با لبخند به ساختمان خوابگاه نگاه میکنم و به سختی دوتا چمدان بزرگم رو میکشم روزمین ...همین تلق تلق کردنش روی موزائیکای کف زمین بهم حس خوبی میده . از داخل راهرو نگاه میکنم به خوابگاه سوت و کور که چشمم میوفته به در اتاقمون و یه جفت کفش مشکی میبینم ، لبخندی به پهنای صورت میزنم و با خودم میگم : پس "ف" اومده خدا کنه اتاقو جارو زده باشه ! همین که درو باز میکنم با یه اتاق خیلی مرتب و تمیز روبرو میشم سرم رو میارم سمت راست میبنم رو تختش گرفته خوابیده موبایلشم دستشه ...همینجوری مثل همیشه  وقتی یه نفرو بعد از مدتی میبینم با چشمایی که از فرط خوشحالی گشاد شده میگم ؛ بهههه خانم "ت" عیدت مبارک ! اونم بلند میشه و میخنده ... از همون لحظه ای که وارد میشم ، حرفای ماهم شروع میشه از عقد برادرش گرفته که قبل عید مارو کچل کرد بس که نگران لباس و مدل موش بود تا خاستگاریا و اتفاقای این ور اون ور :) همون لحظه یدفعه با ذوق میگه بیا بیا عکسم رو نگاه کن چه قدر عوض شدم ! منم فوری تمام لباسایی رو که قرار بوده بذارم داخل کمد میندازم روی زمین، موبایلش رو از دستش میگیرم، با ذوق تعریف میکنم که چقدر عوض شده ...

بعد از جابه جاکردن وسایل و  با خستگی میشینم رو زمین به" ف" نگاه میکنم که همچنان روی تخت دراز کشیده و به عکسش نگاه میکنه و هی با خودش میگه آخه چه قدر من خوشگلم :| :))، چه قدر جای خالی "ش" و شوخیای مسخره اش، بی خیالیاش ...تیکه انداختنای گاهاً تلخ و بامزه اش احساس میشه و چه قدر من با وجود بعضی کاراش دلم برای خودش و حتی اون تیکه هاش تنگ شده ... نگاه میکنم به تخت بالایی یاد "ر" میوفتم ، یاد مهربونیاش ، خنده های بلند و "روتو برم هی گفتناش حتی D; " بلند میشم به "ف" میگم آخ آخ سوزان ِ روشن رو میشناسی میگه نه ! از تو گوشیم یه آهنگ ازش پیدا میکنم و دقیقا مثل خودش میخونم اونم غش غش میخنده D: و رو تختش میوفته :)))
از خستگی خودمم میوفتم رو تخت که همون لحظه صدای در میاد و "ر"میاد با داد و فریاد هم دیگه رو بغل میکنیم از همون لحظه که میاد تو اصطلاحای عجیب غریبش شروع میشه و داد میزنه گشنمهههه از ساکش ، خوراکیاش رو میریزه بیرون میگه بچه ها ببینید ببینید مامانم همه اینارو گذاشته که باهم بخوریم واسه یه ماه ! هرچند من بهش گفتم که این واسه یه شب ماست ! :) بعد نگاه میکنه به من میگه چی بخوریم حالا ؟ منم میخندم یاد اون شب میوفتم که نصف شب هممون گشنه شده بودیم‌و ریختیم رو سر غذاهای "ش"و تا میتونستیم دلی از عزاد در آوردیم !میگم فقط مواظب باش اتاق رو از این حالتی که الان هست در نیاری ! اونم میگه بروو باباااا ، میدونم که حریفش نمیشم پس خودم رو میزنم به بی خیالی و میخندم ...همه مون مثل همیشه غذاهایی که مامانا گذاشتن رو میاریم وسط با مخلفات که بخوریم و همینجوری میخوریم و حرف میزنیم
"ر" در نوشابه اش رو باز میکنه و همزمان اشاره میکنه به "ف" میگه میبینی شانس رو میبینی حالا تو بگو یه پشه ! فقط یه پشه که این مدت از کنار خونه ما رد شده باشه. اون وقت من همه چیم از این خانوم بهتره ! :دی باهم میخندیم ... با همون صدای جیغ جیغیش داد میزنه میگه ای واااااای خدایا من تو این عید هیچچچ درسی نخوندم ، چپ چپ نگاش میکنم و میگه حالا ببین اگر من نیوفتادم این ترم !

 چه قدر این جمعا رو دوست دارم ، خیلی وقت ِ که با وجود ِ  تمایل زیادم به تنهایی اینجور جمعای دخترونه و هم سن و سالارو دوست دارم ، حتی اگر دور هم بشینیم و ساعت ها حرف بزنیم ، بخندیم و حتی تر غیبت کنیم D; ، مسلما برای همه ی ما دوری از خانواده و جدا شدن سخت ِ مخصوصا بعد از یک ماه اما همین دلخوشیا و همین جمع هاست که از اون حال و هوای گریه و زاری و دلتنگی مارو دور میکنه. و گرنه مسلما مثل اولایل وضعمون جور دیگه ای بود ، هرچند بازم گاهی این دلتنگیا پیش میاد و میریم تو لاک خودمون .حالا هم که همه به یه کاری مشغولن و یه جورایی هم منتظریم "ش"بیاد هرچند به بچه ها گفتم درو قفل کنیم نتونه داخل اتاق بشه ولی مثل این که مادرش هم همراهش هست و به هرحال باید مراعات کرد :)

P 1 : مثلا اومدیم فیلم ببینیم سالن TV چه قدر شلوغه و حرف میزنن D: البته جمعی دیدن هم کیف میده چون سر هر صحنه ی کوچیکی یدفعه سالن منفجر میشه :) و اینجوری چند برابر میچسبه :)

Miss shahtot