memory76...من اینجا چکار میکنم و چرا اصلا اومدم ... :: گوشه ی دنج تنهایی های من

memory76...من اینجا چکار میکنم و چرا اصلا اومدم ...


نمیدونم از کی تا این حد از هم دور شدیم که انقدر نسبت بهش بی حس و بی تفاوت شدم . خیلی دلم میخواد بفهمم دقیقا نقطه ی آغاز این تغییر و تحول چی بوده ؟ منی که اگر یه شب باهاش حرف نمیزدم و یه چیز کوچولو رو ازش پنهان میکردم تا یه هفته عذاب وجدان داشتم و درنهایت میرفتم راستِ راستش رو کف دستش میزاشتم حالا به نقطه ای رسیدم که کوچک ترین حرفی که بین مون رد و بدل میشه دقیقا همون سلام خداحافظ ..چطوری ؟ درسا چطوره ؟ فوق فوقش برام بگه که مثلا فلان دخترخاله ام فلان کارو کرده و فلان دایی ام اون حرفو زده یا فلان مهمونی کی و چجوریه ؟؟ راستش از نوشتن این جمله ناراحتم اما حتی به نقطه ای رسیدم که بالاجبار تمام محبتای مادرانه اش رو تحمل میکنم ... نمیدونم چرا اما احساس میکنم تمام این محبتا‌ یه جورایی مصنوعی و از سر تکلیفه ... و این حس دقیقا زمانی بهم دست میده که باهاش دست میدم و سردی دستانش رو در دستم حس میکنم . دستی که بی حس و خیلی ملایم در دستانم قرار میگیره و با قرار گرفتنش حس انجماد و یخ زدگی رو تا عمق استخوانم منتقل میکنه ! نوشتن این جملات برام سخته چون من بی نهایت مدیون کمک هایی هستم که بهم کرده و اگر اون کمکا نبود شاید در حال حاضر من اینجا نبودم ...

اما ما قبلا بیشتر باهم دوتا دوست صمیمی و خواهر بودیم تا.... و این بیشتر از همه من رو آزار میده این همه فاصله و دوری..این همه سردی و .. . نمیدونم اشتباه من بوده یا خودش یا شایدم هردو اما خیلی وقته که این فاصله ایجاد شده و ما هرو دو با دستای خودمون لحظه به لحظه این فاصله رو بیشتر کردیم تا جایی که وقتی کنارم میشینه ازش دوری میکنم و داخل اون پوسته ای که برای خودم درست کردم فرو میرم و وقتی که ازم سوال میپرسه یک کلمه ای جوابش رو میدم تا زودتر تموم بشه ...

مطمئنم که نقطه ی آغاز اشتباهش دقیقا ترجیح خانوادش و مهمونیاش بر من و خانواده خودش بوده و اما دقیقا نقطه ی آغاز اشتباه من چی بوده ؟؟ و از همه مهم تر حالا که هیچ کدوم تلاشی نمیکنیم برای بازگشت ، دقیقا کی و چه زمانی و از همه مهم تر کدوممون قراره تموم کنیم و آیا اصلا برمیگردیم یانه ؟

P1 : وقتی وارد خونه شدم ، بعد از این که تحولات ریز و درشت خونه رو از زیر نظر گذروندم ...نشستم روی زمین و سرم رو به دیوار تکیه دادم ...

بازم سردردایی که این روزا بیشتر از همه اذیتم میکنه اومده بود سراغم .چشمام رو بستم و دقیقا به این جمله فک کردم که من اینجا چکار میکنم و چرا اصلا اومدم ؟؟

ای کاش نمی اومدم....

  • รђคђt๏t :)
نظرات  (۸)
همه یه روزایی با یه بحران هایی توی روابطشون روبه رو میشن باید قوی بود و غول بحران و شکست داد معمولا اینجوروقتا اگه آدم مقابل خیلی برات عزیز باشه خیلی حساس و شکننده میشی چون انتظار خیلی چیزا رو ازش نداری اما من به عنوان خواهر کوچکتر بهت پیشنهاد میکنم که اولین قدم و تو بردار حتی دومی وسومی رو چون ارزشش و داره ...مادرها تکرار نشدنی تر از اونین که بخوایم ازشون فاصله بگیریم نزار این اتفاق بیفته عزیز دلم♡♡♡♡
مواظب خودتم باش دکتررررررر این سردردهات عصبیِ آیا؟؟!
آره قبول دارم ارزششو داره ...
اما به خودم میگم من اولین قدم رو بردارم که چی بشه .. که باز روز از نو
روزی ازنو ؟
دوری و دوستی ؟ نزدیک شدن و باز ... ؟
چشم چشم  عزیزم ^__^
 یکم به خاطر بیماریم
یکمیش هم اره :)
من واقعا واقعا و واقعا در جایی نیستم که اصلا بخوام چیزی بگم ولی خیلی وقت‌ها یه گپ زدن و روراست حرف زدن تو یه جای دنج و آروم که میتونه هر جایی باشه، همه چیزو حل میکنه.
هوووم
اینم پیشنهاد خوبیه گرچه قبلا چندین بار امتحان شده ولی به امتحان دوباره اش
میارزه ؛) البته باید انگیزه ای هم باشه :)
امیدوارم که مثل سابق شید :-)
ممنون لیمو جانم :)
امیدوارم.....
فکر کنم احساستون رو درک کنم ، من هم  داستانی شبیه شما داشتم فقط شاید کمی متفاوت... دوستی داشتم که نمیدونم از سر لجبازی من بوده یا اشتباهاتم  ، که مدتهاست به بن بست خورده، اما با این وجود به یادش هستم
دوست هم خیلی سخته ولی من ترجیح میدم با همه دوستام بد باشم و قهر کنم تا اون
حس صمیمیت و دوستی قبلی با مهم ترین شخص زندگیم ( البته از نظر خودم در گذشته )
برگرده:)
عزیزم! نمی‌تونم بگم شرایطتت رو درکت میکنم چون واقعا درکت نمی‌کنم فقط میدونم که شرایطتت خیلی سخته،و اراده‌ی زیادی برای تحملش نیاز داری.
وقتی آدمی که خیلی دوستش داری یه دفعه برات عوض میشه حس خیلی بدی پیدا میکنی، اصلا انگار خودت رو هم گم میکنی،حتی وقتایی که حس میکنی کمی نسبت بهش بی‌تفاوت یا سرد شدی از خودت عصبانی میشی و گاهی بدت میاد،من این حس رو خیلی خوب درک میکنم.
چی بگم غیر از این که سعی کن محکم باشی؟ مراقب خودت باش رفیق جان:)
خیلی خوب متوجه شدی که من چی میگم ...
اما راستش این سرزنشا فقط برای یه برهه زمانیه ... یه مدتی دائما
خودت رو سرزنش میکنی و حس عذاب وجدان میاد سراغت .
حتی احساس گناه میکنی اما از یه جایی به بعد انگار فقط به خودت
حق میدی و دوست داری چشمات رو ببندی رو همه چیز و همه کارای خوبی
که در حقت میکنه ...
چشم چشم ^__^
ممنون جانم الحق که برازنده ترین اسم برات همین فرشته است :)
فرشته ی خوبی ها و مهربونی ها ^__^
سلام
یه روز بهش بگو کارش داری و وقتشو برات خالی کنه. چایی بریز و همینایی که اینجا نوشتی رو بهش بگو :)
سلام :)
نمیدونم هربار که خواستم تمام این حرفارو بهش بگم با خودم گفتم که چی ؟
که دوباره نزدیک بشیم و باز روز از نو و برگشت به وضع قبل؟
یا با خودم میگم شاید این وضع بهتره برای هردومون ..واقعا نمیدونم
شاید بالاخره یه روز همین کارو کردم ...
اگه شخص مهمیه توی زندگیتون (که از متن احساس کردم مهمترین شخصتونه) هر چی تأخیر بندازین اشتباه می کنین به نظرم :)
هربار که سعی میکنم برم و شروع کنم به حرف زدن اون شخص بدترین کار موجود
رو به نحوی میکنه که نه تنها از تصمیمم پشیمون نمیشم بلکه با خودم میگم بهتر اصلا😑
شغل شیطون همین کاریه که الان داره باهاتون می کنه. مقاومت کنین و  حرف دلتونو با اون بنده خدا بزنین :)
دیگه دیر شده چون برگشتم دانشگام ...ولی شاید یه روزی پشت تلفن باهاش حرف زدم :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

گوشه ی دنج تنهایی های من

خاطرات ِ من ....

The natural word is so beautiful
at the moments

کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan