107 ... تاحالا شده که بوی مرگ رو خیلی نزدیک به خودتون حس کنید ... :: گوشه ی دنج تنهایی های من

107 ... تاحالا شده که بوی مرگ رو خیلی نزدیک به خودتون حس کنید ...


حال و هوای این روزهام رو دوست دارم . که خلاصه میشه تو کتاب خوندن ، خواب ، فیلم دیدن، نقاشی کشیدن ، استخر و رقص ...از کاف فاصله گرفتم هرچند یک مقدار برام سخته چون تقریبا امکان نداشت در یک بیست و چهارساعت باهم حداقل یک بار حرف نزنیم . دارم کتاب جز از کل رو میخونم و بدون اغراق میگم که تا حالا کتابی به جذابی این کتاب بعد آنی شرلی نخونده بودم ‌.

نمیدونم آیا تا به حال براتون پیش اومده که حس کنید روزهای آخر زندگی تونه وبوی مرگ رو حس می کنید یا نه ؟ ولی باوجود این که ممکنه خیلی مسخره و شاید عجیب به نظر برسه ، حس میکنم این روزا آخرین روزهای زندگیمه :| ولحظه به لحظه بوی خون و مرگ رو بیشتر حس میکنم .و عجیب تراین که تا حالا همچین حسی رو تجربه نکرده بودم وبه کسی هم تاحالا نگفته بودم. حالم خوبه و مثل همیشه طبیعی نفس میکشم اما بی نهایت در وجودم حس کرختی و سنگینی دارم گاهی وقتا هم قلبم عجیب تیر میکشه و این تیرکشیدن منتقل میشه به رگ های دست چپم و از اونجا به کتفم و بعد پشت کمرم و کتفم درد میگیره . اوایل دیر به دیر بود اما جدیدا روزی کم کم سه چهار بار اینجوری میشم . یک شب که از درد قلب و کمرم نفسم به تنگ اومده بود رفتم پیش مادرم که تازه دراز کشیده بود بهش گفتم قلبم درد میکنه اونقدر که نفسم بالا نمیاد گفت بیا اینجا بغلم دراز بکش . رفتم بغلش دراز کشیدم دستای تپلی و نرمش رو در دستم گرفتم و از درد فقط ناله کردم و اشک ریختم . البته فقط همون یه بار بود که این درد به طرز مهلکی غیرقابل تحمل شده بود و معمولا اینجور دردا برای من مدتش پنج شش ثانیه بیشتر نیست . عجیبه اما انقدر تاحالا مرگ‌رو به خودم نزدیک ندیده بودم! میترسم؟؟؟ نمیدونم ...شاید

هرچند فقط یک حس باشه یعنی امیدوارم که همینطور باشه

  • รђคђt๏t :)
کتاب هایی که خوندم

گوشه ی دنج تنهایی های من

خاطرات ِ من ....

The natural word is so beautiful
at the moments

کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan