101 ...پست چند موردی :: گوشه ی دنج تنهایی های من

101 ...پست چند موردی


T1 : بعد از کلی فکر کردن و منتظر شدن واسه این که زنگ بزنن به پدرم ، سعی کردم علت این تماس رو بفهمم که متوجه شدم فقط به ده نفراز دخترای خوابگاهی تماس گرفتن و بعد یک دفعه یه چراغ در ذهنم روشن شد . خب به اون شب برگشتم و یادم اومد با کاف ساعت ده شب برگشتیم و حتی من حاضریم رو هم زدم ولی وقتی از اون ده نفر پرسیدم همه ساعت دوازده به خوابگاه برگشته بودن و حاضری هم مسلما نخوردن و خب احتمال دادم علت این تماس با اون بچه ها این باشه . به مامانم قضیه رو گفتم و فقط دعام کرد که چه عقلی کردم که اون شب با این که اجازه داشتیم زود برگشتم . حالا که فعلا زنگ نزدن و امیدوارم که همچنان با من کاری نداشته باشن ...هرچند تا پایان اون شب دقیقا حس مجرمانی رو داشتم که منتظرن هرلحظه دستگیرشون کنن و خیلیم عذاب وجدان داشتم . خلاصه که فعلا بخیر گذشته

T2 : یه کم  از این رخوت و کسلی که درونم ایجاد شده از دست خودم ناراحتم و باااید هرجور که شده واسه بقیه ی تابستونم برنامه بریزم . تقویت زبان و آئین نامه فعلا تو اولویته برام

T3 : از بچگی من و بچه های عموم باهم بزرگ شدیم و بازی میکردیم تا این که از یه سنی به بعد این بازی کردنا محدود شد . یه مدتی بود که زن عموم برای پسرعمو بزرگم خواستگاری میرفتن و اونم رو هر کی ندیده و نشناخته عیب میگذاشت . تا این که زن عموم زنگ زد به مامانم گفت که الف رو هر دختری عیب میذاره و قبول نمیکنه و وقتی مامانم علت رو پرسیده . زن عموم گفته که الف میگه از همون بچگی شاتوت رو دوست داشته تا الان و برای همینم هست که نمیتونه کسی رو قبول کنه ! الانم میگه قبلا که تقریبا مطمئن بودم عمو قبول نمیکنه و حالا که یاسمن پزشکی قبول شده که دیگه صددرصد مطمئنم وقتی این حرف رو شنیدم به معنای واقعی کلمه جاخوردم ! چون من همیشه مثل یه برادر بزرگتر می دیدمش که هوام رو داره و مواظبمه ...و خب قلبم گرفت . این قضیه مربوط میشه به اواخر تابستون پارسال ؛ علاقه ام بهش اونجوری نبود و همیشه به چشم یه برادر بهش نگاه میکرد و خب جوابم منفی بود و حتی اگر یک درصد هم من علاقه داشتم ،پدرم صددرصد مخالف این قضیه بود . تا این که تو امتحانای پایان ترم۲ مادرم زنگ زد و گفت یه خبر خوب داره و اون اینه که الف داره ازدواج میکنه وقتی شنیدم از صمیم قلب خوشحال شدم و به مامان گفتم که وقتی رفتن از قول من تبریک بگه ...حالا هم که با همسرش رفتن شمال مسافرت :) اما من نمیتونم مثل قبل اونجوری باشم باهاش و دیگه هیچ وقت نمیتونم به عنوان برادر روش حساب باز کنم‌!

T4 : هیچ خبری از ح ندارم و انگار که آب شده باشه رفته باشه تو زمین . مسلما هم به خاطر اون رفتار و جوابی که بهش دادمه و شاید قصد داره ازم فرار کنه و تلاش میکنه برای فراموش کردنم . خدا داند فقط . تنها خبری که ازش دارم همون دو هفته پیش بود که برام عکس حرم رو فرستاده بود که یعنی به یادمه . منم جوابش رو ندادم ...

T5 : این روزا خیلی نگرانم و استرس دارم که نکنه بعد این همه تلاشو انتظار نتونم برگردم . فقط خدامیدونه که چه قدر نگرانم . از طرفی هم اگر قبول کنن بابت تطابق واحدا که مسلما یه دانشگاهی مثل تهران یا بهشتی یا ایران با دانشگاه من خیلی واحداشون فرق  داره .

T6 : در مورد نتایج هم کنکوریا فکر نکنن که فراموششون کردم ! نه به فکرتون هستم . خب اول از همه تبریک میگم به کسایی که از رتبه شون راضی ان و فکر میکنن که به اون چیزی که میخوان میرسن . اما در مورد کسایی که از رتبه شون راضی نیستن باید بگم که هنوز هیچی تموم نشده و دنیا به آخر نرسیده ... اما این که بخوان پشت کنکور بمونن یا همین امسال برن کاملا به خودشون بستگی  داره که سعی میکنم انشالله تو همین چند روزه یه پستی  راجع بهش بنویسم . شماهم اگر سوالی داشتید بپرسید این جا که من یادم باشه تو پستم مفصل راجع بهش صحبت کنم

موفق باشید همگی :)

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)
نظرات  (۵)
هووم منم باید زبانم رو تقویت کنم یا بهتره بگم کلا برم زبان یاد بگیرم:)

این موقع‌ها ادم حس بی‌اعتمادی بهش دست میده انگار، حس بدیه و دیگه نمیشه عین قبل شد، معذب میشه ادم کلا.

امیدوارم موفق بشه و بتونه فراموشت کنه :)

میتونی عزیزم، ان‌شاءالله که میتونی انتقالی بگیری:*
اره منم همینطور زبان خیلی لازمه به نظرم :)

دقیقا ...
به نظرم موفق شده که تونسته ازدواج کنه...

برام خیلی دعا کن :*
سلااام :) 

 2. خالی بودن برنامه روزانه واقعا کسل کنندس :) مخصوصا تو این روزای بلند ...
ولی خب همه برنامتونو رو آموزش نچینین . بقیه سال رو درگیر آموزشین . یکمم به ورزش یا یه دیدن مجموعه فیلمایی که دوس دارینم بد نیستا 

در مورد بقیه موارد نظری ندارم :دی


سلام برادر :)

اره فیلم خیلی پیشنهاد خوبیه مخصوصا برای تقویت زبان :)

😅😅
لامصب این تابستون و باد خنک کولر آدم رو به جنازه تبدیل میکنه
دقیقا روزا خوابیم شبا بیدار ...😑😑
 واای چرا دخترا  همش تو فاز عشق و عاشقین ؟!😅😅😅
چرا میخواین یزد رو رها کنید.از نظر نمره و فشار دوحی وروانی خیییلی بهتر از تهرانه.حالا ایران رو نمیدونم. اما یزد رو جدیدا خیلی تعریفشو شنیدم. جوری تعریف کردن که منم دلم میخواد بیام یزد😅😅


 کار دیگه ای نداریم چون :)))))))

بله واقعا سخته مخصوصا این که معدلم از یه مقداری باید بیشتر باشه . ولی قبول دارم
واقعا شهر خوبیه ..دانشگاهشم خوبه ولی کنارخانواده بودن حس میکنم یه چیز دیگه است
انشالله هرچی خیره دیگه توکل بخدا :)🤗
خوب خداروشکر ..ان شا الله که هیچ وقت بهت زنگ نزنن ..

امیدوارم کار انتقالیت هم هر چه زودتر ردیف بشه همه مون رو خوشحال کنی :)))

مراقب خودت باش شاتوت گلی :)
انشالله😅

ممنون سیلاک جان واسم دعا کنید :*

چشم شماهم همینطور :*❤❤
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

گوشه ی دنج تنهایی های من

خاطرات ِ من ....

The natural word is so beautiful
at the moments

کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan