وقت کار کردن روی مرده ها ، حتی با آن صورت های پوشیده و نداشتن اسم ناگهان انسان بونشان پیش رویت ظاهر میشود به ما می گفتند که دیگر به انها جسد نگوییم .." اهداکننده " لغت بهتری است .
وقتی که نفس هوا میشود #پال _کلانثی

بالاخره لمسش کردم ، خیلی سرد بود خیلی . انقدر سرد بود که حس یخ زدگی و انجماد رو تا عمق استخوانم حس میکردم ... با خودم گفتم شاید به خاطر فضای سردخونه باشه ولی حسم چیز دیگه ای رو بهم تلنگر میکرد ! بهم میگفت سردی ِ این جسم رو خیلی بیشتر حس میکنه چون یکی ِ مثل خودت از جنس و ریشه ی خودت این مثل خودت یه انسان ِ  ! استاد گفت از این جلسه به بعد باید جسد رو لمس کنید و عضلات رو تو دست بگیرید تا خوب بفهمید ... همه با تردید به جسم مقابلمون نگاه میکردیم ، اولین نفری که رفت سمت دستکش من بودم . زیر لبم یه بسم الله گفتم و آروم عضله ی tibialis قدامی رو در دست گرفتم ...همون لحظه بود که سردی ِ بدنش رو با تمام وجودم احساس کردم ، استاد بهمون ماسک نمیداد میگفت که باید عادت کنید در هرشرایطی جسد رو ببینید حتی بدون ماسک ...بوی فرمالین داخل بینیم رفته بود اما کنار نکشیدم و مثل کسی که برای اولین بار حس عجیبی رو داره تجربه میکنه با هیجان سعی کردم origion و insertion عضله رو پیدا کنم . با خودم گفتم کنار این عضله دقیقا عضله  extensor digitorom longus زیر رتیناکولوما چند شاخه میشد وقتی پیداش کردم حس فوق العاده ای داشتم‌ از این که دارم درسایی که قبلا خوندم رو عملی میبینم و حس میکنم .. بچه ها ترسشون ریخته بود و اونا هم نزدیک اومدن . یاد جلسه اول افتادم که پشت سر استاد توی اون راهروی تاریک راه میرفتیم تا برسیم به سردخونه همه میخندیدیم و هیجان داشتیم. نماینده ی گروهمون هستم و به طبع همه ی کارارو اول انجام میدم . اولین نفر وارد اتاق شدم و کاداو رو دیدم ، اهداکننده ای که حالا  به آرامش رسیده بود ، فارغ از همه ی دنیا و دل مشغولیاش با خودم گفت سرانجام همه ی ما همین جاست  ... روش رو کشیده بودن .بوی تند فرمالین رو حس میکردیم که دیدیم "میم" دم در وایستاده و اشک تو چشمام حلقه بسته برگشتم نگاش کردم گفتم چیشده ؟ زد زیر گریه گفت : استاد نمیتونم اصلا نمیتونم . خیلی میترسم. با چشمای سرخ به جسد نگاه میکرد ... استاد باهاش حرف زد و آرومش کرد ...قدم به قدم به گروه نزدیک شد و ترسش ریخت اما همچنان آروم آروم اشک میریخت ! اما من دائما به این فکر میکردم که اگر قرار به ترسیدن باشه که آدمای اطراف ِ ما خیلی ترسناک تر از اون اهداکننده  هستن . اون جسد مگه میتونه چکار کنه اما همین آدمای اطراف ما در یک آن میتونن به ترسناک ترین موجود تبدیل بشن که هرکاری ازشون برمیاد. پس چرا نمیترسیم ؟ شاید عادت ....
بعد از اتمام کار که دستکش رو دور انداختن وارد اتاقی شدم که روپوشارو عوض میکردیم . همچنان هیجان و حس فوق العاده ای داشتم ...  وقتی دستم رو بو کردم احساس کردم بوی فرمالین میده ...
حالا داخل سالن مطالعه نشستم به دستام نگاه میکنم هنوزم همون شکل ِ انگار نه انگار که امروز به یه جسد دست زده اما من فقط میدونم این دست امروز چه چیزی رو حس و لمس کرده و فقط خودم حس خودم رو درک میکنم ...اون حالت سفت عضله ...ارتجاعی شریان ها ... لیزی رباط ها و...
متاسفانه از ظهر همچنان بوش تو بینیم مونده حتی همین الان هم بوش داخل بینیم انگار رفته . حس میکنم لباسام بوی فرمالین گرفته .
P 1 : خیلی عجیب بود ! انگشتای زرد رنگ پاش که هنوز پوست و فاسیا رو کنار نزده بودن و همون شکل واقعی بود همون قدر نرم .
P 2 : نمیدونم چرا در تک تک لحظه هایی که تشریح داریم به این فکر میکنم که روح اون اهداکننده شاد و خوشحاله . از این که مارو میبینه که داریم روی جسمش درس یاد میگیریم و به خاطر میسپاریم . چه قدر انسان بزرگی بوده که خودش وصیت کرده تا بعد از مرگش بچه های علوم پزشکی تشریحش کنن

بعدا نوشت :راستی تیاراجان برای بچه های کنکوری و دوران جمع بندی یه پست خیلی خوب نوشتنمن خوندم و به نظرم عالی بود اینم لینکش برای کنکوریا :)
Miss shshtot