118 ....آخرین دیدار با "ح" :: گوشه ی دنج تنهایی های من

118 ....آخرین دیدار با "ح"


دقایق آخری بود که تو شهر بودم و حدودا یک ساعت قبل پروازم داخل فرودگاه نشسته بودم . از همه دوستام خداحافظی کرده بودم و همچنین یه پیام کوتاه برای خداحافظی و حلالیت نوشته بودم داخل گروه کلاسیمون . بعد تحویل دادن بار نشستم رو صندلی تا زماتی که سالن ترانزیت باز بشه که داخل تلگرامم پیام اومد ، رفتم بازش کردم چشمام چهارتا شد ! نوشته بود دارم میام فرودگاه ...یک لحظه قلبم ریخت و و هاج و واج نگاه میکردم به صفحه ی گوشیم . ازش پرسیدم ساعت پرواز منو از کجا متوجه شدید ؟؟ میگفت رفته تو سایت اطلاعات پروزا رو دیده و متوجه شده این پرواز تنها پرواز امشبه .... نمیدونستم واقعا چکار کنم . بهش گفتم نیاید چون اگر بیاید من نمیام بیرون و چند دقیقه دیگه هم میرم سالن ترانزیت اصلا نمی تونید اونجا بیاید ! گفت که من دارم با تمام سرعتی که ازم بر میاد ، میام که واسه آخرین بار ببینمت اگر نتونستم دیگه حرفی نیست . گفتم هرکاری میخواید بکنید اما بدونید منو نمیتونید ببینید . هرچه قدر اصرار کرد هرچه قدر التماس کرد جوابش رو ندادم و گوشیم رو خاموش کردم و از گیت رد شدم رفتم داخل سالن ترانزیت . همین که داخل سالن ترانزیت نشستم لبخندی از روی حس رضایت زدم که دیدی نتونستی منو ببینی .... اما یک لحظه غم عجیبی به سراغم اومد . خودم رو یک لحظه جاش گذاشتم ، مخصوصا با اون کم محلایی که این همه مدت بهش کردم و هر حرفی که دلم خواست بهش زدم ! این که نرفت و موند پای عشق اشتباهی که پیدا کرده بود....همه اینا باعث شد گوشیم رو روشن کنم . دائما بالای گوشیم نوتیف میومد که کجا رفتید؟ چرا جواب نمیدید ؟ شاتوت ...شاتوت ...پیامارو باز کردم گفتم بله ؟ من دیگه دارم میرم منو فراموش کنید .گفت خواهش میکنم این آخرین باره ، دیگه معلوم نیست که کی بتونم کادوتون رو بهتون بدم ( یادم رفت که بگم برای تولدم کادو خربده بود اما به هیچ عنوان ازش قبول نکردم ! میگفت به عنوان یه همکلاسی بگیردش گفتم نه ...بعدا که به مامانم گفتم گفت کار خوبی کردی اما اگر رفتنی شدی ازش بگیر . خلاصه این که علت اصلی این که میخواست منو ببینه واسه این بود که کادو رو بده ) بازم گفتم نه نمیام ! فقط ده دقیقه تا پرواز مونده بود ...خیلی دوراهی سختی بود ، خیلییی . نگاه به ساعت کردم دیدم لحظه های اخره . کیفم رو سپردم به یک خانم میانسال و از سالن ترانزیت اومدم سالنی که بار رو تحویل میدن با سرعت اومد پیشم گفت سلام‌ ، خیلی اروم گفتم سلام ...جعبه رو گرفت روبروم زود از دستش کشیدم بیرون ....درحالی که به کف راهرو خیره بودم گفت شما چیزی ندارید که به من بدید گفتم نه و سریع گفتم خدافظ ورفتم . برگشتم دیدم که اونم برگشت و رفت ... تمام لحظات قبل اون زمان یادمه که خیلی خوشحال و سرحال بودم ، اما تا قبل این که نگاهم به چهره اش بیوفته . هیچ وقت چهره اش از جلو چشمام کنار نمیره ...تنها چیزی که درون چشماش میشد دید پاکی و یه جور معصومیت بود و یه احساس کاملا پاک بدون هیچ هوس. بعد اون یک چیزی درونم شکست و حس بدی داشتم  ....دیگه باور کردم که علاقه اش واقعیه و باور کردم که به این زودیا فراموشم نمیکنه . فقط هنوز خیلی بچه است و همینطور که سنش بالاتر میره احساسش رو عاقلانه تر نشون میده ....اما اما اما در کنار همه ی اینا هنوزم ذره ای احساس درون خودم بهش حس نمیکنم و تمام حرفام مثل یک دلسوزی و ترحمه نه بیشتر نه کمتر . و اما خوشحالم از این که هیچ وقت امیدوارش نکردم ک حتی آخرین بار هم به طور کامل از خودم ناامیدش کردم و فکر میکنم این بهترین کاره هدیه ای که بهم داده بود رو باز کردم یه دستبند نقره ی شیک و ظریف . انصافا سلیقه اش خوبه اما من نمیتونم دستم کنم چون حس بدی بهم میده . کلی حس ناراحتی و غم !

امیدوارم که بتونه فراموشم کنه و حسش از بین بره ‌. هرچند خودمم باورم شده که قادر نیست و علاقه اش یه چیزی فرارتر از این حرفاست

P 1 : خیلی اتفاقا میوفته نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن تو وبلاگ نمیره . دائما به کانال نویسی واسه یه مدتی وسوسه میشم

  • รђคђt๏t :)
نظرات  (۰)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

گوشه ی دنج تنهایی های من

خاطرات ِ من ....

The natural word is so beautiful
at the moments

کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan