بعد از بیمارشدنم نمیخواستم دیگه برم مسافرت ... اما مادرم زنگ زد و اصرار کرد که باید حتما این روزای اخری رو بیای پیش من باشی چون دیگه هفته بعد داری برمیگردی ، گفتم باشه ولی شرط کردم که چون تو این مدت نتونستم زیاد درس بخونم به خاطر بیماریم اگر بیام توقع نداشته باشه که همه مهمونیارو بیام... از طرفی اگر بخوام منصف باشم این مدت انقد با آناتومی انس گرفتم و یه جورایی باهم دوست صمیمی شدیم اصلا نمیتونم کنارش بزارم و بیست و چهارساعته دوست دارم بخونمش ( البته اگر این سردرد لعنتی بزاره ) حتی تو سخت ترین وضعیت دوست دارم فیلمارو ببینم و اعصاب و ماهیچه های رنگارنگ رو تماشا کنم ببینم از کجا اومدن به کجا میرن و برای خودم تو دفتر مخصوصم نقاشیشونو بکشم... حالا هم که تو ماشین هستم و دارم این پست رو مینویسم رفتم پشت ماشین.. فلشمو درآوردم زدم به گوشیم... اطلس نتر هم روپام و دارم ماهیجه  و اعصاب ناحیه خلف ساق رو میخونم ^__^  و قسمتایی که یاد میگیرم رو مثل همیشه رو نتر  هایلایت میکنم :) و واقعا بدون اغراق میگم که خیلی لذت داره تو همجین وضعیتی درس بخونی :) اونم آناتومی ^_^

P1 : عصب انصافا سخت تر از استخوانِ ولی خب نمیدونم چرا احساس میکنم شیرین تره برای من  D;