111 ....قاطی پاطی :: گوشه ی دنج تنهایی های من

111 ....قاطی پاطی


سال پیش همین موقعها بود که ماهم منتظر بودیم و شب و روز انتظار میکشیدیم که جواب انتخاب رشته ها بیاد . نمیدونم ناراضی ام از انتخاب رشته ام یا راضی ؟ مسلما از خود رشته ای که انتخاب کردم رضایت کامل رو دارم اما درمورد اولویت هام تو انتخاب شهر ...نمیدونم . شاید اگر برمی گشتم یه شهری نزدیک تهران میزدم مثل کرج ، سمنان ، همدان و ... . درسته که سطحش از یه شهری مثل شیراز یا اصفهان یا یزد یا... پایین تره ولی مگه من میخواستم تو این هفت سال عمومی بمونم ؟ مگه من میخواستم بعد هفت سال خداحافظی بکنم و مشغول به کار بشم . در کل میخوام بگم این روزا یه حس پشیمونی به شدت مزخرفی دارم تجربه میکنم . برخلاف یه سریا که واسه شروع ترم جدید ذوق و شوق دارن من کاملا حس پوچی دارم .جواب جابه جایی و مهمانیم اواخر شهریور میاد انقدر واسش استرس دارم که منی که تبخال نمیزدم . یه روز صبح پاشدم و دیدم گوشه ی لب بالاییم یه تبخال گنده و دردناک زده . کافی پدرم پشت تلفن با یکی از دوستاش راجع به مهمانی من حرف بزنه یا کافی بخوام با کسی درموردش حرف بزنم ، یه تیک عصبی ناجوری سراغم میاد که هرگز تا حالا تجربه اش نکردم . هیچ کس تاکید میکنم هیچ کس نمیتونه حسی که دارم  رو بفهمه و درک کنه . دقیقا حس ادمی رو دارم که دوازده سال خودش رو تو درس کشته و از همه تفریحا و استراحتاش زده حالا به یه نقطه ی پوچی رسیده انگار که تمام اون تلاشا به باد رفته . میدونم ناشکری دارم میکنم میدونم که دارم کفر میگم اما گاهی به خودم میگم واقعا حق تو این بوده ؟ فقط خود خدا بخیر بگذرونه نمیدونم اگر باهام موافقت نشه دقیقا قراره چه واکنشی داشته باشم ؟مخصوصا درمقابل پدری که با کلی وعده و وعید یه جورایی سرم رو شیره مالید و به آینده ام با خودخواهیاش خیانت کرده ...پشیمونی رو تو جز جز اعضای صورتش حس میکنم !


اون چالشی که درموردش گفتم رو اخر دلمو زدم به دریا و رفتم توش . راضی هستم از خودم و حس خوبی دارم . چون با موفقیت پشت سرش گذاشتم  .‌حالا جرئت و شجاعتم بیشتره و کمی بیشتر از قبل به خودم اطمینان دارم . حالا یه چالش جدیدی رو شروع کردم و اون هم چیزی نیست جز مشاور شدن :) اوایل شهریور بود که دوستم اومد پی ویم گفت یه گروه هستن که واسه بچه های بی بضاعت و بی سرپرست مخصوصا بچه های زلزله زده کرمانشاه به صورت رایگان مشاوره میدن . منم خب تا چند روز خیلی مردد بودم اما با خودم گفتم بد نیست که لابه لای این روزمرگی ها که عملا هیچ فایده ای هم نداره به کسی کمک کنم . اخرش یه دانش آموز بهم دادن که خیلی کیس ویژه ایه و حالا باید یه پست مفصل راجع بهش بنویسم . اما باید بگم که اوضاعش انقدر وخیمه که روز اول که باهاش آشنا شدم . شبش چشمام پر از اشک شد و به حال خودم فقط تاسف خوردم همین !


P 1 :این مدت کلی فیلم دیدم و کتاب خوندم که حتما سر فرصت مینویسم

P 2 : دیدم رو بیوش نوشته تو بهترین اتفاق هر روز منی ...اول یه حس خوشی بهم دست داد هی با خودم میگفتم ببین با توعه ها  :) بعد یادم اومد کی اینو نوشته بادم خالی شد ، با خودم گفتم لعنتی تو چرا از دوست داشتن خسته نمیشی ؟ بس نیست این همه روندن ها و بی محلی کردن ها ؟عجب ادم لجباز و یک دنده ای هستی ........

P 3: در مورد انتخاب رشته هم ، تبریک میگم به تمام کسایی که به خواسته شون رسیدن بدونید که این شروع راهه و اما در مورد کسایی که نتونستن باید بگم که بدونید که این نقطه پایان نیست و اگر یه جور دیگه بهش نگاه کنید مثل یه شروع دوباره میمونه .


  • รђคђt๏t :)
نظرات  (۲)
ولی مطمئن باش هر اتفاقی که برات بیوفته شاید اونی نباشه که میخوای اما حتما چیزیه که به صلاحته🙂
چه کار خوبی میکنی واسه مشاوره😍
دقیقا موافقم باهات...
اره خیلی حس خوبی داره😍
ان شاء الله که موافقت میشه اینقدر خودت رو اذیت نکن بالام جان 
ایول در همه ى چالش هاى زندگیت سر بلند بیرون بیاى صلوات 

انشالله...
ممنونم عزیزم و همچنین :*
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

گوشه ی دنج تنهایی های من

خاطرات ِ من ....

The natural word is so beautiful
at the moments

کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan