وبلاگ جان میدونی تو تنها کسی هستی که میتونم باهات درد و دل کنم و حرفامو بزنم ! میدونی چرا ؟ چون با تمام وجود به حرفام گوش میدی . پیش تو رودربایستی و خجالت ندارم ...همیشه خودمم . و مهم تر از همه اینا پیش تو حرفام رو میزنم بدون این که قضاوت بشم .
دوست دارم بشینم از تک تک احساسات و درگیریای فکریم برات بنویسم تا مثل همیشه حس بهتری پیدا کنم . و کمی راحت بشم از این همه فکر و خیال ! مثلا از این بگم که جدیدا نگاه های "قاف" خیلی عجیب شده ، شایدم عجیب بود ولی من متوجه نمیشدم اما الان با تمام وجودم عجیب بودن و تفاوت نگاهش رو با سایرین متوجه میشم ! این که تو دانشگاه از هر سمتی که نگاه میکنم و از هر سمتی که سر درمیارم با دوستش میبنمش و سر که می چرخونم میببنم که از بین ده پونزده نفری که بغل هم ایستادیم زل زده به من . درواقع برام چندان مهم نیست که کسی خیلی نگاه کنه ولی این نوع نگاه برام خیلی سنگین ِ . و من با تمام وجودم سنگین بودن و تفاوتش رو حس میکنم ! هر طرف سرمیچرخونم هست و نگاه و رفتار عجیبش رو حس میکنم ! و دوست دارم بفهمم واقعا چرا ؟؟ دنبال چی میگرده ؟ یه نقطه ضعف از من ؟ یه خطا ؟ یا شایدم کارای من براش سواله ؟
یا مثلا از این بنویسم که "ب" همون که با اون ناشناس اشتباهش گرفته بودم و نوشتم که از جذاب ترین ، پولدارترین و کله گنده ترین پسرای دانشگاست ، کلی حاشیه براش بوده و هست ! با اکثر بچه های دانشگاه بحثش میشه و به خاطر حرفایی که براش درست شد که تقصیر خودش و یه سری از دخترا بود ! ، تمام دخترا رو آنفالو میکنه و از لیست فالوراش بر می داره جز من و میم !! میم رو که میدونم چرا ! چون حرفای دخترا و بقیه رو براش میبره و به قول بچه ها خیلی شیرین بازی در میاره ! اکثر دخترا رو جلوی پسرا بد نشون میده و حتی به خاطر "ب" حاضر شد با استادا حرف بزنه که بهش نمره اضافه کنن !! اما خودم رو ، اول فکر میکردم چون کلن آدم بی حاشیه ای هستم ، و سرم همیشه تو لاک خودم بوده و هست ، و البته همیشه آخرین نفری هستم که خبرارو میفهمم و متوجه میشم . اما یه طرف دیگه ای داره بهم میگه شاید تو رو آنفالو نکرده تا خبرای استوریا و پستایی که میذاره رو به بقیه دخترا بگی ! و خب واقعا اگر این درست باشه متاسف میشم واسه خودم اگر همچین فکری راجع به من داشته باشن که آدمی باشم خبرا رو ببرم و بیارم. شایدم برای این که حرص بقیه دخترا رو در بیاره !؟! همیشه تو دانشگاه وقتی با دخترا هستم اصلا سمت من نمیاد و حتی تا دخترا رو میبینه راهش رو کج میکنه ! اما فقط کافیه منو تنها ببینه به هر بهانه ای که شده میاد و سرصحبت رو باز میکنه و من اصلا حس خوبی به این کارش ندارم و خیلی سرد جوابش رو میدم . مثل قبل از امتحان آناتومی که تو راهرو جزوه دستم بود و تا دید دخترا از کنارم رفتن اومد ازم سوال پرسید . اولین بار بود اینجوری داشتم به سوال یه پسر جواب میدادم و کمی اضطراب داشتم اما تونستم جوابش رو بدم ! یا اون دفعه بعد خیریه که وقتی من رو دید که دارم رد میشم جلوی کلی پسر ترم بالایی یه حرفی زد که اگرچه اصلا بد نبود ولی من به شخصه معذب شدم به خاطر حضور بقیه و این که یدفعه سرشون رو برگردوندن به سمت من . به طور خلاصه حس خوبی نسبت به این کارا ندارم و با وجود این که سعی میکنم سرد یا حتی با یه لبخند کوچیک جواب بدم اصلا کوتاه نمیاد ! و حالا هم که دوباره یه پیج جدید زده و با هر دو صفحه اش منو فالو میکنه . اما در کنار همه اینا همیشه بهم احترام گذاشته و خلاف تصوراتم رفتار کرده باهام .
یا دیگه از این بنویسم که چه قدر دخترای کینه ای و قدر نشناسی داریم . چه قدر دانشجوای پزشکی خودخواه و کینه ای هستن ! چه قدر یه سریا بددهن و بی تربیتن ! فرض کن راحت این همه کار رو که براشون کردی نادیده میگیرن و به خاطر یه اشتباه ناخواسته کینه به دل میگیرن و تا خودشون رو خالی نکنن ول کن نیستن .
این که "ر" از هم اتاقیام با به خاطر یه اشتباهی که ( البته از نظر مادرم اصلا اشتباه نبوده و میگفت اتفاقا کار خوبی بوده ) منو از داخل سالن مطالعه میکشه بیرون و با وقاحت تمام مثل این آدمای چاله میدونی سرم داد و هوار میکنه و حتی تر بی ادبی ! و من ؟ تنها کاری که کردم در مقابل این انسان بی ادب و بی فرهنگ سکوت بود‌. حالا هم که هر جفتِ هم اتاقیا با من لج کردن و کارشون شده کنایه و تیکه انداختن وقتی که هستم . منم فقط برای خواب میرم اتاقمون و بیشتر اوقات داخل سالن مطالعه مشغول درس خوندنم ! این بین تنها با "ش" خوبم و باهم خوبیم و میخندیم . و چه قدر این روزا تنهام و اگر "ک" نبود که خیلی خیلی تنهاتر از این حرفا میشدم .
و آخر از همه بنویسم که رابطه ام کمی با مادرم بهتر شده و این روزا مثل قبل همه حرفام رو بهش میزنم ! همه اتفاقا رو بهش میگم ... ای کاش فقط پشت تلفن اینجوری نبود و کمی هم در لحظه هایی که در کنارِ هم هستیم برام وقت میگذاشت !
وبلاگ جانم ! خیلی خسته ام این روزا خیلی درس میخونم . نمیخوام دیگه اینجا بمونم ! دوست دارم با تلاشام راحت با جابه جاییم تو مهر موافقت کنن و شرمنده نشم ... وبلاگ جان میدونی این روزا خیلی فشار رومه ؛ ولی واقعیتش من همه ی این چالشا رو دوست دارم :)

و درآخر وبلاگ جان میدونستی که تو همیشه برای من مثل ِ یک همدم میمونی :) یه رفیق خوب :)  تو شاهد تغییرات من بودی و هستی اما میدونی هنوزم که هنوزه یه سری رفتارای ناپخته و نسنجیده دارم که به شدت از انجامش پشیمون میشم و احساس بدی رو نسبت به خودم دارم.... دائما خودم رو سرزنش میکنم که ای کاش فلان کارو نکرده بودم . ای کاش این سرزنشا یا کارایی که منجر به سرزنش میشه کمتر بشه .

Miss shahtot