Memory 61...پارت اول در جست و جوی صدای آشنایی :: گوشه ی دنج تنهایی های من

Memory 61...پارت اول در جست و جوی صدای آشنایی



روی تخت دراز میکشم ..‌.‌ به سقف اتاق خیره میشوم و کم کم چشمانم گرم خواب میشود .

خود را میبینم در جنگلی سرد ، تاریک و مه گرفته ، درحالی که از سرما به خود میلرزم ... از ترس ... شاخه های درختان را کنار میزنم ...  خرد شدن شاخه ها و برگ ها زیر پاهایم  صدای خش خش برگ ها را  به گوشم میرساند . با چشمانی گرد شده از وحشت  به اطرافم خیره میشم . صدایی به گوشم میرسه ...‌ بیا ... برگرد ...‌برگرد ... هنوز دیر نیست . برگرد در کنارم هنوزم دوستت دارم . هنوز هم در کنارت هستم . چشمانم را میبندم صدا آشناست ... آشناتر از هر صدای آشنایی برمیگردم به راست به چپ به عقب میدوم ... به هر سمت میدوم ... در حالی که نفس نفس میزنم . دستانم را روی زانوانم میگذارم ...فریاد میزنم کجاااااا  رفتی ؟؟؟ تو کی هستی ؟؟؟ در حالی که صدایم از بغض میلرزد میگویم فقط یک بار فقط یک بار دیگر بیا .‌ من را تنها نگذار ... تو کیستی که حتی صدایت از دور هم آرامش بخش است ؟ تو کیستی که صدایت برایم آشنا و در عین آشنابودن آشناست ؟ هم میشناسمت هم نه ؟ با عجز بر روی زانوانم میوفتم و از ته دل زار میزنم . بوی نم خاک را احساس میکنم . دستم را به سمت آسمان میگیرم و میبینم که دستانم از نم باران خیس میشود ... لحظه به لحظه بر شدت آن افزوده میشود ... اما من همچنان بر زانوانم نشسته ام ... شاید منتظرم .‌ شاید امید دارم که این باران وجودم را از همه زشتی ها و تلخی ها پاک میکند . شاید امید دارم که این باران می آید و تمام گل و لای وجودم را با خود میشورد و میبرد با خودش به اعماق زمین . همچنان سرم را به سمت زمین گرفته ام و با شانه های افتاده می اندیشم به آنچه که نبوده و بوده ..تک لحظه ها و صحنه های زندگی آرام آرام در مقابل چشمانم عبور میکند و من با یادآوری تک تک آن خاطرات تلخ و شیرین با به خاطر آوردن اشتباهاتم بلند بلند فریاد میزنم ...میگریم بلندتر میگریم و با عجز و زاری میگویم برگرد ...دوباره بیا ...فریاد میزنم من اینجا تنها هستم تنهایم نگذار  و حالا چشمانم از اشک میسوزد و گلویم خشک‌شده  ....در تکاپو و جنگیدن با خود به سر میبرم ....که ناگهان دستی نوازش گونه بر پشتم کشیده میشود ومانند نسیمی خنک عبور میکند ... شتابان به عقب برمیگردم و...


Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

گوشه ی دنج تنهایی های من

خاطرات ِ من ....

The natural word is so beautiful
at the moments

کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan