خب اینم از آدرس و عنوان جدید ... هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که کلا قالب و نام کاربری رو عوض کنم راستش اصلا دلم نیومد ...اصلا نگاه میکردم به این بستنی شاتوتی که بغل وبلاگمه و قالبم به هیچ عنوان راضی نمیشدم که عوض بکنم :)

خصوصا این که دیگه با نام شاتوت خوشمزه ِ شرابی رنگ شناخته شدم  :) 

امشب اولین شبی هست که قراره در خوابگاه بخوابم و امروز اولین روزی که به عنوان یک دانشجوی پزشکی سر کلاس حاضر شدم ...  در کل دانشگاه خیلی بزرگ و خوبی داریم و اساتیدمون هم خیلی باسوادن ،  تا حالا که هر استادی اومده خوب تدریس کرده . 

ساعت اول بیوشیمی داشتیم که در این شیوه نوین با نام مقدمات سلول مولکول میشناسنش همون درسای کربوهیدات ها و ... اما فعلا آشنایی با ساختارشون :) من که خوشم اومد اگرچه کمی سخت بود . از همه اینا بگذریم یدفعه به ما گفتن همین جلسه اول آزمون  placement یا همون تعیین سطح زبان دارید .‌قیافه من وقتی که چند تا سوال اول رو دیدم o_____0 بعد یه نگاه این ور یه نگاه اون ور دیدم رتبه یازده کشوری ( یه پسر ساده فک کنم مناطق محروم ) صندلیش کنار منه ، زیر چشمی یه نگاه انداختم دیدم نه اونم درحال خاروندن سرشه ...درکل امتحان خیلی سختی بود مخصوصا reading که زیاد بود ... دیگه من هرچقدر اطلاعات داشتم به کار گرفتم ...خدا خودش ختم به خیر کنه . از جلسه امتحان که اومدم بیرون دقیقا قیافه همه اینجوری بود o_____0 :)))

 آخرشم ازما خواستن که یکی از موضوعا رو انتخاب کنیم متن صد کلمه ای بنویسیم ، اینم اضافه کنم رتبه هفت کشوری ، یازده ، چهل و نو و ...همه دانشگاه ما هستن و البته تمام رتبه های زیر صد پسرن به جز یک نفر ... 

درمورد خوابگاه هم ...اتاقم رو منتقل کردم طبقات بالا ، این اتاقی که الان هستم ۶ نفره است اما یکی از بزرگترین اتاق های این خوابگاه به حساب میاد :) درحال حاضر وسط یه اتاق با فرش دوازده متری تنهاهستم ...هم اتاقیام سه تاشون پزشکی میخونن دوتا بهداشت ، اما الان هنوز برنگشتن ...به جز یه نفر که بهداشت میخونه اونم بیرونه ولی فک کنم کم کم پیداش بشه، دختر آروم و خوبیه ... بچه های این اتاق به نظر میرسه که تمیزن .

بدترین لحظه ی امروز ساعت تقریبا هشت شب بود که لحظه ی خداحافظی با پدر، مادر و خواهرم بود ... پدرم دائما نصیحت میکرد که مواظب سلامتیت باش ...مادرم میگفت که به درسات ،به ورزشت به تغذیه ات اهمیت بده ...خواهرمو گرفتم سفت بغلش کردم :) در کل خانواده همچنان به نصیحت ادامه میدادن و من دعا دعا میکردم که زودتر بگذره ...دائما نفس عمیق میکشیدم ، درآخر با لرزش صدا گفتم خیالتون تخت تخت :)  وقتی خداحافظی کردم ...رفتم به سمت آسانسور ، نگاه آخرهم انداختم ، وقتی خیالم راحت شد که رفتن ... دیگه نتونستم کنترل کنم خودمو و زدم زیر گریه ... آخرین جمله پدرم این بود :

بابا جون خیلی مراقب خودت باش ....این جمله رو ثبت کردم تا همیشه یادم باشه به اعتماد پدرمادرم به انتظارشون از من و قول و قرارام ... 

البته یه مدت که گذشت ...دیدم در اتاق دوستام بازه ، رفتم پیششون و حالم خیلی بهتر شد :) یذره گفتیم و خندیدیم ...شام خوردیم و کلا روحیه ام خیلی بهتر شد ...

حالا هم که دارم اولین شب خوابگاه رو سپری میکنم ...‌خوبی طبقه های بالا اینه که خیلی ساکت و آرومه :) درحال حاضر تنها هستم و دارم این خاطرات رو مینویسم .


P1  : بچه های اینجا خیلی خوب معنی سازگاری و مستقل بودن و یادگرفتن ...تاحالا ندیدم دختری رو که غر بزنه یا بداخلاق باشه اگرچه دلتنگی انگار طبیعیه بین خوابگاهیا :)

P2: فردا میخوام برم کتابا رو بگیرم ، جزوه رو پاک نویس کنم و اگرشد یه سروسامونی به لباسا و کمدم بدم ...امشب دیگه وقت نشد یه سری کارو بکنم ... والبته درسای همون روزم که دارم میخونم ...

P 3 : دیشب که همه خانواده پیش هم بودیم ...‌چه قدر خوب بود 

P4 : درمورد طولانی نوشتن ... پستایی که بعد از چند روز میزارم ناخودآگاه طولانی میشه اما سعی میکنم که هردو نوع رو بزارم ...این  مدل پستا معمولا  تاچند روز همینجوری هست هروقت تونستید بیاید بخونید :)) چون واقعا سرم شلوغ میشه ..بعد از یه مدت که وقت پیدا میکنم میام مینویسم ناخودآگاه طولانی میشه ولی بازم سعی میکنم کهخلاصه بنویسم :)


+ درباره من عوض شد :)


خداوندا خودت آرامش و صبر را به روح ، جسم و جان ما هدیه بده ... 

خواب خوشی رو برای همه آرزومندم :)


Miss shahtot