نمیدونم از کی تا این حد از هم دور شدیم که انقدر نسبت بهش بی حس و بی تفاوت شدم . خیلی دلم میخواد بفهمم دقیقا نقطه ی آغاز این تغییر و تحول چی بوده ؟ منی که اگر یه شب باهاش حرف نمیزدم و یه چیز کوچولو رو ازش پنهان میکردم تا یه هفته عذاب وجدان داشتم و درنهایت میرفتم راستِ راستش رو کف دستش میزاشتم حالا به نقطه ای رسیدم که کوچک ترین حرفی که بین مون رد و بدل میشه دقیقا همون سلام خداحافظ ..چطوری ؟ درسا چطوره ؟ فوق فوقش برام بگه که مثلا فلان دخترخاله ام فلان کارو کرده و فلان دایی ام اون حرفو زده یا فلان مهمونی کی و چجوریه ؟؟ راستش از نوشتن این جمله ناراحتم اما حتی به نقطه ای رسیدم که بالاجبار تمام محبتای مادرانه اش رو تحمل میکنم ... نمیدونم چرا اما احساس میکنم تمام این محبتا‌ یه جورایی مصنوعی و از سر تکلیفه ... و این حس دقیقا زمانی بهم دست میده که باهاش دست میدم و سردی دستانش رو در دستم حس میکنم . دستی که بی حس و خیلی ملایم در دستانم قرار میگیره و با قرار گرفتنش حس انجماد و یخ زدگی رو تا عمق استخوانم منتقل میکنه ! نوشتن این جملات برام سخته چون من بی نهایت مدیون کمک هایی هستم که بهم کرده و اگر اون کمکا نبود شاید در حال حاضر من اینجا نبودم ...

اما ما قبلا بیشتر باهم دوتا دوست صمیمی و خواهر بودیم تا.... و این بیشتر از همه من رو آزار میده این همه فاصله و دوری..این همه سردی و .. . نمیدونم اشتباه من بوده یا خودش یا شایدم هردو اما خیلی وقته که این فاصله ایجاد شده و ما هرو دو با دستای خودمون لحظه به لحظه این فاصله رو بیشتر کردیم تا جایی که وقتی کنارم میشینه ازش دوری میکنم و داخل اون پوسته ای که برای خودم درست کردم فرو میرم و وقتی که ازم سوال میپرسه یک کلمه ای جوابش رو میدم تا زودتر تموم بشه ...

مطمئنم که نقطه ی آغاز اشتباهش دقیقا ترجیح خانوادش و مهمونیاش بر من و خانواده خودش بوده و اما دقیقا نقطه ی آغاز اشتباه من چی بوده ؟؟ و از همه مهم تر حالا که هیچ کدوم تلاشی نمیکنیم برای بازگشت ، دقیقا کی و چه زمانی و از همه مهم تر کدوممون قراره تموم کنیم و آیا اصلا برمیگردیم یانه ؟

P1 : وقتی وارد خونه شدم ، بعد از این که تحولات ریز و درشت خونه رو از زیر نظر گذروندم ...نشستم روی زمین و سرم رو به دیوار تکیه دادم ...

بازم سردردایی که این روزا بیشتر از همه اذیتم میکنه اومده بود سراغم .چشمام رو بستم و دقیقا به این جمله فک کردم که من اینجا چکار میکنم و چرا اصلا اومدم ؟؟

ای کاش نمی اومدم....