مغزم پر از حرفه و از درد داره سوت میکشه ، درواقع انگار صدنفر آدم داخل مغزم ایستادن و با هم دارن حرف میزنن و جملاتی رو فریاد میزنن و انقدر  ذهنم کلافه و پر از حرف و زمزمه است که کافیه برای تمرکز نداشتن و لال شدن  ! نمیدونم مداوای این حالتی که بهش دچار شدم چیه ولی حالم خیلی بده خیلی ،  ولی دقیقا نمیدونم منشاش از کجاست .... قرار بود بیام از اتفاقات خوب بنویسم ولی انقدر حالم بدهست که کافیه برای ننوشتن و تمرکز نداشتن ... راستش دلم سکوت خونه مادربزرگم رو میخواد ، شبا که میشد مینشستیم تو حیاط بزرگترا  هندوانه قاچ میکردن و میخوردن ... و یکی هم مثل من روی پاهای مامانش دراز میکشید و به آسمون و ستاره های پرنورش نگاه میکرد، به مادرم میگفتم موهام رو نوازش کنه و هربار که دستانش رو داخل موهام میبرد و نوازش میکرد انگار هرانرژی منفی و هر دغدغه و فکری که منو به خودش مشغول میکرد میبرد به ناکجا آباد و من آرامش میگرفتم و کم کم چشمام گرم خواب میشد . تعطیلات خیلی خوبی بود ولی باز هم احساس خستگی رو با تک تک سلولام لمس میکنم و مهم تر این که ذهنم دائما کلافه  و پر از حرف نگفته و  زمزمه های عجیبه ... شاید دارم دیوانه میشم شایدم ...

P1 : نشسته بودیم داخل پذیرایی یدفعه به خواهرم نگاه کردم و بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد ... به مادرم گفتم دوری از شما و توتک بیش از اون چه که فکرش رو بکنی و درتوان من باشه سخت و آزاردهنده است !

P2 : کامنتارو بعدا تائید میکنم

P3 :  امشب واقعا پرواز سخت و کسل کننده ای داشتم. دوساعت تاخیر + نشستن دقیقا کنار جایی که کلی صدای مزخرف و رو اعصاب تولید میکنه ... بازم خداروشکر که با این وضع هوا سقوط نکردیم ‌.

بعدا نوشت :

میدونید بدترین حالت ممکنی که برای یه شخص میتونه پیش بیاد این که اعصابش از دست خودش خورد باشه به خاطر یک سری اشتباهات ، چون اگر از دست یکی ناراحت باشی میگی خب از دست اون ناراحتم و خارج از اختیار منه ولی وقتی از خودت ناراحتی ، میدونی که منشاش خودت هستی و دقیقا به اختیار خودت اشتباه کردی ! منم بی اندازه از دست خودم و یک سری کارای خودم و اشتباهاتم که بی حد واندازه است دلخورم و واقعا نمیدونم کی تموم میشه این عذاب وجدان ها ...