خب فکر میکنم این آخرین پست کنکوری ِ من محسوب بشه ، و لابه لای این امتحانا که همینطور پشت هم گذاشتن و واقعا حتی فرصتی واسه نفس کشیدنم برامون نگذاشتن با خودم گفتم حیفه حالا که این همه پیگیر کارای کنکوریا بودم این پست رو منتشر نکنم و یکم از حال و هوای خودم قبل کنکور براتون نگم !
یادم میاد هفته ی آخر کنکور بود ... که دوشنبه ی اون هفته رفتم حمام و وقتی داشتم سرم رو میشستم داخل گوشم آب رفت و وکیپ شد . همون لحظه هی گوشم روفشار میدادم که آب بره بیرون ولی فایده ای نداشت و به خودم گفتم بی خیال میرم بیرون روش میخوابم بهتر میشه ... درحالی که استرس داشتم که نکنه کیپی گوشم بمونه و بدبخت بشم ! و حدسم تبدیل به یقین شد و تا سه شنبه این کیپی موند تا این که چهارشنبه عصر رفتم دکتر بدون مامانم که نمیتونست بیاد. و اون دکتر باوجود این که فوق تخصص گوش و حلق و بینی بود تشخیص اشتباه داد وسر خودخود برام ساکشن کرد ! و گوش درد من شروع شد ... از همه اینا بگذریم که چقدر اومدم خونه و گریه کردم ! اما نمیدونم چیشد و خواست یا شایدم معجزه خدا بود که کیپی گوشم برطرف شد و چهارشنبه حالم خیلی بهتر شد !
من آدم استرسی نبودم اما چهارشنبه هرچه که به عصر نزدیک تر میشد به طرز باور نکردنی استرس و ضربان قلبم بالاتر ... هی تو اتاق راه میرفتم و فکر الکی میکردم و یه بغض عجیبی تو گلوم بود ! با این که خودم رو آماده کرده بودم اما حس میکردم آماده نیستم و انگار هیچ کاری نکردم ! با خودم گفتم اینجوری نمیشه و درحالی از آشفتگی ذهنی میمردم رفتم پیش مامان بابام که داخل پذیرایی نشسته بودن ! هیچ وقت خاطره ی اون شب رو یادم نمیره . رفتم روبه مامانم با بغض گفتم از استرس و نگرانی دارم میمیرم و همین کافی بود که یکدفعه بزنم زیر گریه . مامانم مثل همیشه لبخند زد ، رفتم بغلش کردم و تا تونستم گریه کردم و واقعا سبک شدم ، باهام کمی حرف زدن ... بهم اعتماد به نفس دادن که تو آماده ای ! این حالت ها طبیعیه و به خودت باور و ایمان داشته باش ! این که از این به بعد هر اتفاقی که برام بیوفته خواست خدا بوده پس باید به خودش توکل کنم و همه چی رو بسپارم بهش ... این که کنکور هرنتیجه ای که داشته باشه براشون مهم نیست و مهم سلامتی منه . همه این حرفا آرومم کرد و بعد یه یکی دوساعتی رفتم تو اتاقم . حدودا یه ربع گذشته بود که پدرم با یه لیوان بزرگ شربت آبلیمو ، عرق نعنا و بهار نارنج و زعفرون خنک اومد تو اتاق . لیوانو دستم داد و شروع کرد به مالیدن کمر و دست و پام ... نمیدونم چی بود اما اون شب به یاد تمام روزایی که اذیتشون کرده بودم ، تمام روزایی که تلاش کرده بودم و شاید کم کاری گریه کردم ... ولی پدرم همینطور که دست و پاها و کمرم رو میمالید و من اروم اشک میرختم ، انگار با همون اشکا و همون دست پدرم تمام استرسای وجودیم رفت ! خیلی اروم شدم انقدر که ساعت دوازده شب خوابیدم و تا هشت یا نه بیدار نشدم و اون خواب خیلی خواب خوبی بود انگار که تمام خستگی هام رو هم با خودش برد . وقتی از خواب بیدار شدم انرژی مضاعفی داشتم و خب من خودم رو میشناختم و میدونستم اگر نخونم باز افکار بیخود میاد سمتم و پنج شنبه من باز هم خوندم . و البته این بستگی به روحیات هر شخص داره . عصر حمام رفتم و غسل صبر کردم و شب باز هم خوندم ! احساس میکنم به خاطر اون خواب خوبی که دیشبش داشتم یا شایدم به خاطر هیجان اصلا احساس خواب آلودگی نمیکردم .یادم میاد شب قبل کنکور رفتم دست مامان بابام رو بوسیدم و ازشون به خاطر همه چیز تشکر کردم و حلالیت طلبیدم به خاطر تمام اشتباهاتم . پدرم سرم رو بوسید و گفت هیچ پدرمادری هرگز برای فرزندانش دعای بد نمیکنه حتی اگر بدترین کارم بکنن ! و مادرم با خنده گفت بهت قول میدم فردا کنکورت خیلی راحت باشه و وقتی از کنکور بلند شدی بیای بگی چه قددررر راحت بود ! من فقط خندیدم و تو دلم گفتم مگه میشه ؟! کنکور و راحتی ؟ ولی واقعا شد ! :) و واقعا کنکور خوبی شد ...
شاید تعجب کنید اما من شب قبل کنکور انرژی خیلی عجیب و مضاعفی داشتم و اون شب فقط دوساعت خوابیدم ! شایدم کمتر ! ولی عین خیالمم نبود و به جای این که افکار بیخود بیاد سراغم کلی قرآن و دعا خوندم و حتی یادمه برای این که بازم فکرم مشغول نشه ... یکم فرمولای ریاضی و تاریخ ادبیات رو مرور کردم :))و در کل شب خیلی آرومی رو پشت سر گذاشتم ! و مامانم هم گذاشت به حال خودم باشم و خوب یادمه که اون شب اصلا نیومد بگه که بگیر بخواب فردا کنکورت رو خراب میکنی با این که مطمئنم هم پدرم هم مادرم هم تا صبح نخوابیدن ...ولی بهم آرامش دادن .
صبح بعد اون یکی دوساعت که خوابیدم وقتی بیدار شدم ، حالم خیلی خوب بود و گرجه کمی خوابم میومد و کسل بودم اما سریع به خودم اومدم و گفتم امروز روز توعه ! پس مبادا به خودت خستگی راه بدی ! و واقعا هم حالم خوب بودو بازم با این حرفا به خودم انرژی دادم و اصلا به این فکر نمیکردم که فقط دوساعت خوابیدم :)قبل کنکورم هم میخواستم برم سرجلسه بازم دست پدر مادرم رو بوسیدم و چون حوزه امتحانم اون ور بررگراه بود ، پدرم فقط تونست تایه جایی باهام بیاد و بقیه اش رو خودم تنهایی رفتم .... و فقط آروم  زیر لب دعا میخوندم و آرامش داشتم ... خیلی عجیب بود ولی سرجلسه انگار نه انگار که این کنکوره ! انگار یه ازمون سنجش ابکی میخوام بدم ، اون قدر خاطرم آسوده بود . البته یکم استرس و نگرانی طبیعیه اما سعی میکردم بهش توجه نکنم و بیشتر به حرفای پدرمادرم فکر کنم :) و به توانایی هام و بزرگی خدا ایمان داشته باشم .روی کارت ورود به جلسه نوشتم اللهی به امید تو ! و هنوز اون کارت رو دارم :)

خب زیاده گویی کردم اما میخوام فقط اینو بگم که برای همه ، ممکنه یه سری وقایع و رخدادهایی غیرقابل انتظار پیش بیاد ! :) و خب طبیعیه ... همیشه این اتفاقا هست واسه همه :) مهم اینه که رو خودتون تسلط داشته باشید ! به خودتون و توانایی هاتون اعتماد داشته باشید و بدونید که شما هیچی ! تاکید میکنم هیچی از بقیه کمتر ندارید ! :) به خودتون ایمان داشته باشید ... و این که از این جا به بعد همه چیز رو به خدا بسپارید و به خودش توکل کنید اون خودش خوب میدونه که چجوری آرومتون کنه :) وضوبگیرید و نماز بخونید و سرنماز هرچیزی که از خدا میخواید رو بهش بدون رودروایستی بگید ... از همه چی واسش درد و دل کنید و ازش کمک بخواید . پدر مادر هم خیلی خیلی میتونن کمک کننده باشن و باهاشون حرفاتون رو بزنید ! اگر استرس داشتید تو خودتون نریزید و راحت با خدا و خانواده بازگو کنید :)
و در آخر میخوام بگم که کنکورم یه آزمونه مثل بقیه ازمونای زندگی ! خیلی بزرگش نکنید و به جای این که به کنکور فکر کنید به عظمت و قدرت خدا فکر کنید این که هرکاری بخواد میتونه براتون بکنه :) به خودتون ایمان داشته باشید . شما بهترینید :) برای تک تک تون ارزوی موفقیت دارم و بدونید هیچی چیز مهم تر از آرامش نیست :)
برای همتون دعا میکنم و آرزو میکنم فردا و پس فردا از بهترین و درخشان ترین روزای عمرتون بشه :) و خدا بهتون ارامش و اعتناد به نفس بده و البته این وسط خودتون خیلی مهم هستید :)
یاعلی !
Missshahtot