memory 82 ...و بالاخره لمسش کردم .... :: گوشه ی دنج تنهایی های من

memory 82 ...و بالاخره لمسش کردم ....

وقت کار کردن روی مرده ها ، حتی با آن صورت های پوشیده و نداشتن اسم ناگهان انسان بونشان پیش رویت ظاهر میشود به ما می گفتند که دیگر به انها جسد نگوییم .." اهداکننده " لغت بهتری است .
وقتی که نفس هوا میشود #پال _کلانثی

بالاخره لمسش کردم ، خیلی سرد بود خیلی . انقدر سرد بود که حس یخ زدگی و انجماد رو تا عمق استخوانم حس میکردم ... با خودم گفتم شاید به خاطر فضای سردخونه باشه ولی حسم چیز دیگه ای رو بهم تلنگر میکرد ! بهم میگفت سردی ِ این جسم رو خیلی بیشتر حس میکنه چون یکی ِ مثل خودت از جنس و ریشه ی خودت این مثل خودت یه انسان ِ  ! استاد گفت از این جلسه به بعد باید جسد رو لمس کنید و عضلات رو تو دست بگیرید تا خوب بفهمید ... همه با تردید به جسم مقابلمون نگاه میکردیم ، اولین نفری که رفت سمت دستکش من بودم . زیر لبم یه بسم الله گفتم و آروم عضله ی tibialis قدامی رو در دست گرفتم ...همون لحظه بود که سردی ِ بدنش رو با تمام وجودم احساس کردم ، استاد بهمون ماسک نمیداد میگفت که باید عادت کنید در هرشرایطی جسد رو ببینید حتی بدون ماسک ...بوی فرمالین داخل بینیم رفته بود اما کنار نکشیدم و مثل کسی که برای اولین بار حس عجیبی رو داره تجربه میکنه با هیجان سعی کردم origion و insertion عضله رو پیدا کنم . با خودم گفتم کنار این عضله دقیقا عضله  extensor digitorom longus زیر رتیناکولوما چند شاخه میشد وقتی پیداش کردم حس فوق العاده ای داشتم‌ از این که دارم درسایی که قبلا خوندم رو عملی میبینم و حس میکنم .. بچه ها ترسشون ریخته بود و اونا هم نزدیک اومدن . یاد جلسه اول افتادم که پشت سر استاد توی اون راهروی تاریک راه میرفتیم تا برسیم به سردخونه همه میخندیدیم و هیجان داشتیم. نماینده ی گروهمون هستم و به طبع همه ی کارارو اول انجام میدم . اولین نفر وارد اتاق شدم و کاداو رو دیدم ، اهداکننده ای که حالا  به آرامش رسیده بود ، فارغ از همه ی دنیا و دل مشغولیاش با خودم گفت سرانجام همه ی ما همین جاست  ... روش رو کشیده بودن .بوی تند فرمالین رو حس میکردیم که دیدیم "میم" دم در وایستاده و اشک تو چشمام حلقه بسته برگشتم نگاش کردم گفتم چیشده ؟ زد زیر گریه گفت : استاد نمیتونم اصلا نمیتونم . خیلی میترسم. با چشمای سرخ به جسد نگاه میکرد ... استاد باهاش حرف زد و آرومش کرد ...قدم به قدم به گروه نزدیک شد و ترسش ریخت اما همچنان آروم آروم اشک میریخت ! اما من دائما به این فکر میکردم که اگر قرار به ترسیدن باشه که آدمای اطراف ِ ما خیلی ترسناک تر از اون اهداکننده  هستن . اون جسد مگه میتونه چکار کنه اما همین آدمای اطراف ما در یک آن میتونن به ترسناک ترین موجود تبدیل بشن که هرکاری ازشون برمیاد. پس چرا نمیترسیم ؟ شاید عادت ....
بعد از اتمام کار که دستکش رو دور انداختن وارد اتاقی شدم که روپوشارو عوض میکردیم . همچنان هیجان و حس فوق العاده ای داشتم ...  وقتی دستم رو بو کردم احساس کردم بوی فرمالین میده ...
حالا داخل سالن مطالعه نشستم به دستام نگاه میکنم هنوزم همون شکل ِ انگار نه انگار که امروز به یه جسد دست زده اما من فقط میدونم این دست امروز چه چیزی رو حس و لمس کرده و فقط خودم حس خودم رو درک میکنم ...اون حالت سفت عضله ...ارتجاعی شریان ها ... لیزی رباط ها و...
متاسفانه از ظهر همچنان بوش تو بینیم مونده حتی همین الان هم بوش داخل بینیم انگار رفته . حس میکنم لباسام بوی فرمالین گرفته .
P 1 : خیلی عجیب بود ! انگشتای زرد رنگ پاش که هنوز پوست و فاسیا رو کنار نزده بودن و همون شکل واقعی بود همون قدر نرم .
P 2 : نمیدونم چرا در تک تک لحظه هایی که تشریح داریم به این فکر میکنم که روح اون اهداکننده شاد و خوشحاله . از این که مارو میبینه که داریم روی جسمش درس یاد میگیریم و به خاطر میسپاریم . چه قدر انسان بزرگی بوده که خودش وصیت کرده تا بعد از مرگش بچه های علوم پزشکی تشریحش کنن

بعدا نوشت :راستی تیاراجان برای بچه های کنکوری و دوران جمع بندی یه پست خیلی خوب نوشتنمن خوندم و به نظرم عالی بود اینم لینکش برای کنکوریا :)
Miss shshtot

  • รђคђt๏t :)
نظرات  (۶)
یاد دوران علوم پایه انداختی من رو. در جسد غوطه میخوردیم بعدش میرفتیم سلف!
چه خوب ^_^
شاید باورت نشه ولی منم ساعت کلاس دقیقا نیم ساعت قبل سلفه :|
یعنی بعد از همه این تشریح و این همه بویی که داخل بینی مون رفته
خیلی شیک میریم سلف با اشتها غذا میخوریم :) البته به جز جلسه های
اول

می فهمم
منم برا بار اول که تو دانشکده علوم پزشکی جسد میدیدم یه همچین حسی داشتم :) 
ترس و چندش و هیچ حس مشابه دیگه ای نیستش ...
فقط و فقط . حس می کنی اگه خودت جای اون بودی....
اگه خودتم یه روز بمیری ...

ولی خب هر دفعه این حس کمتر و کمتر میشه :) ولی به نظرم تا یه اندازه ای بودنش لازمه...
دقیقا ...
اون لحظه فقط به این فکر میکنه آدم که سرانجام خودش هم
یه جایی مثل اونجاست :)
بله بعد یه مدت کلن ترس میریزه
درسته :)
چرا همه پشت کنکوری بودن؟چرا باید یه سال موند؟
پرواز
فروردین دخت
ایشون که لینک کردی
من بیشتر ترسیدم راستش-_-
و ممنون بابتش:)
ببین یه سریا که پشت کنکوری بودن حتی سال اول
رتبه ی خوبی اوردن و بیشتر برای این موندن که رتبه بهتری بیارن
که دانشگاه بهتری هم برن .
و اگرم رتبه شون بد بوده ...باید اینم اضافه کنم
پشت کنکور موندن خیلییی سخته و اراده ی خیلی
قوی میخواد حتی سخت تر از سال اول !!
به خاطر همین من همیشه به بچه های کنکوری میگم همیشه به خودت بگو میخوای
جوری بخونی که همین امسال پرونده کنکور رو ببندی :))
خواهش میشه 💜
یبار یکی از دوستای پدرم که اتفاقا جراح بود یک خاطره ای تعریف کرد :زمانی که دانشجوی جراحی بودن ، یکی از همکلاسی ها از ترس زیاد تو اتاق عمل نمیره برش جراحی رو بزنه ، استاد هم عصبانی میشه و کمربندشو در میکنه توی اتاق عمل و میگیره همونجا دانشجو رو تا میتونه میزنه😂😂😂 الآنم همون یکی از بهترین جراح های اصفهانه😂😂
وااای 😑😑😂😂 انصافا چه استاد خشنی داشتن !
ولی مثل این که نتیجه داده :)
حالا استاد ما برای این که ترس دوستمون بریزه باهاش حرف زد یکم بهش
گفت تو قراره پزشک بشی باید با تمام این صحنه که این بهترینشونه
مواجه بشی :)
تشریح که  اصن خیلی خوبه:))))
جز اون کلاسات که من با شوق وذوق گوش میدم:))

عزیز دلم ^__^
چه قدررر برات خوشحالم آسمان نمیدونی که :)
اری اری تشریح معرکه است :)
حس عجیبی باید داشته باشه لمس کردنشون...
وای الان که تصور میکنم مورمورم میشه:))
ولی واقعا کار بزرگی میکنن که بدنشون رو اهدا میکنن فکر کن هرچقدر که دانشجوها بهتر یاد بگیرن و توی طبابتشون تو آینده سهم داشته باشه واسشون جزو کار نیک به حساب میاد ،خیلی جذاب:)
آره یه حس خیلی عجیبه این که داری یه عضله یا رگ یا عصبی
مثل خودت رو لمس میکنی و میفهمی که عضلات و عروق خودت
چه شکلی ان :)
واقعا کار بزرگیه و به نظرم بهشون باید خیلی احترام بذاریم چون
هرکسی این کارو نمیکنه :) مثل اهدای عضو :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

گوشه ی دنج تنهایی های من

خاطرات ِ من ....

The natural word is so beautiful
at the moments

کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan