96 ...و بالاخره امشب نوشتم از اون ناشناس معروفی که قولش رو داده بودم... :: گوشه ی دنج تنهایی های من

96 ...و بالاخره امشب نوشتم از اون ناشناس معروفی که قولش رو داده بودم...

خب بالاخره بعد کلی بد قولی امشب میخوام از همه چیز بنویسم هرچند میخواستم تو چند پست بذارم اما دوباره با خودم گفتم نکنه بدقولی کنم و پشت گوش بندازم ! بنابراین امشب سعی کردم از همه چیز بنویسم ! پس کسایی که واقعا دوست داشتید بدونید که چیشد با حوصله بخونید یا هروقت زمان داشتید :) شاید تجربیات شما بتونه بیشتر تو این مسیر کمکم کنه ! :)

امشب مینویسم از نقطه ی آغاز همه ی این اتفاق ها ،‌از این که چرا باید واسه ی من بیوفته؟ من که حالا حالاها قصد درگیر شدن تو هیچ احساس و رابطه ای رو نداشتم و ندارم ، چرا این اتفاق باید واسه ی من میوفتاد ؟

همینطور که میدونید وسطای ترم یک گفتم که یکی اومد ناشناسم و گفت که بهم علاقه داره ! از همون اول ترم که منو دیده ! همون عشق در یک نگاه و این حرفا .خب طبیعیه که منم در ابتدا بهش کلی خندیدم و حرفاش رو باور نکردم ...فقط یه گوشه ای از قلبم با خودش میگفت اگر راست بگه چی ؟ در مورد هر کسی حدس میزدم و فکر میکردم که نکنه فلانیه ... این اومدنش هی رفته رفته بیشتر شد و منم چون برای معدل بالا میخوندم رباتم رو بستم ...مخصوصا این که رو اعصابم بود و این که نمیدونستم کیه دقیقا ؟ این گذشت تا تعطیلات بین دو ترم ! اومد دایرکتم اما با یه اکانت فیک که من نفهمم کیه .من هم بهش گفتم منو فراموش کنه چون کسی نیست که بین پسرا بهش علاقه ای داشته باشم و مهم تر این که گفتم شما اگر واقعا به من علاقه دارید بیاید بگید کی هستید ؟ و اگر نگید که کی هستید مطمئن باشید دیگه جوابتون رو نخواهم داد .
گفت باشه برای این که بهت ثابت کنم دوست دارم و عشقم واقعی ِ بهت میگم که کی هستم ! گفت ...و وقتی فهمیدم هاج و واج به دیوار روبروم خیره شده بودم ... دستام یخ کرده بود و باناباوری به صفحه ی گوشیم نگاه میکردم ، اصلا باور نمیکردم .‌بهش گفتم چرا از همون اول خودت رو معرفی نکردی ؟ قسم خورد که اولین باره که داره به یه دختر همچین احساسی رو تجربه میکنه و اصلا نمیدونسته باید چکار کنه ؟
میگفت
اولین بار که پروفایل بچه هارو نگاه میکردم به اسم شما که رسیدم ، دیدم که تصویر یه گل صورتی لابه لای یه کتابه ! به الف گفتم که شاتوت کیه ؟ اونم گفت که همون دختره است که انتقالی گرفته . ازش خواهش کردم که شمارو به من نشون بده ... و یه روز که تو محوطه دانشگاه بودیم ، یدفعه الف به سمتم اومد و گفت اون دختره که مانتو مشکی با یه سویشرت صورتی کلاه دار پوشیده اون شاتوته . وقتی اولین بار که شمارو دیدم همون لحظه باهم یکدفعه حسای عجیبی رو تجربه کردم .قلبم به طرز عجیبی میزد و اصلا باور نمیکردم انقدر زود بخوام به یه دختر حس پیدا کنم‌! اما از اون به بعد به طور ناخودآگاه همیشه حواسم بهتون بود ...هرجا که میرفتید ...من از شما هزاران فیلم و عکس دارم که تو ذهنم ثبت کردم و همیشه حواسم بهتون بوده ،‌یک بار سر کلاس بیوعملی با گروهتون اون طرف میز نشسته بودید ، و تمام وسایلتون رو میز پخش بود ... یادمه یه بافت کرم رنگ و شال طوسی که مال شماست رو میز بود و بعد از بار ها جلو و عقب بردن دستم بالاخره جرئت پیدا کردم و اون بافت کرم رنگ رو در دستم گرفتم ...
همینجوری تعریف میکرد و من لحظه به لحظه با هر جمله ای که میگفت تو شوک فرو میرفتم ! میگفت حتی میتونه بگه فلان روز ، فلان ساعت سر فلان کلاس چه مانتویی پوشیدم ... میگفت دنبال هیچی نیست ! هیچی ! نه دوستی نه آشنایی نه هیچی ...فقط میخواد بذاره که زمان بگذره تا موقعش بشه و اقدام کنه برای درخواست جدی.
نمیدونستم باید چکار کنم باهاش . بهش گفتم اول این که من هنوز حرفای شمارو باور نمیکنم و نمیدونم که دارید راست میگید یا‌دنبال یه سرگرمی هستید و دوم این که حتی اگر باورم کنم نمیتونم پیشنهادتون رو قبول کنم چون حسی به شما ندارم و این که شما خیلی بچه هستید !
نمیدونم درست یا غلط اما به هیچ چیز امیدوارش نکردم . و شاید اون روزا خیلی باهاش بد حرف زدم و غرورشو خورد کردم ! مامانم همیشه بهم میگفت شاتوت ! اگر کسی بهت علاقه مند میشه حق نداری که قلبشو بشکنی و باهاش بد برخورد کنی ...جرم که نکرده ! ولی اون روزا چون به خاطر یه سری اشتباهات و کاراش از لحاظ روحی بهم ریخته بودم و این اصرارای زیادش باعث شد که باهاش بد رفتار کنم و سر یه مسئله ای یه بحثی بینمون پیش بیاد و من کاملا تمام راه های ارتباطیش رو با خودم قطع کردم . قبل شروع ترم یک بار اومد ازم معذرت خواهی کرد ولی به هیچ عنوان قلبم نمیتونست ببخشه و به هیچ عنوانی بهش حق نمیدادم و من اصلا پیامش رو سین نکردم و این گذشت ....
اما حواسم بهش بود در طول ترم . که چجوری روز به روز داره تحلیل میره و تو خودش رفته ... از جمع فاصله گرفته بود و کاربه کار کسی نداشت و از اون پسر شر و شیطون اولای ترم تبدیل شده بود به یه پسر افسرده ی گوشه گیر! خودم رو تو این قضیه مقصر میدونستم ولی تا حدودی به خودمم حق میدادم چون وقتی بهش علاقه ای نداشتم نمیخواستم که امیدوارش کنم علاوه بر این که هنوزم دلگیر بودم ازش و مهم تر این که میخواستم که فراموشم کنه و فکر میکردم که موفق شدم و هر چند همه ی این ها خیالی بیش نبود ...
رباتم رو تا اواسط ترم دو همچنان بسته بودم تا این که نوبت جزوه نویسی ما شد و بابت یه سری ویس که باید چک میکردیم و نماینده جزوه مون خواست از پسرا که هر ویسی دارن بفرستن رباتمون . رباتم رو بعد از چندین ماه باز کردم ، اولایل فرجه ها بود که یک نفر برام یه عکس خیلی عجیبی فرستاد از یک درختی که از ریشه قطع شده بود و کنارش کلی گل رشد کرده بود عکسش و این نوع رفتار برام خیلی آشنا بود ..مهم تر این که چند روز قبلش تو اینستا بهم ریکوئست داده بود و من حدس میزدم که نکنه خودش باشه . جوابش رو ندادم اما دوست داشتم بازم پیامی بهم بفرسته که تکلیفم رو باهاش معین کنم که فکر نکنه میتونه رو اعصابم بره مخصوصا این که تو فرجه ها بود و میخواستم از فرجه هام کامل استفاده کنم ، یادم نمیاد چیشد ولی بالاخره گفت که کیه ...گفت که هنوز فراموشم نکرده و با این که تمام راه های ارتباطیم رو باهاش قطع کردم همچنان بهم فکر میکرده و حواسش بهم بوده . حتی اون فرد عجیبی که اومد پی ویم با یه اکانتی که نمیشناختم و میخواسته برام قبل امتحان آناتومی تئوری میانترم نمونه سوال بفرسته ( هرچند قبول نکردم و فرستادم پی کارش ) خودش بوده ...منم بهش گفتم که دلم هنوز باهات صاف نشده و اگر قبل بهت حسی نداشتم حالا کاری کردی که ازت متنفر باشم !! بهم گفت که پشیمونه و یه سری مسائل سوتفاهم بوده و خودش این مدت بیشتر از همه حالش بد بوده و احساس عذاب و گناه ولش نمیکرده .گفت و گفت و اظهار پشیمونی کرد . همین قدر احساس پشیمونی و عذابی که این مدت تحمل میکرده برام کافی بود تا حداقل کمی ببخشمش . منم حرفام رو بهش زدم و گفتم . ببین آقای "ح" باشه اول من قبول میکنم که شما به من علاقه داری . لازم به این نیست که بیای بگی . دوم این که این اومدن و رفتنات باعث میشه که فقط و فقط ذهن من مشغول بشه و من اینو نمیخوام چون دارم برای معدل بالا میخونم پس لطفا دیگه به من پیامی ندید ! و کاری به کاری نداشته باشید اونم گفت باشه قبول میکنم اما به سه شرط اول این که بهم قول بدید که هرگز فکر نکنید که فراموشتون کردم یا دیگه علاقه ای به شما ندارم دوم این که بذارید از اینستا دوباره فالوتون کنم و سوم این که بعد امتحانا بذارید بهتون پیام بدم .
با شرط اول و دومش مشکلی نداشتم چون میدونستم حتی اگر اجازه هم ندم که فالوم کنه دوستاش بهش خبرا رو میرسونن اما با سومی نه ! گفتم همه قبوله جز سومی... گفت خب من دلم برای حرف زدن با شما تنگ میشه . منم گفتم من نمیتونم همش بشینم پای گوشی که به شما جواب بدم و مهم تر این که این مغایر با ارزش ها و اون اصولیه که واسه ی خودم مدنظر دارم پس نمیتونم ! گفت بذارید لااقل بهتون پیام بدم ولی جواب ندید ... منم گفتم که نمیدونم تا اون موقع چی پیش میاد و قول نمیدم ! و از همه مهم تر تاکید کردم چندین بار که این حرفای من به این معنی نیست که من شمارو پذیرفتم ، حسی دارم یا بهتون خودمو امیدوار کنم ! این کارهارو کردم چون راهی دیگه باکارهاتون برای من نگذاشتید ... این گذشت و واقعا دیگه بهم پیامی نداد اما بار ها و بارها در دوران امتحانات حواسش بهم بود و اگر جایی به مشکل میخوردم و متوجه میشد ، تمام تلاشش رو میکرد که تا جایی که میتونه بهم کمک کنه . کاف تا یه حدودی درمورد این اتفاق میدونست و زیرنظرش گرفته بود بهم میگفت شاتوت ! وقتی از اول سال تا الان باهم مقایسه میکنم باورم نمیشه که این همون آدمه ! بس که سربه زیر شده و کاری به کسی نداره و سرش تو لاک خودشه . میگفت چرا قبولش نمیکنی ؟ من اگر هر کس دیگه ای بود که به این شدت بهم علاقه داشت و هوام رو داشت و البته پسر خوبی هم بود تا حالا صدبار قبول کرده بودم و باهم ارتباط داشتیم . حتی بهم میگفت تو چقدر سنگی ! :| اما تنها جوابم بهش همیشه اینه که واقعا نمیتونم کسی رو بپذیرم که بهش هیچ علاقه ای ندارم . درسته که هر کاری که بگم برام میکنه ... و هر چیزی که بگم انجامش میده و هر تغییری رو که خوشایند من باشه و احساس کنه که من خوشم میاد درون خودش دارم ایجاد میکنه ...اما در کنار همه اینا من دوسش ندارم و فکر میکنم خیلی بچه است هنوز ! هنوزم یک سری رفتارایی از روی نپختگی داره ...هنوزم اشتباهات متعدد و زیاد داره .... میدونید من خودم نیاز به مراقبت دارم هر چند شخصیت مستقلی دارم و از پس خودم بر میام .اما با این وجود بازهم نمیتونم کنار کسی باشم که خودش احتیاج داره به کسی که مواظب رفتارش باشه وبایدها و نباید هارو دائما به یادش بیاره !
امتحانا تموم شد . تو بیو تلگرام نوشته بود هیچ چیزی شیرین تر از انتظار نیست ! و بعد امتحانا بلافاصله به من پیام داد ! اول جوابش رو ندادم ... و گذاشتم بعداین که همه کارام انجام شد و سرم خلوت شد جوابش رو دادم که فکر نکنه که میتونه همه تابستون رو باهام صحبت کنه و منم همیشه جوابش رو بدم . هرچند از نظر خودم همین که بهش جواب دادم اشتباه کردم باید بدون این که پیامش رو تو پی ویم سین میکردم از کنارش رد میشدم ! اما خب میخواستم تکلیفم رو باهاش مشخص کنم... حرفامون طولانی شد راستش من یه اخلاقی دارم که وقتی با یکی به حرف میافتم اصلا دیگه برام فرقی نداره که مخاطبم کیه و زمان از دستم میره و دقیقا این نقطه ضعف منه... و هرچند نتونستم باهاش اتمام حجت کنم اما دفعه ی بعدی که اومد بهش گفتم ! از همون اولم گفتم که من نمیتونم جواب شمارو همیشه و همیشه بدم و این که من جوابم مشخصه اگر به شما بخوام جواب بدم این یه نوع امیدوار کردن محسوب میشه و در کنار همه اینا از همون ابتدام گفتم که برای خودم اصولی دارم و فلان ...
و دیگه بعد از اون تا حالا که نیومده و داره سعی میکنه که ازم دوری کنه . میدونید ما اتفاق های زیادی رو کنار هم تجربه کردیم چون برای اون من اولین کسی هستم که بهش انقدر علاقه داره و به قول خودش عاشق شده و منم با اولین کسی مواجه میشم که تا این حد دوسم داره ... یادمه یک شب همون اواخر ترم یک که به شدت باهاش بد حرف زدم و یه جورایی شکوندمش همون لحظه عکسی فرستاد از چشماش که مثل کاسه خون شده بود و گریه کرده بود میگفت خانم شاتوت من انقدر شمارو دوست دارم تو چرا انقدر سنگی ! ...خودم رو اون شب کلی لعنت فرستادم و هنوزم بابت اون قضیه ناراحتم . اما خب از این رفتارش میشه فهمید این بشر چه قدررر احساسی و عاطفیه ! منم شاید احساس داشته باشم اما در مقایسه با اون هیچه ... و البته فکر نمیکنم بشه که تو یک زندگی به یک فردی تا این حد احساسی ...کسی که در نود درصد مواقع از رو احساسش تصمیم میگیره نه منطق بشه تکیه کرد !
هنوزم هیچی تموم نشده و تو این جریان هردومون یه سری اشتباهات دارم . و گرنه نباید عشق انقدر هم تلخ باشه ...اما میگفت که این عشق فقط برای من شاید تلخ باشه ولی برای خودش شیرین بوده و کلی باعث جلای روحش و تغییرات بزرگ شده ...اما اینم اضافه کرد که اگر من به خواسته ام نرسم این همه تغییرات ِ خوب دیگه چه فایده ای میتونه داشته باشه ...
هنوزم که هنوزه واقعا نمیدونم باید باهاش چکار کنم . انقدر که کاف میگفت واقعا من اگر جای تو بودم تا الان دیوونه و روانی شده بودم ..راستم میگه ! گاهی از روی احساسش یه رفتارای بچگانه و اشتباهی از خودش نشون میده که خواه یا ناخواه به من و خودش صدمه میزنه !
فعلا که احساس میکنم درگیره بین خودش ، احساسش و منطقش و همچنان توی این درگیری گیر افتاده و شایدم داره سعی میکنه که فراموشم کنه ...هرچند به قول خودش بارها تلاش کرده و نتونسته . و درکل داره سعی میکنه از من فاصله بگیره .
تو این مدت یک مورد دیگه از بچه های هم ترمی اومد و خب اونم سعی کردم رد کنم . با این که چندبار اوند و رفت اما سعی کردم ناامیدش کنم و نمیدونم چه قدر موفق بودم! هرچند خیلی منطقی تر هم فکر و هم رفتار میکنه نسبت به "ح" اما بازم بهش علاقه ای ندارم و مهم تر این که با دیدن یک سری از رفتارهای اونم ازش بدم میاد ...

نمیدونم سرنوشت چه خواهد بود اما امیدوارم که بهترینا برای هممون رقم بخوره ...هرچند من این وسط خیلی اذیت شدم و دارم میشم ! اما خب شاید بهم کمک کرده تا منم کمی پخته تر بشم .‌ دیگه هم‌‌منطق و هم قلبم این رو پذیرفته که این بشر واقعا عاشق شده ...اما من هنوزم که هنوزه هیچ تغییری در حسم نسبت بهش ایجاد نشده و جوابم مثل گذشته است و باز هم این که نمیدونم واقعا واقعا باید باهاش چکار کنم که هم قلبش نشکنه و هم به کل ازم ناامید بشه ! شایدم من دارم اشتباه میکنم ...

  • รђคђt๏t :)
نظرات  (۴)
سلام
حالتون خوب خانم دکتر!
ترجیح میدم نظر ندم!!
امان از اتفاق های بی موقع!!!

دلتون شاد!!
سلام اقا وحید
خیلی ممنون :)

سخته نظر دادن و تصمیم گرفتن....

ممنون و همچنین :)
چقدر این حس و حال و درگیری ها و عذاب وجدان از رد کردن اولین کسی که بهت گفته دوستت داره، برام آشناست.
شاتوت فقط این رو بهت بگم که دلت نسوزه برای کسی. عشق ترحم نمیشناسه. اگه دوستش نداری نذار خودش رو بهت تحمیل کنه. از طرفی هم بهت بگم کاری نکن که از رد کردنش چند سال دیگه پشیمون بشی. 
میدونی هوپ عزیزم ...وقتی پست رو نوشتم ، قبلش فکر میکردم که خودم
اولین کسی هستم که همچین اتفاق عجیب و غریبی براش افتاده ... اما بعدش
با خودن کامنتا فهمیدم افراد زیادی هستن که این اتفاق براشون رخ داده و یا در
مورد اطرافیانشون دیدن ...این باعث شد حس بهتری پیدا کنم و بفهمم تنها نیستم :)

اره درست میگی قبول دارم واقعا عشق ترحم نمیشناسه ! :) منم گاهی وقتا ولم براش
میسوزه اما به خودم نهیب میزنم که واقعا پذیرفتن و بودن در کنار یه کسی اونم فقط
به خاطر حس ترحم باعث میشی که بعدا بیشتر بهش لطمه و صدمه بزنی و بیشتر از قبل
بشکنه :)
ممنون از راهنماییت عزیزم ^__^💜
اون بخش که نوشتی نمیشه به مرد احساساتی تکیه کرد و شدیدا باهات موافقم .. یه چیزی هم اضافه کنم که معمولا احساسات مردها زیر سن 25 سال معمولا خیلی واقعی نیست و سطحی و زودگذره .. کمی بهش فرصت بده کمی به خودت فرصت بده .. برات بهترین ها رو آرزومندم عزیز دل :)))
خیلی موافقم باهات ...
یه جورایی پسرا وقتی وارد بیست میشن و مخصوصا وقتی که وارد دانشگاه میشن
همون بلوغی رو تجربه میکنن که دخترا تو سن ۱۷ ، ۱۸ سالگی تجربه میکنن :)
خیلی ممنونم ازت سیلاک عزیز و مهربونم :*
همچنین 💜💜

آخه مگه بچه های هم ترم ما هنوز 18 و 19 ساله نیستن ؟ :/
چی بگم والا... 
الهی که هر چی خیره همون پیش بیاد :)
اره دقیقا
تازه سنش از من پایین تره ...😑

ممنون فروردین دخت مهربونم ^__^💜
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

گوشه ی دنج تنهایی های من

خاطرات ِ من ....

The natural word is so beautiful
at the moments

کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan