108....باور :: گوشه ی دنج تنهایی های من

108....باور

داشتم بعد از مدت صفحات دنبال کنندگان رو چک میکردم و دیدم چه تعداد افراد زیادی از دنبال کنندگان خاموش و روشنم قطع دنبال زدن  .‌راستش به جای این که ناراحت بشم خیلی خوشحال شدم نه این که از وجود کسی در وبلاگم ناراحت باشم نه . اما واقعا این خواهش رو دارم که اگر با خوندن نوشته ها و روزمره های زندگیم حس بدی بهتون دست میده همین الان اون گزینه ی قطع دنبال رو فشار بدید . و مطمئن باشید نه ناراحت میشم نه بهم برمیخوره یا هر فکر دیگه ای .من همینم باطن و ظاهر همینه و چیز اضافه ای برای گفتن نیست ...

حقیقتا حس میکنم هیچ کسی تاکید میکنم هیچ کسی زندگی به گندی زندگی من نداره ! یعنی دقیقا زندگی ما همونقدر از بیرون دراماتیک و زیباست که همون قدر از درون از هم پاشیده و تباه . پدر مادرم با دستان خودشون دارن روحم رو میکشن و هیچ کدوم به این حقیقت مزخرف آگاه نیستن . شایدم باشن و آگاهانه دارن این کارو میکنن . حس میکنم دوباره همون باتلاق افسردگی داره میاد سراغم و اطرافم رو خالی تر از اونی میدونم که بخواد دلخوشی من در این وضع اسف بار زندگیم بشن . با وجود این که همیشه و همیشه سعی کردم از اون مهر و محبت درونیم و ناخودآگاهیم به بقیه در حدتوانم بچشونم اما میشه گفت به معنای واقعی تنهاتر از اونی هستم که بخوام توصیفش کنم . من حتی پدر مادر خود خواهم هم رو برای خودم ندارم . پدر مادر خودخواهی که همیشه خودشون رو در اولویت قرار دادن در مورد همه چی . چطور باید از دیگران این انتظار رو داشته باشم ؟ همون طور که خودمم میدونم یه روزی خیلی بی سر و صدا همه رو ترک میکنم و میرم جایی که حداقل انتظار محبت و دیده شدن رو هم از کسی نداشته باشم

+ به صورتم نگاه کرد گفت

+ مهربونی

_ خودم میدونم

+ خیلی بیشتر از خود واژه . میدونی یه جورایی زیادی ...

برای بار اول بود که کسی این حقیقت رو جلوی چشمم به زبون میاره . چشمام  رو بستم و تلخ گفتم : اونم میدونم

+ از من نرنج . یه روزی میفهمی که هیچ کسی لیاقتشو نداره و هیچ کسی مهم تر از خودت وجود نداره . به یه روزی میرسی که از همه دست میکشی و اون وقته که جای خالیت همه رو میرنجونه ...

و در واقع خودم رو خیلی زیاد به اون روز نزدیک میبینم . تغییراتی در خودم و احساساتم حس میکنم که اول از همه خودم رو میترسونه . و حالا معنی حرفاشو با وجود این که در نگاه اول خیلی مسخره می دیدم الان دارم با تمام وجودم حسش میکنم .

P : واقعا به یه مسافرت احتیاج دارم اونم نه جمعی تنهای تنها اونم نه برای دو سه روز ، حداقل برای ده روز !

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

گوشه ی دنج تنهایی های من

خاطرات ِ من ....

The natural word is so beautiful
at the moments

کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan