای از وجودم رو اونجا گذاشتم ....
و هنوزم که هنوزه با نوشتن درباره ی تو و اون سفر اشک میریزم ...

  • รђคђt๏t :)

گوشه ی دنج تنهایی های من

خاطرات ِ من ....

The natural word is so beautiful
at the moments

کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan