من دقیقا همون لحظه ای که برای آخرین بار  با چشمان اشکی به خانه ی تو نگاه میکردم و خداحافظی میکردم یه تیکه از وجودمو، جا گذاشتم  . خیلی خوب اون لحظه رو به یاد میارم . از عصر بغضی گلوم رو گرفته بود و به سختی تحملش میکردم ، حزن و اندوه تمام وجودمو در برگرفته بود ، به خودم دائم میگفتم هی دختر چیزی نشده که ! مهم مکان و جا نیست تو برای همیشه اونو درون قلبت داری و میتونی حسش کنی ... اما وقتی که واردخانه ی تو شدیم .و برای آخرین بار طواف کردم به پهنای صورت اشک میرختم ، در بهت و ناباوری به سر میبردم به خودم میگفتم انگار همین دیروز بود که مُحرم شده بودم و داخل اتوبوس حرکت میکردیم ، فارغ از اتوبوس و مردمش و شلوغیاش حرفای مرجان در ذهنم تکرار میشد که  میگف  شاید باور نکنی اما وقتی برای بار اول خانه ی خدا رو میبینی خود به خود اشک میریزی و من با خودم میگفتم مگه میشه ؟ اخه چجوری ؟... تا این که وقتی وارد صحن شدیم و خانه ی تو رو دیدم ، شاید خیلی ساختمان ها و برج هایی اطراف خانه ات رو احاطه کرده بودن  اما مهم قلب ِ من بود که انگار یه لحظه ایست کرد ...‌تمام و تمام وجودم یک لحظه میخکوب شد و درون قلبم حجم عظمت و بزرگی ِ تو رو حس میکردم . دست کشیدم روی صورتم به دست خیسم نگاه میکردم و با خودم میگفتم من کی این همه اشک ریختم و این اشکا دقیقا از کجا اومده بود ، حاج آقا مارو به سمت اطراف خانه ات هدایت کرد و من همچنان راه میرفتم ....نگاه میکردم و ناخودآگاه اشک میرختم . زیرلب ذکر و دعاهای مخصوص رو تکرار میکردم . به زمزمه بقیه همسفرانمون گوش میکردم .اما اختیار از دست داده بودم و همچنان اشک بود که از چشمان من میومد ... میدونی بدترین لحظه ی سفر من دقیقا همون لحظه ی وداع بود . اون زمانی که دعای وداع رو با آه و حسرت میخوندیم . بعد از تمام شدنش ،‌ با پدر مادرم راه خروجی رو درپیش گرفته بودیم انگار قدرت نداشتم سرم رو برگردونم ، اما بالاخره وقتی قدرتشو بدست آوردم تا به سمت خانه ی تو نگاه میکردم با تک تک اعضای وجودم گریه میکردیم و تورو صدا میزدیم انگار در رویایی به سر میبردم که حالا تازه بیدار شده بودم . گفتم بهم کمک کن رو توبه ای که کردم بایستم و پاک بمونم‌ ، گفتم بهم کمک کن به هر شکلی که خودت صلاح میدونی به مردمم خدمت کنم حتی یه کار کوچک و خیلی حرفای دیگه ، خیلی آرزوهام رو برآورده کردی ، خیلی دستم رو گرفتی . اما من چه قدر از تو و خودم دورشدم ...میدونی  تو همیشه  در قلب من هستی اما من هنوزم احساس میکنم یه تکه ای از وجودم رو اونجا گذاشتم ....
و هنوزم که هنوزه با نوشتن درباره ی تو و اون سفر اشک میریزم ...