103 ....اعترافی تلخ تر از زهر :: گوشه ی دنج تنهایی های من

103 ....اعترافی تلخ تر از زهر


از همون بچگی بچه ی ساکت و آرومی بودم ...اهل شیطنت و خرابکاری و خیلی کارای دیگه هیچ وقت نبودم . ولی آدمی نیستم که بگم ای کاش شیطنت میکردم چون کلن با روحیاتم سازگار نیست و در کل حس میکنم از همون اول هم آدمی بودم که عقل و منطق و جدی بودن رو به احساساتی شدن و کاری بر حسب احساسات انجام دادن ترجیح میداد.  اما با همه اینا ، همیشه وقتی به عقب برمیگردم از انجام یه سری کارا و رفتارم خجالت زده و پشیمون میشم و باخودم میگم مثلا اون موقع واقعا چجوری روت شده فلان کاری رو بکنی ؟ با این که مطمئنم قبلش فکر کرده بودم ولی انجام اون کارو بی نهایت احمقانه میدونم :|

در کل هرچی که سنم میره بالاتر ، سختگیر تر میشم و قبل انجام یه کاری به شدت فکر میکنم . درواقع یه فکری مثل خوره و یا کنه میوفته تو سرم شروع میکنه دونه به دونه سلول های مغزم رو میخوره و من میشینم ساعت ها فکر میکنم که نکنه فلان کار عواقب بدی داشته باشه و دیگران چه فکری میکنن ؟ و این موضوع درمورد کوچک ترین اتفاق های زندگیم صدق میکنه یه مثال میزنم : مثلا استوری ایسنتا که یکی از واقعا بی اهمیت ترین مسائله من قبلش میشینم با خودم ساعت ها فکر میکنم که فلان چیز رو استوری کنم یا نه ؟ و شاید با این که خودمم دوست داشته باشم ولی به خاطر طرز تفکر دیگران و دیدشون نسبت به من شاید بی خیالش بشم یا حتی بذارمش اما کلی بعدش عذاب وجدان میگیرم :|| که با این که من واسه دل خودم گذاشتم فلان چیز رو و واسه ی خودم بیشتر نکنه دیگران با خودشون بگن وای این دختره چه قدر اهل خودنماییه -___- error404... میدونید خیلی سخته که دارم این اعتراف نامه رو مینویسم و شاید خیلی خنده دار باشه اما قشنگ همین مسائل کوچک و بی اهمیت شده خوره ی مغز من در شبانه روز و حالم رو خیلی بد میکنه . شاید بگید از بیکاریه ولی من حتی موقعی که درس داشته باشم هم همینطورم :| و این مسئله داره روز به روز جدی تر میشه انقدر که درخودم احساس میکنم که برم پیش یه روانشناس . چند وقت پیشا دیدم که یه پسره از بچه های دندون من رو آنفالو کرده و فقط داشتم ساعت ها به این فکر میکردم که چرا ؟! و این مسئله بی اهمیت رو چیزای دیگه هم تاثر میذاره و من رو حساس تر میکنه . در کل میخوام بگم هیچ وقت اهل دیوونه بازیای که ازش حرف میزنن نبودم .چون میدونستم که قراره بعدش عذاب وجدان بگیرم و این عذاب وجدان مثل خوره بیافته تو سرم . خیلی دلم میخواست منم مثل خیلی از دخترا هرکاری دلم میخواد بکنم و بی خیال خیلی چیزا باشم اونم طرز تفکر دیگران !! ولی اون حس بد بعدش مانع از این میشه ... و من احساس میکنم که این موضوع داره در من هرروز بدتر میشه انقدر که تبدیل شده به معضل !... شاید به خاطر اینه که همیشه عادت داشتم ادم خوبه داستان باشم که همه ازش تعریف میکنن شاید چون همیشه اول به حرف مردم فکر کردم

خیلی سخت بود این اعتراف ...ولی جای دیگه ای ندارم برای گفتنش....دیگه خیلی خسته شدم

P : چون گفته بودید چشمتون اذیت میشه قالب رو عوض کردم :)

  • รђคђt๏t :)
نظرات  (۸)
به نظرم داری الکی خودت رو عذاب میدی.در واقع یه عذاب بی مورد
من شخصا برای زندگی خودم وقتی میخوام کاری بکنم فقط به این فکر میکنم که کار خوبیه یا نه.اونم از نظر خودم نه دیگران
اینکه اون کار حالم رو خوب میکنه یا نه.راضیم میکنه یا نه و بعدش یا انجامش میدم یا نمیدم
بدترین ظلمی که در حق خودت میتونی بکنی همین نظر دیگرانه
چون حتی اگر به این هم فکر کنی همیشه یک نفر مخالف تو هست و قضاوتت میکنه
منم همینطوری بودما... طبیعیه.اما یک سالی هست که خودم رو رها کردم و نمیدونی چقددددر حالم بهتره و زندگیم با رضایت بیشتری می گذره
تا حالا هم نشنیدم کسی فکر کنه واقعا ادم بدی ام . یا همچین چیزی
ما میتونیم متفاوت از بقیه باشیم اما هر متفاوتی بد نیست..
یادت نره فقط یک بار زندگی می کنیم و مردم همیشه یه حرفی واسه گفتن داره :)
و ببخشید اگر جسارت کردم.فقط میخواستم مثل دوست خوبی باشم واسه کامنت دادن
میدونی لیمو حس میکنم خیلی وقته دیگه یادم رفته نظرخودم چی بوده
یعنی خیلی وقته که دیگه خودم رو به فراموشی سپردم
حتی یادم رفته که معیار و ملاک خوب و بد بودن چیه ؟ به چی میگن خوب
به چی میگن بد ! و فکر میکنم خیلی طول بکشه تا یادم بیاد ....
و حتی تر نمیدونم چطور باید به یاد خودم بیارم
اون رو که قبول دارم واقعا که مردم همیشه حرفی واسه گفتن دارم و دقیقا
جدیدا هرکاری که میکنم دیگه اون حس رضایت رو از خودم ندارم .....

این حرفاچیه لیموجانم شما دوست خوب من هستی :) و من حرفاتو قبول دارم و
 روش فکر میکنم :)
ممنونم از حرفات عزیزم :*
اینم باید به این اعتراف نامه اضافه کنم که دقیقا این فکرا و اذیت کردنای بی مورد از زمانی شدتش بیشتر شده که با "کاف" دوست شدم . چون آدمیه که خیلی حرف واسه کوچکترین کار مردم درمیاره :| و دقیقا از اون موقع به بعد هم دائما حرفای اون درمورد دیگران به ذهنم میاد و با خودم میگم نکنه بقیه هم همین فکرد راجع به من میکنن...
اره مطمئنم که قبلش حالم خیلی بهتر از وضعیت الانم بود .شاید باید ازش فاصله بگیرم . اما نمیتونم جون بهترین و شاید تنهاترین دوست من باشه در دانشگاه ....
البته نمیخوام بگم که قبلش اصلا اینجوری نبودم ! چرا اتفاقا بودم خیلی هم زیاد ولی شاید دوستی با کاف یکی از عواملی بود که مثل نمک این آتفشان افکار من رو شعله ور تر بکنه و روز به روز زبانه کشیدن هاش بیشتر بشه .... من قبلش هم با این مشکل مواجه بودم و ریشه اش برمیگرده به خیلی سال پیش...
چیزی که میگین رو ینده هم دارم ..
شما حداقل اینستاگرام دارید من ندارم...هیچوقت برای پروفایلم تو تلگرام عکس نمیزارم..حتی توی بیان هم عکس نمیزارم....حتی الانم چون عذاب وجدان داشتم که نکنه من کامنت میزارم بد باشه و.....پس ناشناس گذاشتم....
شدت خوره های من خیلی شدید تر...:( 
من اینستا دارم و حتی رو پروفایلمم عکس خودم رو میذارم اما یه مدتی هست با خودم فکر
میکنم که نکنه فکر کنن این کار بیشتر یه جور خودنماییه :| درصورتی که فقط واسه دل خودم
میذارم و واقعا به کسی ارتباطی نداره 😑
ولی احساس میکنم اگر جلوش گرفته نشه وضع از اینی که الان هست قراره خیلی بدتر بشه
شماهم نگران نباشید هیچ وقت واسه تغییر دیرنیست چون خودمم همین حسو دارم و فکر
میکنم اگر بخوام میتونم تمام این افکار پوچو دور بریزم ...
درمورد ناشناس فرستادن هم هرچند من هرگز فکر بدی راجع به کسی که به صورت شناس واسم کامنت گذاشته نمیکنم و  اصلاهم کار اشتباهی نیست اما اصلا ایرادی نداره هرطور حس بهتری دارید :)
این رفتار ها رو خیلی ها دارن.و بنظرم ریشش بر میگرده به ذات انسان.
آدم ها کلا علاقه مندن که مورد تایید قرار بگیرن.ازشون تعریف بشه.و این هیچ ربطی به بد بودن تو نداره چون خصلت خود انسان هست.
فقط بعضیا کم تر دارنش و بعضی ها بیشتر ، چیزی که این وسط مهمه کنترل این اخلاقه.تو باید کم کم یاد بگیری که بتونی این رفتارت رو کنترل کنی.اصلا آسون نیست اما کاملا شدنیه :) 
بهت پیشنهاد میکنم خودخواه تر باش.و خودت رو با تمام ویژگی هات دوست تر داشته باش.
ببخشید که نصیحت گونه بود :) 
اره موافقم . همه این خصلت رو دارن ولی در بعضیا بیشتر نمود پیدا میکنه
خصوصا از وقتی که مبنای زندگی بیشتر بشه حرف مردم تا حس خوب خودت ...
موافقم همیشه میگن خودت و حالت رو تو اولیت بذار:)
این چه حرفیه ممنونم از حرفات ساراجان :*
سلام جنس اعترافت شبیه حال و هوای رمان بیوتن بود
خوندیش؟
سلام :)
چه جالب..... نه راستش نخوندمش
این مشکل رو من هم دارم دقیقا همینقدر شدید یه بخشیش برمیگرده به شخصیت وسواسی داشتن
حالا فکر کن با یه همچین شرایطی و اینکه چقدر مغزت هرثانیه میتونه تصور کنه که بقیه راجبش چی فکر میکنن و چی میگن و حتی قیافشون رو هم میتونی تصور کنی رتبه کنکورت شبیه شماره تلفن خونتون بشه و رقیب کنکوری فامیلیت رتبه اش بشه صدو خرده ای ریاضی:/ البته من تجربی بودماا
دارم احساس میکنم افسردگی دارم میگیرم:/
اوضاع سال دیگه که نامعلوم هست به اندازه کافی این قطعی شدن معدل هم گذاشتن روش ادم دیگه نه راه پیش داره نه راه پس:/
خانوم دکتر گلم ولی ته تهش باید بگی بیخیال همه چون اگه به همین شکل پیش بره آدمیزاد کارش به جنون میکشه بلانسبت شما و خودم:)
اره اتفاقا داشتم یه مقاله میخوندم درمورد وسواس روانی و دیدم که چه قدر بعضی فکرهام بهش
نزدیکه .البته این چون شدتش خیلی زیاده احتمالا میتونه چند علت داشته باشه که دست به دست هم
دادن و این فاجعه رو باورآوردن .
درمورد رتبه کنکورت هم درکت میکنم عزیزم . اما اینو بدون اغراق میگم که حرف و فکر مردم فوق فوقش
یکی دو روزه اصلا میگیم یک هفته است و بعدش این تویی و آینده ی پیش روت . هرچند خیلی سخته اما
بی توجه به اونا و افکارشون برای آینده ات بهترین تصمیم ممکن رو بگیر .. و چون خیلیا اومدن ازم پرسیدن
که درمقابل رفتار دیگران درباره رتبه مون چه کنیم ؟ بهترین راه یه لبخند و سکوت و پرت کردن فکر در اون
لحظه است و سعی کن اون افکار و حرفای آزاردهنده رو همونجا چالش کنی . نمیدونی این لبخند چقدر حرص
درآوره و چه قدر رو اعصاب :))
نگران رتبه ات هم نباش .مهم اینه که الان سلامتی و نفس میکشی و این یعنی همیشه وقت هست ؛)
دقیقا باهات موافقم اگر جلوش رو نگیریم کارش به جاهای خیلی بدتر از اینجا میرسه
منم همین طورم شاتوت جان،امافکرمیکنم کمی کمتر ازشما:)
بنظرمن میتونه ریشه درتربیت ماداشته باشه،مازیادی مبادی آداب تربیت شدیم توسط والدینمون وهمش درکوچکترین ری اکشن هامون مواظب هستیم که خطایی نکنیم،مادرمن ازهمون بچگی ازکوچکترین چیزخطایی هم نگذشته بطوریکه دوستام گاهی بین خودشون شوخی های کلامی میکنن باالقاب نچندان مناسب:/ هیچ وقت بامن همچین برخوردی ندارن درعین حال که باهم خیلی هم صمیمی هستیم واین بخاطراینه که خودمم این کارونکردم هیچ وقت وتاجایی که من شمارومیشناسم شمام خیلی مؤدبی وبنظرمن این دوتابهم ربط دارن منم حتی برای حرف زدن توجمع هم کلی فکرمیکنم وحتی رفتارهای بقیه روهم اونقدرتوذهنم تحلیل میکنم که بودن توجمع برای بیشترازچندساعت اونم جمع های کمترخودمونی منوخیلی فرسوده میکنه.


حالاالان دیروقته من مغزم یاری نمیکنه ولی امیدوارم منظورورسونده باشم.واینم بگم که من به بقیه بچه هاکه گفتن اینطورنیستن جسارتی نکردم این قطعا ضعفیه که بایدبرطرف شه چون خودمون آسیب میبینیم.


اره باهات موافقم . من تو خانواده ای بزرگ شدم که اگر گاها به جای شما میگفتم تو تقریبا انگار
بدترین جرم و خطا رو مرتکب می شدم و هرچند پدرمادرم فکر میکنن که به من اعتماد به نفس دادن همیشه
( هرچند واقعا هم تو بیشتر موقعیت ها سعی کردن بهم منتقل کنن) اما با این سختگیری های زیاد و
مبادی آداب بودن زیادی باعث شدن که اون اعتماد به نفس لازم رو نداشته باشم
هرچند تنها علتش این نیست و خودم حس میکنم تو این قضیه بیشترین تقصیر رو دارم اما نمیشه
سختگیری های خانواده رو هم تو این موضوع نادیده گرفت...

دقیقا . اونی که بیشترین آسیب میبینه خودمون هستیم و باید یه تصمیم جدی براش گرفت...
ممنونم از حرفات عزیزم💜
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

گوشه ی دنج تنهایی های من

خاطرات ِ من ....

The natural word is so beautiful
at the moments

کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan