memory 85 ....نترس اگر دلِ تو از خواب کهنه پاشه ... :: گوشه ی دنج تنهایی های من

memory 85 ....نترس اگر دلِ تو از خواب کهنه پاشه ...

من دقیقا همون لحظه ای که برای آخرین بار  با چشمان اشکی به خانه ی تو نگاه میکردم و خداحافظی میکردم یه تیکه از وجودمو، جا گذاشتم  . خیلی خوب اون لحظه رو به یاد میارم . از عصر بغضی گلوم رو گرفته بود و به سختی تحملش میکردم ، حزن و اندوه تمام وجودمو در برگرفته بود ، به خودم دائم میگفتم هی دختر چیزی نشده که ! مهم مکان و جا نیست تو برای همیشه اونو درون قلبت داری و میتونی حسش کنی ... اما وقتی که واردخانه ی تو شدیم .و برای آخرین بار طواف کردم به پهنای صورت اشک میرختم ، در بهت و ناباوری به سر میبردم به خودم میگفتم انگار همین دیروز بود که مُحرم شده بودم و داخل اتوبوس حرکت میکردیم ، فارغ از اتوبوس و مردمش و شلوغیاش حرفای مرجان در ذهنم تکرار میشد که  میگف  شاید باور نکنی اما وقتی برای بار اول خانه ی خدا رو میبینی خود به خود اشک میریزی و من با خودم میگفتم مگه میشه ؟ اخه چجوری ؟... تا این که وقتی وارد صحن شدیم و خانه ی تو رو دیدم ، شاید خیلی ساختمان ها و برج هایی اطراف خانه ات رو احاطه کرده بودن  اما مهم قلب ِ من بود که انگار یه لحظه ایست کرد ...‌تمام و تمام وجودم یک لحظه میخکوب شد و درون قلبم حجم عظمت و بزرگی ِ تو رو حس میکردم . دست کشیدم روی صورتم به دست خیسم نگاه میکردم و با خودم میگفتم من کی این همه اشک ریختم و این اشکا دقیقا از کجا اومده بود ، حاج آقا مارو به سمت اطراف خانه ات هدایت کرد و من همچنان راه میرفتم ....نگاه میکردم و ناخودآگاه اشک میرختم . زیرلب ذکر و دعاهای مخصوص رو تکرار میکردم . به زمزمه بقیه همسفرانمون گوش میکردم .اما اختیار از دست داده بودم و همچنان اشک بود که از چشمان من میومد ... میدونی بدترین لحظه ی سفر من دقیقا همون لحظه ی وداع بود . اون زمانی که دعای وداع رو با آه و حسرت میخوندیم . بعد از تمام شدنش ،‌ با پدر مادرم راه خروجی رو درپیش گرفته بودیم انگار قدرت نداشتم سرم رو برگردونم ، اما بالاخره وقتی قدرتشو بدست آوردم تا به سمت خانه ی تو نگاه میکردم با تک تک اعضای وجودم گریه میکردیم و تورو صدا میزدیم انگار در رویایی به سر میبردم که حالا تازه بیدار شده بودم . گفتم بهم کمک کن رو توبه ای که کردم بایستم و پاک بمونم‌ ، گفتم بهم کمک کن به هر شکلی که خودت صلاح میدونی به مردمم خدمت کنم حتی یه کار کوچک و خیلی حرفای دیگه ، خیلی آرزوهام رو برآورده کردی ، خیلی دستم رو گرفتی . اما من چه قدر از تو و خودم دورشدم ...میدونی  تو همیشه  در قلب من هستی اما من هنوزم احساس میکنم یه تکه ای از وجودم رو اونجا گذاشتم ....
و هنوزم که هنوزه با نوشتن درباره ی تو و اون سفر اشک میریزم ...

  • รђคђt๏t :)
نظرات  (۴)
يكشنبه ۲ ارديبهشت ۹۷ , ۱۵:۳۸ علیرضا امیدیان نسب
کی میشه برم کعبه😭
انشالله زود قسمتتون بشه
:) حستون رو عالی نوشتین....
ان شاء الله قسمت همه بشه که تو جوونی لذت حج رو بچشن ....
ممنون :)
انشالله . خیلی شیرینه :)
اول از همه سلااااام
دوم هم اینکه اقا ما سنجش داشتیم نیومدیم نت چقدر پست گذاشتی شما:)
سوم هم اینکه ...نمیدونم چی بگم راجب پستت..راستش یه وقتای خاصی هست که دل آدم میلرزه اونقدر عمیق که کل کائنات و با خودش زیر و رو میکنه از این لحظه ها تو زندگی آدما کم پیش میاد بایدتوی جای درستش باشی و وقت درستش نیتت خالصِ خالص باشه اونموقع قلبت خودش میفهمه که باید تند تر بزنه و چشمات خودشون به وظیفشون درست عمل میکنن و گونه هات خیس میشه...در نهایت یه چند لحظه ای یا دقیقه ای یا ساعتی ناب زندگی میکنی و مزه اش از زیر زبونت تا اخر عمر نمیره!!من وقتی یاد سفرم میفتم اول از همه بغض میکنم تهش هم ختم میشه به حسرت که کاشکی بهتر ازش استفاده کرده بود
خلاصه که التماس دعای اساسی داریم خدمتتون خانوم دکتر:)

سلام عزیزم :)
اخی امیدوارم که خوب داده باشی :)

مائده جان خیلی خوب توصیف کردی ...
درسته :)
محتاجیم به دعا عزیزم :*
حاج خانومِ خوش قلب و قویِ من
منم تو دعاهات فراموش نکن💙
نیلگون جونم ^___^
مگه میشه تو رو فراموش کرد :**💜💜
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

گوشه ی دنج تنهایی های من

خاطرات ِ من ....

The natural word is so beautiful
at the moments

کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan