memory 80 ...آسمان شهر شماهم ابری است ؟ :) :: گوشه ی دنج تنهایی های من

memory 80 ...آسمان شهر شماهم ابری است ؟ :)


نشستم پشت میزم و دارم از پنجره ی اتاقم به آسمون ابری  تهران، کوه روبروم و خونه های پایینش نگاه میکنم و همزمان به این فکر میکنم که تعطیلات چه قدر زود گذشت ! انگار همین دیروز بود که تو فرودگاه منتظر پدرم بودم اما هرچی منتظر وایستادم نیومد.. از اضطراب قلبم تو دهنم میزد ! اخه کجاست؟ همیشه یه بار قبل این که سوار هواپیما بشم زنگ میزد یه بار بعدش اما این دفعه اصلا زنگ نزده بود .تمام عالم و ادم رو خبر کردم اما کسی خبر نداشت ، گوشی خودش هم هرچه زنگ میزدم جواب نمیداد ... نشستم روی صندلیای فرودگاه به خودم گفتم دیدی شاتوت ؟ اینم از یه شهر دیگه قبول شدنت ؟ دیدی چه زود فراموش شدی؟ پدرم اومد ، انگار که موبایلش رو داخل جیب کتش جاگذاشته بوده و خودشم درگیر ترافیک ...از یه لحاظ خوشحال بودم که داره بالاخره باور میکنه که من دیگه بچه نیستم و داره با مستقل شدنم کنار میاد از یه لحاظ هم ناراحت بودم که چه زود با عدم حضورم کمرنگ شدم بین اعضای خانواده ام ! شایدم فقط خودم اینجوری فکرمیکنم . تعطیلات خوب یا بد داره تموم میشه و من فردا برمیگردم . به خاطر اتفاق های این مدت یه جورایی قول دادم که حالا حالاها برنگردم !نمیدونم چه قدر رو قولم وایسم از هفته ی بعد هم که امتحانای میانترم شروع میشه .
مطمئنا با برگشتنم فصل جدیدی از زندگیم قراره شروع بشه چون تصمیمای جدیدی دارم و البته نمیدونم چه قدر موفق میشم

P1  : خانوم قاف مثل همیشه داره بهم کمک میکنه تا وسایلم رو جمع و جور  کنم .

 p2:آسمان شهر شماهم ابری است ؟ :)

دقیقا همین الان اینجابارون شد ...


  • รђคђt๏t :)

گوشه ی دنج تنهایی های من

خاطرات ِ من ....

The natural word is so beautiful
at the moments

کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan