گوشه ی دنج تنهایی های من

خاطرات ِ من ....

همین الان ...خیلی یهویی :)


راستش این مدت هی میومدم مینوشتم و هی میرفتم ... یعنی ممکن بود وقتش هم داشتم اما دست و دلم به نوشتن توی وبلاگ نمیرفت ؛ همیشه گفتم که باید برای نوشتن حتی دو خط حس و حالی وجود داشته باشه تا اون حس و حال رو به مخاطبت بتونی منتقل کنی و به قول شهرزاد مخاطبت بعد از خوندن نوشته هات با خودش بگه خب بعدش چی ؟؟ چیشد ؟ نه این که آخره بگه خب که چی !

راستش انقدر ننوشتم که پرم از حرف ... و بازم مثل همیشه نمیدونم که از کدوم قسمت دقیقا باید شروع کرد ؟! اما خب یه سریا هستن که همیشه به من لطف داشتن و با وجود قلم ِ ناتوانم پیگیر نوشته ها ، خاطراتم و اتفاقاتی هستند که برام افتاده و میوفته ... شاید تو یه مدتی اصلا زیاد فرصت نکنم که بیام و بنویسم اما چند روزی که به فکرم زده تا یه کانالی رو ایجاد کنم ، در کنار این وبلاگ تا مدتی فعلا درون اون ثبت خاطرات کنم و بعد از این که سرم خلوت تر شد و فکرم آزاد دوباره به وبلاگ نویسی برگردم .

نظر شما چیه ؟ به نظرتون فکر خوبیه ؟ خواهش میکنم تمام کسایی که تا حالا این تجربه ی ثبت نوشته در کانال داشتن و یا حتی نداشتن نظرشون رو بگن که بتونم خوب تصمیم بگیرم :) و حتی اگر درمورد کانال پیشنهادی دارین ممنون میشم که بگید و راهنماییم کنید :)

P1 :امتحان آناتومی عملی که گفتم کنسل شد و حالا افتاده برای یک شنبه هفته بعد ...خیلی دعام کنین :)

Missshahtot

۲۲ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۶ ۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

memory 90 ... فوبیای امتحان عملی


چهارشنبه امتحان آناتومی عملی دارم ‌ و کم کم احساس میکنم که در من کلن یه نوع فوبیا نسبت به هرچی امتحانِ عملی وجود داره . حتی اگر صدمرتبه خونده باشم و یه شدت هم براش آماده باشم سرجلسه به قدری استرس میگیرم و هول میشم که کافیه برای فراموش کردن این که حتی استخوان دست و پارو چجوری از هم تشخیص میدن ! میخوام بگم در این حد تباهم :| و واقعا هم نمیدونم اشکال کار از کجاست و منشا این مشکل چیه ؟ حالا جالبیش اینجاست که مثلا ممکنه اصلا هول هم نشم ولی یکدفعه سرجلسه عملی احساس میکنم فراموشی گرفتم باوجود این که مرور کرده باشم.

حالا این چهارشنبه امتحان آناتومی عملی داریم + بافت عملی و خدا خودش کمک کنه . هردوش سخت و استرس آورن . مخصوصا اونجاش که برای هر قسمت پنجاه ثانیه وقت داری و یدفعه استاد دادمیزنه : بعدددیییی !!

راستی خیلی وقت بود ننوشته بودم . خیلی درگیر امتحانای میان ترم و پایان ترمایی هستم که بلافاصله بعد میانترم شروع شدن. به شدت هم دلم برای خانواده ام تنگ شده ... مخصوصا تو این حال و هوای ماه رمضان . اما خب روزه گرفتن تو خوابگاه هم تجربه ی جالبیه :)

التماس دعا

Missshahtot

۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۱۷ ۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

memory 89...نمیدونم منشا این حال بد چی میتونه باشه+بعدا نوشت...

مغزم پر از حرفه و از درد داره سوت میکشه ، درواقع انگار صدنفر آدم داخل مغزم ایستادن و با هم دارن حرف میزنن و جملاتی رو فریاد میزنن و انقدر  ذهنم کلافه و پر از حرف و زمزمه است که کافیه برای تمرکز نداشتن و لال شدن  ! نمیدونم مداوای این حالتی که بهش دچار شدم چیه ولی حالم خیلی بده خیلی ،  ولی دقیقا نمیدونم منشاش از کجاست .... قرار بود بیام از اتفاقات خوب بنویسم ولی انقدر حالم بدهست که کافیه برای ننوشتن و تمرکز نداشتن ... راستش دلم سکوت خونه مادربزرگم رو میخواد ، شبا که میشد مینشستیم تو حیاط بزرگترا  هندوانه قاچ میکردن و میخوردن ... و یکی هم مثل من روی پاهای مامانش دراز میکشید و به آسمون و ستاره های پرنورش نگاه میکرد، به مادرم میگفتم موهام رو نوازش کنه و هربار که دستانش رو داخل موهام میبرد و نوازش میکرد انگار هرانرژی منفی و هر دغدغه و فکری که منو به خودش مشغول میکرد میبرد به ناکجا آباد و من آرامش میگرفتم و کم کم چشمام گرم خواب میشد . تعطیلات خیلی خوبی بود ولی باز هم احساس خستگی رو با تک تک سلولام لمس میکنم و مهم تر این که ذهنم دائما کلافه  و پر از حرف نگفته و  زمزمه های عجیبه ... شاید دارم دیوانه میشم شایدم ...

P1 : نشسته بودیم داخل پذیرایی یدفعه به خواهرم نگاه کردم و بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد ... به مادرم گفتم دوری از شما و توتک بیش از اون چه که فکرش رو بکنی و درتوان من باشه سخت و آزاردهنده است !

P2 : کامنتارو بعدا تائید میکنم

P3 :  امشب واقعا پرواز سخت و کسل کننده ای داشتم. دوساعت تاخیر + نشستن دقیقا کنار جایی که کلی صدای مزخرف و رو اعصاب تولید میکنه ... بازم خداروشکر که با این وضع هوا سقوط نکردیم ‌.

بعدا نوشت :

میدونید بدترین حالت ممکنی که برای یه شخص میتونه پیش بیاد این که اعصابش از دست خودش خورد باشه به خاطر یک سری اشتباهات ، چون اگر از دست یکی ناراحت باشی میگی خب از دست اون ناراحتم و خارج از اختیار منه ولی وقتی از خودت ناراحتی ، میدونی که منشاش خودت هستی و دقیقا به اختیار خودت اشتباه کردی ! منم بی اندازه از دست خودم و یک سری کارای خودم و اشتباهاتم که بی حد واندازه است دلخورم و واقعا نمیدونم کی تموم میشه این عذاب وجدان ها ...


۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۴۰ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

memory88....ملی و راه های نرفته اش !


خیلی دوست دارم اول نظر شمارو راجع به فیلم "ملی و راه های نرفته اش " بدونم :

کسایی که فیلم رو دیدن بگن که :

۱ ) کدوم سکانس این فیلم بیشتر از همه شما رو تحت تاثیر قرار داد

۲ ) مقصر تمام این اتفاقاتی که برای ملی افتاد رو چه کسی یا کسانی میدونید ؟

۳) به نظر شما بهترین راه حل برای کسایی که چنین ازدواج های ناموفقی دارن چی میتونه باشه ؟

۴ ) علت اصلی تمام این بیماری ها و رفتار های روانی شوهر ملی ؟


حتی اگر به یکی از سوالات هم جواب بدید منو از این آشفتگی ذهنی در میاره ...

پیشاپیش ممنونم از پاسختون و این که قول میدم تو این تعطیلات جواب کامنتارو بدم انشالله و کلی هم خبر و اتفاق داغ دارم که دوست دارم بنویسمش :)

۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۳۸ ۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

memory 87 ...‌کاش میشد یکی هم اینجوری عاشق ما بشه :)

همیشه از این که زندگیم بوی یکنواختی و راکد بودن بگیره بیزارم و این خصوصیت هم شبیه مادرمِ که اونم آدم یک جا نشین و آرومی نیست که البته باید گفت آدما تو هر بازه ای از زندگی یه چیز خاصی رو طلب میکنن ...گاهی آرامش ...گاهی چالش ها و ... شایدعجیب باشه اما گاهی به خودم میگم خیلی باحال میشد مثلا همین الان که تو موبایلت داری اینستا رو چک میکنی یا مثلا فلان ویس رو گوش میدی یه اتفاق خیلی غیرمنتظره بیوفته مثلا یه پیام یا پی ام از یه آدمی که اصلا انتظار نداشتی یا شایدم مثلا تو خوابگاه داری به درو دیوار زل میزنی یدفعه یه هدیه خیلی باحال از طرف یه دوست یا خانوادت بگیری و بخوان سورپرایزت کنن . نمیدونم یا حتی شب بخوای بخوابی و یکی برات یه آهنگ بفرسته که باعث بشه صدبار پلیش کنی ! اینجور اتفاقای شیرین و غیر منتظره خیلی میچسبه انصافا

دیشب با "کاف" رفته بودیم سینما فیلم "لاتاری " رو دیدیم . البته کاف نمیومد و با کلی اصرار من راضی شد بعد امتحان زبان عمومی بریم . خب در مورد فیلمش بگم که واقعا معرکه بود و مطمئنم اگر تنها رفته بودم کلی گریه کرده بودم . خیلی چسبید و خستگی امتحانا یه جورایی از تنمون بیرون رفت . انقدر غیرت و عشق یک مرد ایرانی رو خوب به تصویر کشیده بود که وسطای فیلم برگشتم رو به کاف گفتم : کاش میشد یکی هم اینجوری عاشق ما بشه ! و الان میتونم قیافه خودم رو تصور کنم درحالی که دو دستم رو بهم گره زده بودم و با چشمای قلب قلبی به کاف خیره شده بودم   :)) اونم در حالی که نگاهش رو از صورت من میگرفت با هیجان گفت اره اره و بعد دوباره به فیلم خیره شد .و خب هنوزم از حرفم پشیمون نیستم و اگر فیلم رو ببینید یا دیده باشید این حرف من رو به احتمال زیاد تائید میکنید

+ دیگه خیال بافی کافیه بریم سراغ کار و زندگیمون .  اما دوست داشتم این حس و این حرف از ته دل رو ثبت کنم راستی آهنگشم واقعا عاالی بود . اهنگ : کجا باید برم

++خلاصه این که خیلی خوش گذشت تصویر پایینم . دست سمت راستی منم :دی  . دعا فرانوشتون نشه :)



۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۰۹ ۱۰ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

memory 86 ...عنوانی به ذهنم نمیرسه واقعا

قبل خوندن باید بگم که این پست هیچ ارزش محتوایی ندارد و صرفا غُر  می باشد :

قبلا یه جا خونده بودم برای چیزی که خارج از محدوده کنترلی ِ توعه بحث و جنگ نکن ! نمونه بارزش این چند روز که بین دخترا بحث کردیم ، هی بحث کردیم که یکم از خودخواهی شون کم کنن و به خاطر کسایی که زبان شون خوب نیست راضی بشن که تاریخ امتحان عوض بشه و واسه یه کسی هم مثل من که کلی فشار رومه و معدل برام خیلی مهمه فرصتی باشه برای بهتر کردن معدل ، اما انگار نه انگار تا استاد اومد روز از نو و روزی از نو  .... یعنی حرصایی که من این چند روز از دست بچه های این دانشگاه خوردم بدون شک باعث شده که یه نه ده سالی پیر بشم :| من اخه کِی این همه ریزش مو داشتم اما الان که موهامو شونه میکنم یعنی دسته دسته مویی هست که جدا میشه و این خیلی داره نگرانم میکنه . بخدا بچه ها مهندکودکی بیشتر به فکر همه ان تا این آدما که خیرسرشون ادعای دانشجو بودن دارن . یعنی دارن کاری میکنن که علاوه بر این که کلن خودم رو از هر حاشیه ای کنار کشیدم، کاری به کار دخترامون هم نداشته باشم و از این به بعد با دخترا هم دیگه بحثی نکنم و در عوض هیچ کمکی هم نکنم ! بذارم هرکاری میخوان بکنن و دیگه حرص بیخود نخورم ( واقعا خونسردی در مقابل این جور مسائل برای من خیلی سخته )

P1 : به میم بگم چرا موافقت نمیکنی تاریخ امتحان جابه جا بشه ؟ میگه بعد تعطیلاته میخوام برم شمال :| و اون یکی هم میگه اخه تولدمه :| بعد جالبیش این که یه سری مثلا برای این که بگن درسشون خوبه یا چون یه جورایی قدرت دست میم و بقیه است و اونا اگر بخوان میتونن براشون حرف درست کنن نه تنها سکوت میکنن بلکه حتی دفاع هم میکنن ! یکیشون به منم گفت بیچاره ات میکنن ها داری باهاشون مخالفت میکنی منم گفتم هیچ غلطی نمیتونن بکنن .  گاهی لازمه آدم بی ادب بشه در مقابل اینجور آدما واقعا .

P 2 :به خاطر امتحانا و فشاری که رومه انقدر خسته ام ، انقدر خسته ام که خدا میدونه . در کنار همه این ها باید برای امتحان زبان عمومی هم بخونم .چکار کنم خستگیم بره بیرون به جز بیرون رفتن و پیاده روی کردن و آهنگ گوش دادن و غذا پختن :/

P 3 :یادم باشه قضیه عجیب ز رو بنویسم  + کامنتای پست قبل به زودی بعد از آروم شدنم تائید میکنم

Miss shahtot

۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۳۰ ۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

memory 85 ....نترس اگر دلِ تو از خواب کهنه پاشه ...

من دقیقا همون لحظه ای که برای آخرین بار  با چشمان اشکی به خانه ی تو نگاه میکردم و خداحافظی میکردم یه تیکه از وجودمو، جا گذاشتم  . خیلی خوب اون لحظه رو به یاد میارم . از عصر بغضی گلوم رو گرفته بود و به سختی تحملش میکردم ، حزن و اندوه تمام وجودمو در برگرفته بود ، به خودم دائم میگفتم هی دختر چیزی نشده که ! مهم مکان و جا نیست تو برای همیشه اونو درون قلبت داری و میتونی حسش کنی ... اما وقتی که واردخانه ی تو شدیم .و برای آخرین بار طواف کردم به پهنای صورت اشک میرختم ، در بهت و ناباوری به سر میبردم به خودم میگفتم انگار همین دیروز بود که مُحرم شده بودم و داخل اتوبوس حرکت میکردیم ، فارغ از اتوبوس و مردمش و شلوغیاش حرفای مرجان در ذهنم تکرار میشد که  میگف  شاید باور نکنی اما وقتی برای بار اول خانه ی خدا رو میبینی خود به خود اشک میریزی و من با خودم میگفتم مگه میشه ؟ اخه چجوری ؟... تا این که وقتی وارد صحن شدیم و خانه ی تو رو دیدم ، شاید خیلی ساختمان ها و برج هایی اطراف خانه ات رو احاطه کرده بودن  اما مهم قلب ِ من بود که انگار یه لحظه ایست کرد ...‌تمام و تمام وجودم یک لحظه میخکوب شد و درون قلبم حجم عظمت و بزرگی ِ تو رو حس میکردم . دست کشیدم روی صورتم به دست خیسم نگاه میکردم و با خودم میگفتم من کی این همه اشک ریختم و این اشکا دقیقا از کجا اومده بود ، حاج آقا مارو به سمت اطراف خانه ات هدایت کرد و من همچنان راه میرفتم ....نگاه میکردم و ناخودآگاه اشک میرختم . زیرلب ذکر و دعاهای مخصوص رو تکرار میکردم . به زمزمه بقیه همسفرانمون گوش میکردم .اما اختیار از دست داده بودم و همچنان اشک بود که از چشمان من میومد ... میدونی بدترین لحظه ی سفر من دقیقا همون لحظه ی وداع بود . اون زمانی که دعای وداع رو با آه و حسرت میخوندیم . بعد از تمام شدنش ،‌ با پدر مادرم راه خروجی رو درپیش گرفته بودیم انگار قدرت نداشتم سرم رو برگردونم ، اما بالاخره وقتی قدرتشو بدست آوردم تا به سمت خانه ی تو نگاه میکردم با تک تک اعضای وجودم گریه میکردیم و تورو صدا میزدیم انگار در رویایی به سر میبردم که حالا تازه بیدار شده بودم . گفتم بهم کمک کن رو توبه ای که کردم بایستم و پاک بمونم‌ ، گفتم بهم کمک کن به هر شکلی که خودت صلاح میدونی به مردمم خدمت کنم حتی یه کار کوچک و خیلی حرفای دیگه ، خیلی آرزوهام رو برآورده کردی ، خیلی دستم رو گرفتی . اما من چه قدر از تو و خودم دورشدم ...میدونی  تو همیشه  در قلب من هستی اما من هنوزم احساس میکنم یه تکه ای از وجودم رو اونجا گذاشتم ....
و هنوزم که هنوزه با نوشتن درباره ی تو و اون سفر اشک میریزم ...

۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۱۸ ۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

memory 83.... وبلاگ جان طولانی بود ولی راحت شدم :)

وبلاگ جان میدونی تو تنها کسی هستی که میتونم باهات درد و دل کنم و حرفامو بزنم ! میدونی چرا ؟ چون با تمام وجود به حرفام گوش میدی . پیش تو رودربایستی و خجالت ندارم ...همیشه خودمم . و مهم تر از همه اینا پیش تو حرفام رو میزنم بدون این که قضاوت بشم .
دوست دارم بشینم از تک تک احساسات و درگیریای فکریم برات بنویسم تا مثل همیشه حس بهتری پیدا کنم . و کمی راحت بشم از این همه فکر و خیال ! مثلا از این بگم که جدیدا نگاه های "قاف" خیلی عجیب شده ، شایدم عجیب بود ولی من متوجه نمیشدم اما الان با تمام وجودم عجیب بودن و تفاوت نگاهش رو با سایرین متوجه میشم ! این که تو دانشگاه از هر سمتی که نگاه میکنم و از هر سمتی که سر درمیارم با دوستش میبنمش و سر که می چرخونم میببنم که از بین ده پونزده نفری که بغل هم ایستادیم زل زده به من . درواقع برام چندان مهم نیست که کسی خیلی نگاه کنه ولی این نوع نگاه برام خیلی سنگین ِ . و من با تمام وجودم سنگین بودن و تفاوتش رو حس میکنم ! هر طرف سرمیچرخونم هست و نگاه و رفتار عجیبش رو حس میکنم ! و دوست دارم بفهمم واقعا چرا ؟؟ دنبال چی میگرده ؟ یه نقطه ضعف از من ؟ یه خطا ؟ یا شایدم کارای من براش سواله ؟
یا مثلا از این بنویسم که "ب" همون که با اون ناشناس اشتباهش گرفته بودم و نوشتم که از جذاب ترین ، پولدارترین و کله گنده ترین پسرای دانشگاست ، کلی حاشیه براش بوده و هست ! با اکثر بچه های دانشگاه بحثش میشه و به خاطر حرفایی که براش درست شد که تقصیر خودش و یه سری از دخترا بود ! ، تمام دخترا رو آنفالو میکنه و از لیست فالوراش بر می داره جز من و میم !! میم رو که میدونم چرا ! چون حرفای دخترا و بقیه رو براش میبره و به قول بچه ها خیلی شیرین بازی در میاره ! اکثر دخترا رو جلوی پسرا بد نشون میده و حتی به خاطر "ب" حاضر شد با استادا حرف بزنه که بهش نمره اضافه کنن !! اما خودم رو ، اول فکر میکردم چون کلن آدم بی حاشیه ای هستم ، و سرم همیشه تو لاک خودم بوده و هست ، و البته همیشه آخرین نفری هستم که خبرارو میفهمم و متوجه میشم . اما یه طرف دیگه ای داره بهم میگه شاید تو رو آنفالو نکرده تا خبرای استوریا و پستایی که میذاره رو به بقیه دخترا بگی ! و خب واقعا اگر این درست باشه متاسف میشم واسه خودم اگر همچین فکری راجع به من داشته باشن که آدمی باشم خبرا رو ببرم و بیارم. شایدم برای این که حرص بقیه دخترا رو در بیاره !؟! همیشه تو دانشگاه وقتی با دخترا هستم اصلا سمت من نمیاد و حتی تا دخترا رو میبینه راهش رو کج میکنه ! اما فقط کافیه منو تنها ببینه به هر بهانه ای که شده میاد و سرصحبت رو باز میکنه و من اصلا حس خوبی به این کارش ندارم و خیلی سرد جوابش رو میدم . مثل قبل از امتحان آناتومی که تو راهرو جزوه دستم بود و تا دید دخترا از کنارم رفتن اومد ازم سوال پرسید . اولین بار بود اینجوری داشتم به سوال یه پسر جواب میدادم و کمی اضطراب داشتم اما تونستم جوابش رو بدم ! یا اون دفعه بعد خیریه که وقتی من رو دید که دارم رد میشم جلوی کلی پسر ترم بالایی یه حرفی زد که اگرچه اصلا بد نبود ولی من به شخصه معذب شدم به خاطر حضور بقیه و این که یدفعه سرشون رو برگردوندن به سمت من . به طور خلاصه حس خوبی نسبت به این کارا ندارم و با وجود این که سعی میکنم سرد یا حتی با یه لبخند کوچیک جواب بدم اصلا کوتاه نمیاد ! و حالا هم که دوباره یه پیج جدید زده و با هر دو صفحه اش منو فالو میکنه . اما در کنار همه اینا همیشه بهم احترام گذاشته و خلاف تصوراتم رفتار کرده باهام .
یا دیگه از این بنویسم که چه قدر دخترای کینه ای و قدر نشناسی داریم . چه قدر دانشجوای پزشکی خودخواه و کینه ای هستن ! چه قدر یه سریا بددهن و بی تربیتن ! فرض کن راحت این همه کار رو که براشون کردی نادیده میگیرن و به خاطر یه اشتباه ناخواسته کینه به دل میگیرن و تا خودشون رو خالی نکنن ول کن نیستن .
این که "ر" از هم اتاقیام با به خاطر یه اشتباهی که ( البته از نظر مادرم اصلا اشتباه نبوده و میگفت اتفاقا کار خوبی بوده ) منو از داخل سالن مطالعه میکشه بیرون و با وقاحت تمام مثل این آدمای چاله میدونی سرم داد و هوار میکنه و حتی تر بی ادبی ! و من ؟ تنها کاری که کردم در مقابل این انسان بی ادب و بی فرهنگ سکوت بود‌. حالا هم که هر جفتِ هم اتاقیا با من لج کردن و کارشون شده کنایه و تیکه انداختن وقتی که هستم . منم فقط برای خواب میرم اتاقمون و بیشتر اوقات داخل سالن مطالعه مشغول درس خوندنم ! این بین تنها با "ش" خوبم و باهم خوبیم و میخندیم . و چه قدر این روزا تنهام و اگر "ک" نبود که خیلی خیلی تنهاتر از این حرفا میشدم .
و آخر از همه بنویسم که رابطه ام کمی با مادرم بهتر شده و این روزا مثل قبل همه حرفام رو بهش میزنم ! همه اتفاقا رو بهش میگم ... ای کاش فقط پشت تلفن اینجوری نبود و کمی هم در لحظه هایی که در کنارِ هم هستیم برام وقت میگذاشت !
وبلاگ جانم ! خیلی خسته ام این روزا خیلی درس میخونم . نمیخوام دیگه اینجا بمونم ! دوست دارم با تلاشام راحت با جابه جاییم تو مهر موافقت کنن و شرمنده نشم ... وبلاگ جان میدونی این روزا خیلی فشار رومه ؛ ولی واقعیتش من همه ی این چالشا رو دوست دارم :)

و درآخر وبلاگ جان میدونستی که تو همیشه برای من مثل ِ یک همدم میمونی :) یه رفیق خوب :)  تو شاهد تغییرات من بودی و هستی اما میدونی هنوزم که هنوزه یه سری رفتارای ناپخته و نسنجیده دارم که به شدت از انجامش پشیمون میشم و احساس بدی رو نسبت به خودم دارم.... دائما خودم رو سرزنش میکنم که ای کاش فلان کارو نکرده بودم . ای کاش این سرزنشا یا کارایی که منجر به سرزنش میشه کمتر بشه .

Miss shahtot

۲۹ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۲۶ ۱۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

کیک شاتوتی ^__^♥️


داشتم آرشیو رو نگاه میکردم دیدم ، خاطراتم به عدد ۸۲ رسیده وچیزی نمونده تا ۱۰۰ تایی شدن :) میخوام بدونم اگر میخواستید "خانم شاتوت" رو در یک جمله توصیف کنید چی میگفتید ؟ :)

و سوال بعدیم این ِ که خیلیا اینجارو از همون اول اول میخوندن و به نوعی متوجه تغییر سبک نوشتن میشن . من وقتی آرشیو رو میخوندم و تعدادی از پستای خیلی قبل و با الان مقایسه میکردم متوجه شدم که نوشته هام تغییر کرده حالا خوب یا بد ... میخوام بدونم هر کدوم از شما به عنوان یک نویسنده و بلاگر چه پیشنهادی دارید برای بهتر شدن نوشته ها و قوی تر شدن قلم ؟ صرفا بیشتر نوشتن یا خوندن یه کتاب یا شایدم یه نوع تغییر تو سبک مثلا ادبی نوشتن یا ... ؟

Miss shahtot

۲۲ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۱۰ ۱۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

memory 82 ...و بالاخره لمسش کردم ....

وقت کار کردن روی مرده ها ، حتی با آن صورت های پوشیده و نداشتن اسم ناگهان انسان بونشان پیش رویت ظاهر میشود به ما می گفتند که دیگر به انها جسد نگوییم .." اهداکننده " لغت بهتری است .
وقتی که نفس هوا میشود #پال _کلانثی

بالاخره لمسش کردم ، خیلی سرد بود خیلی . انقدر سرد بود که حس یخ زدگی و انجماد رو تا عمق استخوانم حس میکردم ... با خودم گفتم شاید به خاطر فضای سردخونه باشه ولی حسم چیز دیگه ای رو بهم تلنگر میکرد ! بهم میگفت سردی ِ این جسم رو خیلی بیشتر حس میکنه چون یکی ِ مثل خودت از جنس و ریشه ی خودت این مثل خودت یه انسان ِ  ! استاد گفت از این جلسه به بعد باید جسد رو لمس کنید و عضلات رو تو دست بگیرید تا خوب بفهمید ... همه با تردید به جسم مقابلمون نگاه میکردیم ، اولین نفری که رفت سمت دستکش من بودم . زیر لبم یه بسم الله گفتم و آروم عضله ی tibialis قدامی رو در دست گرفتم ...همون لحظه بود که سردی ِ بدنش رو با تمام وجودم احساس کردم ، استاد بهمون ماسک نمیداد میگفت که باید عادت کنید در هرشرایطی جسد رو ببینید حتی بدون ماسک ...بوی فرمالین داخل بینیم رفته بود اما کنار نکشیدم و مثل کسی که برای اولین بار حس عجیبی رو داره تجربه میکنه با هیجان سعی کردم origion و insertion عضله رو پیدا کنم . با خودم گفتم کنار این عضله دقیقا عضله  extensor digitorom longus زیر رتیناکولوما چند شاخه میشد وقتی پیداش کردم حس فوق العاده ای داشتم‌ از این که دارم درسایی که قبلا خوندم رو عملی میبینم و حس میکنم .. بچه ها ترسشون ریخته بود و اونا هم نزدیک اومدن . یاد جلسه اول افتادم که پشت سر استاد توی اون راهروی تاریک راه میرفتیم تا برسیم به سردخونه همه میخندیدیم و هیجان داشتیم. نماینده ی گروهمون هستم و به طبع همه ی کارارو اول انجام میدم . اولین نفر وارد اتاق شدم و کاداو رو دیدم ، اهداکننده ای که حالا  به آرامش رسیده بود ، فارغ از همه ی دنیا و دل مشغولیاش با خودم گفت سرانجام همه ی ما همین جاست  ... روش رو کشیده بودن .بوی تند فرمالین رو حس میکردیم که دیدیم "میم" دم در وایستاده و اشک تو چشمام حلقه بسته برگشتم نگاش کردم گفتم چیشده ؟ زد زیر گریه گفت : استاد نمیتونم اصلا نمیتونم . خیلی میترسم. با چشمای سرخ به جسد نگاه میکرد ... استاد باهاش حرف زد و آرومش کرد ...قدم به قدم به گروه نزدیک شد و ترسش ریخت اما همچنان آروم آروم اشک میریخت ! اما من دائما به این فکر میکردم که اگر قرار به ترسیدن باشه که آدمای اطراف ِ ما خیلی ترسناک تر از اون اهداکننده  هستن . اون جسد مگه میتونه چکار کنه اما همین آدمای اطراف ما در یک آن میتونن به ترسناک ترین موجود تبدیل بشن که هرکاری ازشون برمیاد. پس چرا نمیترسیم ؟ شاید عادت ....
بعد از اتمام کار که دستکش رو دور انداختن وارد اتاقی شدم که روپوشارو عوض میکردیم . همچنان هیجان و حس فوق العاده ای داشتم ...  وقتی دستم رو بو کردم احساس کردم بوی فرمالین میده ...
حالا داخل سالن مطالعه نشستم به دستام نگاه میکنم هنوزم همون شکل ِ انگار نه انگار که امروز به یه جسد دست زده اما من فقط میدونم این دست امروز چه چیزی رو حس و لمس کرده و فقط خودم حس خودم رو درک میکنم ...اون حالت سفت عضله ...ارتجاعی شریان ها ... لیزی رباط ها و...
متاسفانه از ظهر همچنان بوش تو بینیم مونده حتی همین الان هم بوش داخل بینیم انگار رفته . حس میکنم لباسام بوی فرمالین گرفته .
P 1 : خیلی عجیب بود ! انگشتای زرد رنگ پاش که هنوز پوست و فاسیا رو کنار نزده بودن و همون شکل واقعی بود همون قدر نرم .
P 2 : نمیدونم چرا در تک تک لحظه هایی که تشریح داریم به این فکر میکنم که روح اون اهداکننده شاد و خوشحاله . از این که مارو میبینه که داریم روی جسمش درس یاد میگیریم و به خاطر میسپاریم . چه قدر انسان بزرگی بوده که خودش وصیت کرده تا بعد از مرگش بچه های علوم پزشکی تشریحش کنن

بعدا نوشت :راستی تیاراجان برای بچه های کنکوری و دوران جمع بندی یه پست خیلی خوب نوشتنمن خوندم و به نظرم عالی بود اینم لینکش برای کنکوریا :)
Miss shshtot

۲۰ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۱۲ ۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

memory 81 ...اندراحوالات خوابگاه و دوستای هم اتاقی :)

 با لبخند به ساختمان خوابگاه نگاه میکنم و به سختی دوتا چمدان بزرگم رو میکشم روزمین ...همین تلق تلق کردنش روی موزائیکای کف زمین بهم حس خوبی میده . از داخل راهرو نگاه میکنم به خوابگاه سوت و کور که چشمم میوفته به در اتاقمون و یه جفت کفش مشکی میبینم ، لبخندی به پهنای صورت میزنم و با خودم میگم : پس "ف" اومده خدا کنه اتاقو جارو زده باشه ! همین که درو باز میکنم با یه اتاق خیلی مرتب و تمیز روبرو میشم سرم رو میارم سمت راست میبنم رو تختش گرفته خوابیده موبایلشم دستشه ...همینجوری مثل همیشه  وقتی یه نفرو بعد از مدتی میبینم با چشمایی که از فرط خوشحالی گشاد شده میگم ؛ بهههه خانم "ت" عیدت مبارک ! اونم بلند میشه و میخنده ... از همون لحظه ای که وارد میشم ، حرفای ماهم شروع میشه از عقد برادرش گرفته که قبل عید مارو کچل کرد بس که نگران لباس و مدل موش بود تا خاستگاریا و اتفاقای این ور اون ور :) همون لحظه یدفعه با ذوق میگه بیا بیا عکسم رو نگاه کن چه قدر عوض شدم ! منم فوری تمام لباسایی رو که قرار بوده بذارم داخل کمد میندازم روی زمین، موبایلش رو از دستش میگیرم، با ذوق تعریف میکنم که چقدر عوض شده ...

بعد از جابه جاکردن وسایل و  با خستگی میشینم رو زمین به" ف" نگاه میکنم که همچنان روی تخت دراز کشیده و به عکسش نگاه میکنه و هی با خودش میگه آخه چه قدر من خوشگلم :| :))، چه قدر جای خالی "ش" و شوخیای مسخره اش، بی خیالیاش ...تیکه انداختنای گاهاً تلخ و بامزه اش احساس میشه و چه قدر من با وجود بعضی کاراش دلم برای خودش و حتی اون تیکه هاش تنگ شده ... نگاه میکنم به تخت بالایی یاد "ر" میوفتم ، یاد مهربونیاش ، خنده های بلند و "روتو برم هی گفتناش حتی D; " بلند میشم به "ف" میگم آخ آخ سوزان ِ روشن رو میشناسی میگه نه ! از تو گوشیم یه آهنگ ازش پیدا میکنم و دقیقا مثل خودش میخونم اونم غش غش میخنده D: و رو تختش میوفته :)))
از خستگی خودمم میوفتم رو تخت که همون لحظه صدای در میاد و "ر"میاد با داد و فریاد هم دیگه رو بغل میکنیم از همون لحظه که میاد تو اصطلاحای عجیب غریبش شروع میشه و داد میزنه گشنمهههه از ساکش ، خوراکیاش رو میریزه بیرون میگه بچه ها ببینید ببینید مامانم همه اینارو گذاشته که باهم بخوریم واسه یه ماه ! هرچند من بهش گفتم که این واسه یه شب ماست ! :) بعد نگاه میکنه به من میگه چی بخوریم حالا ؟ منم میخندم یاد اون شب میوفتم که نصف شب هممون گشنه شده بودیم‌و ریختیم رو سر غذاهای "ش"و تا میتونستیم دلی از عزاد در آوردیم !میگم فقط مواظب باش اتاق رو از این حالتی که الان هست در نیاری ! اونم میگه بروو باباااا ، میدونم که حریفش نمیشم پس خودم رو میزنم به بی خیالی و میخندم ...همه مون مثل همیشه غذاهایی که مامانا گذاشتن رو میاریم وسط با مخلفات که بخوریم و همینجوری میخوریم و حرف میزنیم
"ر" در نوشابه اش رو باز میکنه و همزمان اشاره میکنه به "ف" میگه میبینی شانس رو میبینی حالا تو بگو یه پشه ! فقط یه پشه که این مدت از کنار خونه ما رد شده باشه. اون وقت من همه چیم از این خانوم بهتره ! :دی باهم میخندیم ... با همون صدای جیغ جیغیش داد میزنه میگه ای واااااای خدایا من تو این عید هیچچچ درسی نخوندم ، چپ چپ نگاش میکنم و میگه حالا ببین اگر من نیوفتادم این ترم !

 چه قدر این جمعا رو دوست دارم ، خیلی وقت ِ که با وجود ِ  تمایل زیادم به تنهایی اینجور جمعای دخترونه و هم سن و سالارو دوست دارم ، حتی اگر دور هم بشینیم و ساعت ها حرف بزنیم ، بخندیم و حتی تر غیبت کنیم D; ، مسلما برای همه ی ما دوری از خانواده و جدا شدن سخت ِ مخصوصا بعد از یک ماه اما همین دلخوشیا و همین جمع هاست که از اون حال و هوای گریه و زاری و دلتنگی مارو دور میکنه. و گرنه مسلما مثل اولایل وضعمون جور دیگه ای بود ، هرچند بازم گاهی این دلتنگیا پیش میاد و میریم تو لاک خودمون .حالا هم که همه به یه کاری مشغولن و یه جورایی هم منتظریم "ش"بیاد هرچند به بچه ها گفتم درو قفل کنیم نتونه داخل اتاق بشه ولی مثل این که مادرش هم همراهش هست و به هرحال باید مراعات کرد :)

P 1 : مثلا اومدیم فیلم ببینیم سالن TV چه قدر شلوغه و حرف میزنن D: البته جمعی دیدن هم کیف میده چون سر هر صحنه ی کوچیکی یدفعه سالن منفجر میشه :) و اینجوری چند برابر میچسبه :)

Miss shahtot

۱۷ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۰۶ ۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

memory 80 ...آسمان شهر شماهم ابری است ؟ :)


نشستم پشت میزم و دارم از پنجره ی اتاقم به آسمون ابری  تهران، کوه روبروم و خونه های پایینش نگاه میکنم و همزمان به این فکر میکنم که تعطیلات چه قدر زود گذشت ! انگار همین دیروز بود که تو فرودگاه منتظر پدرم بودم اما هرچی منتظر وایستادم نیومد.. از اضطراب قلبم تو دهنم میزد ! اخه کجاست؟ همیشه یه بار قبل این که سوار هواپیما بشم زنگ میزد یه بار بعدش اما این دفعه اصلا زنگ نزده بود .تمام عالم و ادم رو خبر کردم اما کسی خبر نداشت ، گوشی خودش هم هرچه زنگ میزدم جواب نمیداد ... نشستم روی صندلیای فرودگاه به خودم گفتم دیدی شاتوت ؟ اینم از یه شهر دیگه قبول شدنت ؟ دیدی چه زود فراموش شدی؟ پدرم اومد ، انگار که موبایلش رو داخل جیب کتش جاگذاشته بوده و خودشم درگیر ترافیک ...از یه لحاظ خوشحال بودم که داره بالاخره باور میکنه که من دیگه بچه نیستم و داره با مستقل شدنم کنار میاد از یه لحاظ هم ناراحت بودم که چه زود با عدم حضورم کمرنگ شدم بین اعضای خانواده ام ! شایدم فقط خودم اینجوری فکرمیکنم . تعطیلات خوب یا بد داره تموم میشه و من فردا برمیگردم . به خاطر اتفاق های این مدت یه جورایی قول دادم که حالا حالاها برنگردم !نمیدونم چه قدر رو قولم وایسم از هفته ی بعد هم که امتحانای میانترم شروع میشه .
مطمئنا با برگشتنم فصل جدیدی از زندگیم قراره شروع بشه چون تصمیمای جدیدی دارم و البته نمیدونم چه قدر موفق میشم

P1  : خانوم قاف مثل همیشه داره بهم کمک میکنه تا وسایلم رو جمع و جور  کنم .

 p2:آسمان شهر شماهم ابری است ؟ :)

دقیقا همین الان اینجابارون شد ...


۱۶ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۰۷ موافقین ۱۲ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

memory 79....از سری تجربه های شاتوتی در برخورد با دیگران و همکلاسی !

چه قدر زود همه چیز میگذره ! همیشه میگفتم هرگز دوست ندارم که درگیر دنیای آدم بزرگا و پیچیدگی های دنیاشون بشم اما احساس میکنم این دنیا با تمام وجودش داره تلاش میکنه تا من رو از اون دوره بکشه بیرون ، هرچه سریع تر و پر قدرت تر ! شایدم لازمه اما من مثل کسی که گرفتار یه تندباد شده دستم رو پیچیدم دور درختی که حکم همون دوران رو داره   و سفت چسبیدمش تا مبادا من رو با خودش ببره !

هر روز که میگذره زندگی درسای جدیدی رو بهم میده مخصوصا راجع به ارتباط با دیگران و خصوصا جنس مخالف که تا حالا تجربه چندانی  در برخورد باهاشون نداشتم ! مخصوصا به عنوان همکلاسی ...اولین  چیزی رو که خیلی خوب فهمیدم این ِ که در ارتباط با دیگران جرئت داشته باش چه دختر چه پسر این یعنی وقتی داری باهاشون حرف میزنی یا برخوردی داری ، حالا سر هر موضوعی که پیش اومده همیشه خودت و حالت رو بزار تو اولیت یعنی به خودت اهمیت بده ! از حق خودت دفاع کن و نزار که با حرفاشون بهت توهین کنن یا حالت رو بد کنن.  پسرا معمولا رک تر از دختران یا جوری رفتار کن که به خودشون اجازه ندن باهات هر طور که میخوان رفتار کنن، حتی تر بهت نزدیک بشن که بخوان چیزی بگن‌ و یا اگر اجازه رو دادی از حقت دفاع کن ...نزار که طرف مقابلت فکر کنه که یه آدم ضعیفی ! متاسفانه چیزی که راجع به پسرای تو سن ۱۸ ...بیست تا الان دیدم وجود داره این ِ که زیادی ادعا دارن ولی در باطن به شدت ترسو ان ( البته این حرفا راجع به اکثریت هست نه همه ) یعنی اگر زمانی برات مزاحمتی ایجاد کردن از هیچی نترس راحت  بترسونش مطمئن باش که قیافه اش اون لحظه از ترس زرد میشه... شاید بخنده و مسخرت کنه که نترسیده ولی این شگرد همه شونِ تا بگن نترسیدن ولی مطمئن باش که دیگه بمیرن هم سمتت نمیان! متاسفانه آدمای مریض همه جا و همیشه هستن و درمانی هم ندارن جز بی تفاوتی ... به قول یکی از دوستام مثل یه مگس که وزوز میکنه ولی هر جوری که شده ازشون دوری کن یعنی نزار نزدیکت بشن به هر دلیلی حتی با چهره ی مهربون و سر به زیر ! دومین چیزی که فهمیدم این که هیچ کس اون طور که نشون میده نیست حتی میبینی صمیمی ترین دوستت تو دانشگاه میشه بدترین دشمنت البته من خودم این تجربه رو نداشتم اما وقتی رابطه ی "ن"و "ک" رو میبینم به این نتیجه میرسم .. و تو این پست به عنوان آخرین حرف میگم وقتی به همه اجازه دادی وارد حریم خصوصیت بشن و بتونن راحت باهات ارتباط داشته باشن و نزدیک بشن ...منتظر عواقبش هم باش که هر کس و ناکسی پاشو وارد حریمت کنه ! متاسفانه باید بگم یه سری از پسرا و ایضا دخترا زیادی پروان و جمله ی احترام‌احترام میاره درموردشون صدق نمیکنه . بهشون احترام بزاری بدتر رفتار میکنن و اگر بهشون رو بدی هم بدترتر پس دورشون یه خط قرمز بکش و کاری به کارشون نداشته باش :)

خب اینم از سری نوشته هایی که از اطرافم و تو این مدت متوجه شدم . به مرور مینویسمشون تا خودم یادم بمونه یه سری چیزارو و هم شاید کمکی به کسی کرد :) شاتوت هستم‌ مدافع حقوق بانوان :)

Miss shahtot


۱۵ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۵۲ ۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

memory 78...دلآرام برای من هنوزم همون دلآرام ِ با یک تفاوت ...

دلارام یا دلی آرام ... این دقیقا اسمیِ که خودش پایان اون چهارخط خاطره‌اش تو همون دفترچه خاطرات زرد رنگِ قدیمیم برام نوشته ؛ خاطرات زیادی ازش ندارم و شاید به خاطر اینِ که متعلق به دوره ی خیلی قبل از زندگی من ِ ... زمان کودکی اگرچه دوره ولی خب خاطراتش همیشه در ذهن میمونه. یه تصویر خیلی محو از دختری که چشمای قهوه ای تیره ، موهای بلند ... و لپای سرخ داشت ؛ لپایی که وقتی میخندید سرخ تر میشد ! یه تصویر محو از یه دختر مهربون که ظاهرش مثل اسمش آروم بود ولی در رفتار برخلاف اسمش خیلی شیرین و شیطون وحاضر جواب بود ! نمیگم از دوستای صمیمیِ ابتداییم بود ...چون نبود اما تصویرش اونقدر در ذهنم پررنگ هست که اگر یه جایی و یه پستی مثلا تو اینستا ازش ببینم بشناسمش ! همین تصویر کافیه که وقتی پستی رو ازش دیدم تو اینستا بار اول به خودم گفتم این دختر ...چهره اش چه قدر آشناست ! متن زیر پست آقای "پ" رو خوندم ...
دلآرام همون دختری که سال گذشته در ایسنتاگرام با رقصش  دلبری میکرد و ...
چند بار خوندم ، چند بار کلیپ خودش و بچه اش رو درحالی که میرقصید و خوشحال بود نگاه کردم ، به مغزم فشار آوردم ...با خودم گفتم این چهره رو من کجا دیدم و بعد جرقه ی دلارام در ذهنم خورد ...
و حالا بعد ده سال فهمیدم که دلارام انقدر معروف شده که از هر کدوم از دوستانم درباره اش میپرسیدم میشناختنش ، درگیری من با درس و کنکور مخصوصا سال های آخر دبیرستان و کنکور مانع از این شد که درموردش بدونم و بفهمم که آهنگ میخونه و معروف شده . و حالا بعد این همه مدت فهمیدم که زیر نظر پدرش با یه پسر صیغه میشه و بعد از تموم شدن رابطه اشون میفهمه که چهار ماهه بارداره  اون شخص زیرش میزنه و مسئولیت فرزندش رو قبول نمیکنه . اما دلآرام میگه که بچه اش رو میخواد و نمیخواد که سقط کنه ...پدر مادرش در کمال تعجب ازش حمایت میکنن و دلارام بچه اش رو بدنیا میاره و از ایران میره .
و حالا همون قدر پرقدرت بچه اش رو داره بزرگ‌میکنه...
شایعات خیلی زیادی راجع به دلآرام وجود داره اما برام مهم نیست نگاه مردم و اطرافیان و حتی دوستانم رو از خود شخصیت دلآرام و داستان زندگیش ! و همه اینارو نوشتم که بگم دلآرام برای من هنوز همون دلآرامِ مهربون و شیطون گذشته است با یک تفاوت ! حالا من دلآرام رو یه دختر شجاع و قوی میدونم ...یه دختر ریسک‌پذیر !
شاید اگر هر کدوم از ما بودیم رفتاری متفاوت با دلآرام داشتیم ، مثلا اون بچه رو نگاه نمیداشتیم یا فوق فوقش نگاهش میداشتیم اما بعد از بدنیا اومدنش دیگه مسئولیتش رو به گردن نمیگرفتیم ! از نظر من این میتونه شجاعت و قدرت یک دختر اونم تو این سن باشه که میفهمه حالا که چهارماهه بارداره ، اون بچه دیگه جون داره ، روح داره ...نفس میکشه و در نهایت به دنیاش میاره . "کاف"میگفت اشتباه کرده نباید بچه اش رو نگاه میداشت اون بچه در آینده به پدر احتیاج داره و از طرفی نگاه ِ مردم بهش مثل بقیه نیست !
حرفش رو تاحدودی قبول داشتم اما فقط تا حدودی ! بهش گفتم این من و تو هستیم که این نگاه رو ایجاد میکنیم ؛ اون بچه ی طفل معصوم خودش پاکتر از این حرفاست که بخواد با حرف یه کسی مثل من یا تو الوده بشه . مگه وقتی داشت بدنیا میومد خودش میدونست که قراره پا تو چه دنیایی بزاره و اصلا میدونست که کیا و چجوری نطفه اش رو بستن یا نه ؟
اگر یه روزی در ایران ببینمش مثل همون دلآرام سابق بغلش میکنم و حتما بهش خواهم گفت که از نظر من یه دختر قوی ِ! برای من گذشته ی دلآرام اهمیت نداره چون من از واقعیت زندگیش خبر ندارم و دوست هم ندارم که بخاطر یه اشتباه اونم در دوران ِ بچگیش سرزنش یا قضاوتش کنم‌! مگه هر کدام از ما چه قدر از خودمون ، اعمالی که داشتیم مطمئن هستیم ؟ کدام از ما میتونه با اطمینان بگه هیچ کار اشتباهی در دوران بچگی و جوانیش نکرده و البته از کجا میدونه که کاری یا گناهی ازش سر نزده که شاید هزار برابر بدتر از اشتباه یا بچگی ِ دلآرام یا هرچیز دیگری باشه ! واقعا مگه چقدر ما از زندگی یک شخص خبر داریم که بشینیم حالا باهم فکر کنیم که کار دلآرام اشتباه بوده یا نبوده یا اصلا‌مگه در شرایط اون بودیم ؟!
این که این داستان رو هم نوشتم تنها و تنها برای اون قسمت از زندگی دلآرام بود که واضح و مبرهنه که این بچه حاصل یه ارتباط اشتباه یا درست الان زنده است ...و این میتونه فقط و فقط نشون دهنده قدرت و شجاعت دلآرام باشه ...
ما این نگاه رو میسازیم پس به جای قضاوت های نادرست و نابه جامون برای دلآرام و فرزندش دعا کنیم که خداوند بهشون همچنان قدرت بده و در ادامه راه کمکشون کنه ...

P1 : این پست به هیج عنوان راجع به نظر من راجع به صیغه نیست !

P2 : دلآرام هنوزم مثل گذشته خیلی زیباست :) حالا هم به عنوان یک مادر خوشگلِ .

Miss shahtot


۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۱۰ ۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

memory 76...همین


امشب برای یک لحظه دلم واقعا شکست از این همه تنهایی ...

#تنهایی

#خودخواهی

#ترجیح...

۱۴ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۲۹
รђคђt๏t :)

memory76....ما نمیتونیم‌ به همه کمک کنیم ولی همه میتونن به کسی کمک کنن


خیلی کم پیش میاد که یه کانالو دنبال کنم و پستاشو بخونم . اصلا خیلی کم پیش میاد که از یه کانال خوشم بیاد چه برسه به این که جوین بشم... اما کانال پائیزان از اون استثناهاست :)

برید ببینید اگر خواستید جوین بشید :)

راستش این کلیپ خیلی کوتاه رو امروز دیدم و باخودم گفتم تویه پست بزارمش :

ما نمیتونیم به همه کمک کنیم ولی همه میتونن به کسی کمک کنن💜 هیچ وقت نتونستم و نمیتونم اون حس خوبی رو که بعد از دیدن لبخند و خوشحالی یه نفر درونم بوجود میاد پنهان کنم :)

در گذشته اینجوری بود که اگر به کسی کمک میکردم حتی یه کارکوچیک ... گاهی وقتا انتظار جبران مقابلش رو داشتم ولی از یه نقطه ای به خودم قول دادم که اگر خواستی زمانی کاری انجام بدی یا انتظار جبرانش رو نداشته باش یا اصلا انجامش نده ! به طبع از اون به بعد هم دقیقا این نوع کارا خیلی محدود شد اما وقتی بعدا اون حس عذاب وجدان بعدش و یا احساس خوشایند ِ گذشته رو مقایسه میکردم ...کم کم یاد گرفتم که این بار بی توقع باشم و اگر جایی تونستم و البته معقول بود‌، انجامش بدم...

گاهی موفق بودم گاهی هم نتونستم و شکست خوردم ... اما براش تلاش میکنم :)

Miss shahtot

ادرس تلگرام پائیزان :@instagrampaeiizan



۱۱ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۵۰ ۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

memory76...من اینجا چکار میکنم و چرا اصلا اومدم ...


نمیدونم از کی تا این حد از هم دور شدیم که انقدر نسبت بهش بی حس و بی تفاوت شدم . خیلی دلم میخواد بفهمم دقیقا نقطه ی آغاز این تغییر و تحول چی بوده ؟ منی که اگر یه شب باهاش حرف نمیزدم و یه چیز کوچولو رو ازش پنهان میکردم تا یه هفته عذاب وجدان داشتم و درنهایت میرفتم راستِ راستش رو کف دستش میزاشتم حالا به نقطه ای رسیدم که کوچک ترین حرفی که بین مون رد و بدل میشه دقیقا همون سلام خداحافظ ..چطوری ؟ درسا چطوره ؟ فوق فوقش برام بگه که مثلا فلان دخترخاله ام فلان کارو کرده و فلان دایی ام اون حرفو زده یا فلان مهمونی کی و چجوریه ؟؟ راستش از نوشتن این جمله ناراحتم اما حتی به نقطه ای رسیدم که بالاجبار تمام محبتای مادرانه اش رو تحمل میکنم ... نمیدونم چرا اما احساس میکنم تمام این محبتا‌ یه جورایی مصنوعی و از سر تکلیفه ... و این حس دقیقا زمانی بهم دست میده که باهاش دست میدم و سردی دستانش رو در دستم حس میکنم . دستی که بی حس و خیلی ملایم در دستانم قرار میگیره و با قرار گرفتنش حس انجماد و یخ زدگی رو تا عمق استخوانم منتقل میکنه ! نوشتن این جملات برام سخته چون من بی نهایت مدیون کمک هایی هستم که بهم کرده و اگر اون کمکا نبود شاید در حال حاضر من اینجا نبودم ...

اما ما قبلا بیشتر باهم دوتا دوست صمیمی و خواهر بودیم تا.... و این بیشتر از همه من رو آزار میده این همه فاصله و دوری..این همه سردی و .. . نمیدونم اشتباه من بوده یا خودش یا شایدم هردو اما خیلی وقته که این فاصله ایجاد شده و ما هرو دو با دستای خودمون لحظه به لحظه این فاصله رو بیشتر کردیم تا جایی که وقتی کنارم میشینه ازش دوری میکنم و داخل اون پوسته ای که برای خودم درست کردم فرو میرم و وقتی که ازم سوال میپرسه یک کلمه ای جوابش رو میدم تا زودتر تموم بشه ...

مطمئنم که نقطه ی آغاز اشتباهش دقیقا ترجیح خانوادش و مهمونیاش بر من و خانواده خودش بوده و اما دقیقا نقطه ی آغاز اشتباه من چی بوده ؟؟ و از همه مهم تر حالا که هیچ کدوم تلاشی نمیکنیم برای بازگشت ، دقیقا کی و چه زمانی و از همه مهم تر کدوممون قراره تموم کنیم و آیا اصلا برمیگردیم یانه ؟

P1 : وقتی وارد خونه شدم ، بعد از این که تحولات ریز و درشت خونه رو از زیر نظر گذروندم ...نشستم روی زمین و سرم رو به دیوار تکیه دادم ...

بازم سردردایی که این روزا بیشتر از همه اذیتم میکنه اومده بود سراغم .چشمام رو بستم و دقیقا به این جمله فک کردم که من اینجا چکار میکنم و چرا اصلا اومدم ؟؟

ای کاش نمی اومدم....

۱۰ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۴۶ ۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

memory75...خیلی لذت داره اینجوری درس خوندن :)

بعد از بیمارشدنم نمیخواستم دیگه برم مسافرت ... اما مادرم زنگ زد و اصرار کرد که باید حتما این روزای اخری رو بیای پیش من باشی چون دیگه هفته بعد داری برمیگردی ، گفتم باشه ولی شرط کردم که چون تو این مدت نتونستم زیاد درس بخونم به خاطر بیماریم اگر بیام توقع نداشته باشه که همه مهمونیارو بیام... از طرفی اگر بخوام منصف باشم این مدت انقد با آناتومی انس گرفتم و یه جورایی باهم دوست صمیمی شدیم اصلا نمیتونم کنارش بزارم و بیست و چهارساعته دوست دارم بخونمش ( البته اگر این سردرد لعنتی بزاره ) حتی تو سخت ترین وضعیت دوست دارم فیلمارو ببینم و اعصاب و ماهیچه های رنگارنگ رو تماشا کنم ببینم از کجا اومدن به کجا میرن و برای خودم تو دفتر مخصوصم نقاشیشونو بکشم... حالا هم که تو ماشین هستم و دارم این پست رو مینویسم رفتم پشت ماشین.. فلشمو درآوردم زدم به گوشیم... اطلس نتر هم روپام و دارم ماهیجه  و اعصاب ناحیه خلف ساق رو میخونم ^__^  و قسمتایی که یاد میگیرم رو مثل همیشه رو نتر  هایلایت میکنم :) و واقعا بدون اغراق میگم که خیلی لذت داره تو همجین وضعیتی درس بخونی :) اونم آناتومی ^_^

P1 : عصب انصافا سخت تر از استخوانِ ولی خب نمیدونم چرا احساس میکنم شیرین تره برای من  D;


۱۰ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۴۴ ۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

memory 73 ...و رویایی که به حقیقت پیوست

در پشتی ماشین رو باز میکنم . پالتوی سرمه ای رو که باخودم به خاطر سرمایی بودنم آوردم رو گلوله میکنم و میگذارم زیر سرم ...ماشین راه میوفته و تنها صدایی که به گوش میرسه صدای پدرم ِ که از تو آیینه سنگینی نگاهش رو حس میکنم و صدا میزنه : شاهی جان حالت خوبه ؟ و من ... همزمان حالت تهوع ، سردرد ، دل درد شدیدی رو دارم تحمل میکنم . اما احساس نمیکنم که هیچ کدوم از این هاروی من فشاری آورده باشه ! اما جای خالی یه کسی بدجوری آزارم میده . نه این که دلم براش تنگ شده باشه یا احساس تنهایی بکنم ! نه ... جای خالیش برای من خیلی وقت ها هست که با وجود نبودنش احساس نمیشه ! اما جای خالیش یادآور خاطرات تلخ و آزاردهنده ی گذشته است ... با خودم فکر میکنم ، دیدی تو بازم دیدی که حال  من خوب نیست ...که من ذره ذره دارم آب میشم ولی بازم تنهام گذاشتی .‌باز مهمونیاتو ...خواهراتو ...خانواده ات رو برمن ترجیح دادی . انکار نمیکنم کمک های زیادی رو که بهم کردی ولی قبول کن که نبودی هیچ وقت . اونم دقیقا زمان هایی که بیشترین نیاز رو بهت داشتم . امسال وقتی اسفند شروع شد ناخودآگاه حس بدی رو کنارم تجربه میکردم و وقتی که از دانشگاه برگشتم خونه این حس روز به روز بیشتر میشد ...
به در ، دیوار ، پنجره ، همون گنبدآبی معروف ، به میزتحریر نگاه میکردم و دنبال منشا این حال بدم بودم که ناخودآگاه تصاویری از مقابل چشمام گذشت ...تصویر تنهایی هام ...تصویر خیابون های شلوغ و مردمی که دنبال خرید عید هستن و اما دختری که از پنجره با حسرت نگاه میکنه به این تکاپو و بدنش از سردی خونه از سکوتش میلرزه ! یه جمله معروف هست که میگه خودم کردم که لعنت ... اما این انتخاب خودم بودم که تو تمام این ماها ...چه تابستون‌ چه فروردین و اسفند و ... خودم‌باشم و خودم ...جنگ اعصاب زیادی با خانواده ام داشتم که مسافرت طولانی بریم حالا که جلوهستم وشاید  خسته  شدم . اما گوش ندادم ... چرا منم مثل همه دو سه روز رفتم استراحت ولی بقیه اش رو تنها بودم .
ماشین همین جور حرکت میکرد و لحظه به لحظه حالت تهوع و سرگیجه من بیشتر میشد ...درحالی که نفسم به سختی بالا میومد به پدرم گفتم که حالم بده و بزنه کنار ... پدرم ماشین رو به سمت پارکینگ هدایت کرد ، از ماشین پیاده شد گفت شاتوت بیا پایین . بطری آبی رو درآورد و مشت مشت روی صورتم ریخت . مثل کسی که از خواب عمیقی بلند شده باشه ، شوکه شدم و به اطرافم نگاه کردم . خودم رو دیدم . در کنار پدرم و جای خالی کسی که مثل همیشه لحظاتی که میبایست باشه نبود ...حالم بهتر شده بود ، با شالم صورت خیسم رو پاک کردم .... پدرم به سرعت وارد مغازه ای شد و بسته ی پفک نمکی رو برام خرید ...چون که فشارم افتاده بود ... آروم آروم پفک رو تو دهانم میگذاشتم و با آب شدنش حس خوبی درونن بوجود میومد ... به خودم نگاه کردم . یاد روزی افتادم که به آیینه هتل نگاه میکردم و مقنعه ام رو مرتب میکردم ! خوب یادته اولین روز دانشگاه رو ... اولین روزی که به خودم گفتم شاتوت ! از این که داری برای اولین بار به عنوان یه دانشجوی پزشکی میری سرکلاس چه حسی داری ؟ از این که رویات به حقیقت پیوست ؟؟! :)

روزای اول دانشگاه که تو جشن دستمون رو سینه هامون گذاشتیم و سوگندنامه خوندیم و من اشک شوق میرختم و مو بربردنم سیخ شده بود :) روزی که برای اولین بار روپوش  پزشکی رو با شوق تنم کردم ... و روزی که رفتیم سر جسد و حس عجیبی که داشتم ؟ :)
روزی که با خوشحالی از پله های دانشگاه می اومدم پایین و دوست داشتم زودتر برم خوابگاه که اولین درسارو شروع کنم به خوندن ... یا بهتره  بریم عقب تر ...

روزی که مراقب جلسه گفت برگه ها بالا و من وقتی برگه ام رو گرفتم بالا با تعجب به چهارسال نگاه میکردم و از خودم میپرسیدم آیاواقعا تموم شد ... و وقتی برگه رو تحویل دادم ؛ بی نهایت احساس سبک بالی و آسوده خاطر داشتم ... انگار که خیالم جمع بود ... از دور پدرم رو دیدم با خوشحالی براش دست تکون دادم و بغلش کردم ...
همه اینارو نوشتم که بگم برخلاف اونچه که فکر میکنید و تو کامنتای خصوصی برام نوشتید .. سال کنکور ِ من یه سال خیلی آروم و بدون دغدغه ای نبود ! حمایت خانواده ام رو همیشه نداشتم و در لحظات سخت و تنهایی که بهشون احتیاج داشتم در کنارم نبودن ! اما کسی رو داشتم که برام کافی بود :) و خوب میدونید که اون کیه :)

همه اینارو نوشتم که بگم سه ماه دیگه بیشتر نمونده اگر هدفتون براتون مهمه براش بجنگید که نبادا بعدها حسرت بخورید . یادتونه یه بار دیگه هم گفتم ! اگر کسی یه مونده به کنکورش از من بپرسه از الان بخونم میشه ؟ من میگم میشه :) ولی شرط داره و شرطش خودتون هستید ! نمیگم انقدر خودتون رو بکشید که سه روز نخونده خسته بشید اما تلاش کنید ...من دیدم کسایی رو که تونستن :) تلاش کنید ...نقاط ضعفتون رو بررسی کنید ... اشکالاتتون ببینید چیه ...

که بعد ها اون حس خوب رو تجربه کنید:)

جواب کامنت های پست قبل رو تا جایی که میتونستم دادم ...بقیه رو هم به زودی جواب خواهم داد :)

یاعلی :)

Miss shahtot

۰۵ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۱۱ ۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

نمیدونستم که چی باید نوشت واقعا :)


بارها و بارها پنل شخصیم رو باز کردم که شروع کنم‌به نوشتن و انگیزه دادن به کنکوریا ... اما واقعا دیگه نمیدونم چی بنویسم ! میخوام تو این پست اگر سوالی دارید بپرسید ...اگر کوتاه باشه که همونجا جواب میدم اگرم بلند باشه براش پست مینویسم .

میدونم شاید از پرسیدن سوالاتون ...نگرانی هاتون ... خستگی هاتون وَ وَ و َ خجالت بکشید ... شاید روتون نشه یا هرچی . هیچ اشکالی نداره . تیک ناشناس رو برای همین موقعها گذاشتن :) دوستای کنکوری عزیزم خجالت رو بزارید کنار و راحت سوالتون رو بپرسید ...امیدوارم که بتونم کمکتون بکنم :)

Miss shahtot

۰۴ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۴ ۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

Memory 61...پارت اول در جست و جوی صدای آشنایی



روی تخت دراز میکشم ..‌.‌ به سقف اتاق خیره میشوم و کم کم چشمانم گرم خواب میشود .

خود را میبینم در جنگلی سرد ، تاریک و مه گرفته ، درحالی که از سرما به خود میلرزم ... از ترس ... شاخه های درختان را کنار میزنم ...  خرد شدن شاخه ها و برگ ها زیر پاهایم  صدای خش خش برگ ها را  به گوشم میرساند . با چشمانی گرد شده از وحشت  به اطرافم خیره میشم . صدایی به گوشم میرسه ...‌ بیا ... برگرد ...‌برگرد ... هنوز دیر نیست . برگرد در کنارم هنوزم دوستت دارم . هنوز هم در کنارت هستم . چشمانم را میبندم صدا آشناست ... آشناتر از هر صدای آشنایی برمیگردم به راست به چپ به عقب میدوم ... به هر سمت میدوم ... در حالی که نفس نفس میزنم . دستانم را روی زانوانم میگذارم ...فریاد میزنم کجاااااا  رفتی ؟؟؟ تو کی هستی ؟؟؟ در حالی که صدایم از بغض میلرزد میگویم فقط یک بار فقط یک بار دیگر بیا .‌ من را تنها نگذار ... تو کیستی که حتی صدایت از دور هم آرامش بخش است ؟ تو کیستی که صدایت برایم آشنا و در عین آشنابودن آشناست ؟ هم میشناسمت هم نه ؟ با عجز بر روی زانوانم میوفتم و از ته دل زار میزنم . بوی نم خاک را احساس میکنم . دستم را به سمت آسمان میگیرم و میبینم که دستانم از نم باران خیس میشود ... لحظه به لحظه بر شدت آن افزوده میشود ... اما من همچنان بر زانوانم نشسته ام ... شاید منتظرم .‌ شاید امید دارم که این باران وجودم را از همه زشتی ها و تلخی ها پاک میکند . شاید امید دارم که این باران می آید و تمام گل و لای وجودم را با خود میشورد و میبرد با خودش به اعماق زمین . همچنان سرم را به سمت زمین گرفته ام و با شانه های افتاده می اندیشم به آنچه که نبوده و بوده ..تک لحظه ها و صحنه های زندگی آرام آرام در مقابل چشمانم عبور میکند و من با یادآوری تک تک آن خاطرات تلخ و شیرین با به خاطر آوردن اشتباهاتم بلند بلند فریاد میزنم ...میگریم بلندتر میگریم و با عجز و زاری میگویم برگرد ...دوباره بیا ...فریاد میزنم من اینجا تنها هستم تنهایم نگذار  و حالا چشمانم از اشک میسوزد و گلویم خشک‌شده  ....در تکاپو و جنگیدن با خود به سر میبرم ....که ناگهان دستی نوازش گونه بر پشتم کشیده میشود ومانند نسیمی خنک عبور میکند ... شتابان به عقب برمیگردم و...


Miss shahtot

۰۵ دی ۹۶ ، ۲۰:۰۹ موافقین ۱۴ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

پست ویژه برای دوستان کنکوری :) + تقدیم به بهار جان :)

سلام

خب قرار بود که من جواب کامنتی که بهارجان گذاشته بود رو بدم که باخودم گفتم شاید سوال ایشون سوال سایر دوستان کنکوریمون باشه ، این شد که با خودم گفتم بهتره یه پست راجع بهش بزارم . 

سوال اینه : امتحانات دی ماه نزدیکه ، از اون سالی که برای خودتون برنامه ریزی کرده بودید حدودا پنج ماه و نیمش گذشته . آیا من میتونم در طی این فرصت باقی مانده رتبه ی خوبی بیارم یا ترازم رو افزایش بدم ؟ با فرض این که صفر مطلق باشم ؟؟

جواب من اینه : اگر تلاش کنید ... اگر از همین الان که این پست رو میخونید یه یاعلی بگید و با قدرت شروع کنید ، برنامه ریزی عالی داشته باشید ...سعی کنید فرصت هاتون رو از دست ندید من مطمئنم که با توکل برخدا موفق میشید .‌ببینید امتحانات دی ماه یه فرصت طلایی هست برای کسایی که تا الان عالی خوندن و در این فرصت تست بیشتر و مرور بیشتر میکنن هم یه فرصت طلایی برای جبران کردن ...برای این که خودتون رو به بقیه برسونید از طرفی بعد از این که در امتحانات دی ماه تا حدودی خودتون رو رسوندید در فاصله بین دی و عید که میشه بهمن و اسفند بازهم یه فرصت طلایی دیگه است . علتش چیه ؟ علتش این هست که بعضی ها در این دوران به خاطر خستگی و سایر فشار ها در این فرصت یا درس رو رها میکنن یا ترازشون افت میکنه ... اون کسانی که تا حالا جدی نخوندن ... درست حسابی نخوندن یا اصلا صفر مطلق ... با یه برنامه ریزی عالی و قوی تو این دوتا فرصتی که گفتم یعنی الان که آذره و دی یه جمع بندی و بعد دوباره فرصت بهمن و اسفند ... خودشون رو به بقیه برسونن و حتی در زمان فرصت عید هم یه جمع بندی عالی و قوی داشته باشن ...

همه این ها ممکنه ... حتی کسی که تا الان صفر مطلق هم بوده میتونه با تمام تلاشش یه رتبه خوب بیاره و حتی اگر هدفش پزشکی باشه پزشکی هم قبول بشه ... اما همه اینا بستگی به خودتون داره ... این که چقدر از فرصت های باقی مانده استفاده میکنید ؟ اینکه چه قدر حواستون به خودتون هست که دوباره اشتباهات گذشته رو تکرار نکنید ؟ این که چقدر سعی میکنید تا از حواشی فاصله بگیرید ؟ 

فکر میکنید خود من زمان تلف شده یا فرصت از دست رفته نداشتم ؟ چرا داشتم ..اما همین که زمان پیش میرفت همین که به این فکر میکردم امسال سال سرنوشت ساز منه ...سالی که قراره آینده و شغلی که دارم توسطش تعیین بشه ...سعی میکردم از لحظه هام به خوبی استفاده کنم .. نه این که تفریح نداشتم ، چرا اتفاقا تفریح هم داشتم اما تفریح سالم ...تفریحی که به شادابی وطراوت روح و جسم کمک میکنه ...مثلا بیرون رفتن و پیاده روی کردن با مامانم ...حرف زدن با پدرم ...

همه اینارو گفتم که بگم هرچیزی ممکن و شدنیه حتی اگر یکی دوماه مونده به کنکورش بیاد بپرسه اما من میگم همه اینا بستگی به خودتون ..تلاشتون ..پشتکار و بردباریتون و از همه مهم تر ایمانتون به خدا بستگی داره . خدای مهربونی که شمارو میبینه و گاهی وقتا هست که میبینید در این دنیا هیچ کسی رو جز خودش ندارید و چه قدر لذت بخشه اون لحظه ای که به خودش توکل میکنید و همه و همه چیزارو به دست خودش میسپرید ... خدایی که صلاح مارو میخواد . پس به خودش توکل کنید که هرکه توکل کنه سراسر وجودش را آرامش در برمیگیره و شرط اول همه چیز آرامش و آرامشه . خیلی ازش کمک بخواید تا آرامش بگیرید 

من عاشق این ذکرم --» الابذکرالله تطمئن القلوب :) دستتون رو بر قلبتون بزارید ..چشماتون رو ببندید و با نفس عمیق و تامل این ذکر رو بگید ... بگید خدایا من تمام تلاشم رو میخوام بکنم برای هدفم خودت کمکم کن :)

نکته مهم :  البته اگر تازه میخواید شروع کنید ، یدفعه فشار نیارید که خسته بشید ... بلکه آروم و آهسته و پیوسته مطمئن باشید انشالله میرسید . یعنی یدفعه چهارده ساعت نخونید ..کم کم زیادش کنید تا خسته نشید :)

و در آخر این هم اضافه کنم که حتما اگر تو برنامه ریزی مشکل دارید با یه مشاور مشورت کنید ..یا در کل با کسی که از لحاظ برنامه ریزی قبولش دارید و مطمئنه . اگرچه هنوزم وقت هست به نظر من برای کسایی که تو برنامه ریختن مشکل دارن که برنامه بریزن اما بازم اگر مشکل دارید مشورت کنید خودتون میدونید . و این که ممکنه از برنامه آزمونا عقب باشید . هیچ ایرادی نداره آروم آروم ...با صبر و تلاش میتونید کم کم خودتون رو برسونید . ولی حتما یه آزمون رو شرکت کنید که بهتون کمک میکنه دیگه زمان رو از دست ندید و در جوش قرار بگیرید . من تاکیدم رو آزمون و برنامه ریزی زیاده .

من مطمئنم کسی که بخواد و تلاش کنه ... با توکل برخدا موفق میشه . اما باید در این فرصت باقی مانده حداکثر استفاده رو بکنه و دیگه به خستگی و اینا توجه نکنه ..، به هدف قشنگش ...به ارزشش فکر بکنه .. به این که گاهی فرصتا هرگز تکرار نمیشن

شما میتونید فقط ایمان ، توکل برخدا ، صبر و تلاش ...برنامه ریزی فراموش نشه

P : حتما از فرصت آذر هم استفاده کنید 

اگر احساس خستگی دارید ..طبیعیه نگران نباشید ..من خودم پیشنهادم این هست که یه یکی دو روز یا دو سه روز ( بستگی به خودتون داره ) کلن از درس فاصله بگیرید یا یه مسافرت کوتاه برید ... بستگی به خودتون داره که چجوری خستگیتون واقعا از بین میره . این بهتره که تو اتاق باشی و هیچی نخونی و یا با خستگی یا کلن یکی دو روز فاصله بگیرید و بعدش با قدرت تلاش کنید ؟ من خودم مورد دوم رو ترجیح میدم دیگه خودتون میدونید :)

P : از خانواده فاصله نگیرید ...تو این دوران هیچ کسی به اندازه خانواده ( پدر مادر و ..) نمیتونه آرامش بده و کمکتون کنه ..ازشون کمک بخواید تا کمکتون کنن 


ببخشید دیر شد . آرزوی موفقیت دارم برای تک تک تون 

برام دعا کنید و خواهشا اگر تصمیم تون جدیه دیگه فرصت هارو از دست ندید ...حتی شده همین الان شروع کنید ...شما میتونید :)

Miss shahtot

من شرمنده ام نمیدونم چرا فرصت نمیشه کامنتارو جواب بدم .انشالله دیگه تو این هفته جواب میدم ...اگر دوستان کنکوری سوال داشتن تو این پست بپرسن ..شاید کمی دیر بشه اما تلاشمو میکنم که حتما جواب بدم :)

۱۱ آذر ۹۶ ، ۲۲:۲۰ ۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

Memory 42 ...اولین شب در خوابگاه و اولین روز در دانشگاه :) + مراقب خودت باش :)

خب اینم از آدرس و عنوان جدید ... هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که کلا قالب و نام کاربری رو عوض کنم راستش اصلا دلم نیومد ...اصلا نگاه میکردم به این بستنی شاتوتی که بغل وبلاگمه و قالبم به هیچ عنوان راضی نمیشدم که عوض بکنم :)

خصوصا این که دیگه با نام شاتوت خوشمزه ِ شرابی رنگ شناخته شدم  :) 

امشب اولین شبی هست که قراره در خوابگاه بخوابم و امروز اولین روزی که به عنوان یک دانشجوی پزشکی سر کلاس حاضر شدم ...  در کل دانشگاه خیلی بزرگ و خوبی داریم و اساتیدمون هم خیلی باسوادن ،  تا حالا که هر استادی اومده خوب تدریس کرده . 

ساعت اول بیوشیمی داشتیم که در این شیوه نوین با نام مقدمات سلول مولکول میشناسنش همون درسای کربوهیدات ها و ... اما فعلا آشنایی با ساختارشون :) من که خوشم اومد اگرچه کمی سخت بود . از همه اینا بگذریم یدفعه به ما گفتن همین جلسه اول آزمون  placement یا همون تعیین سطح زبان دارید .‌قیافه من وقتی که چند تا سوال اول رو دیدم o_____0 بعد یه نگاه این ور یه نگاه اون ور دیدم رتبه یازده کشوری ( یه پسر ساده فک کنم مناطق محروم ) صندلیش کنار منه ، زیر چشمی یه نگاه انداختم دیدم نه اونم درحال خاروندن سرشه ...درکل امتحان خیلی سختی بود مخصوصا reading که زیاد بود ... دیگه من هرچقدر اطلاعات داشتم به کار گرفتم ...خدا خودش ختم به خیر کنه . از جلسه امتحان که اومدم بیرون دقیقا قیافه همه اینجوری بود o_____0 :)))

 آخرشم ازما خواستن که یکی از موضوعا رو انتخاب کنیم متن صد کلمه ای بنویسیم ، اینم اضافه کنم رتبه هفت کشوری ، یازده ، چهل و نو و ...همه دانشگاه ما هستن و البته تمام رتبه های زیر صد پسرن به جز یک نفر ... 

درمورد خوابگاه هم ...اتاقم رو منتقل کردم طبقات بالا ، این اتاقی که الان هستم ۶ نفره است اما یکی از بزرگترین اتاق های این خوابگاه به حساب میاد :) درحال حاضر وسط یه اتاق با فرش دوازده متری تنهاهستم ...هم اتاقیام سه تاشون پزشکی میخونن دوتا بهداشت ، اما الان هنوز برنگشتن ...به جز یه نفر که بهداشت میخونه اونم بیرونه ولی فک کنم کم کم پیداش بشه، دختر آروم و خوبیه ... بچه های این اتاق به نظر میرسه که تمیزن .

بدترین لحظه ی امروز ساعت تقریبا هشت شب بود که لحظه ی خداحافظی با پدر، مادر و خواهرم بود ... پدرم دائما نصیحت میکرد که مواظب سلامتیت باش ...مادرم میگفت که به درسات ،به ورزشت به تغذیه ات اهمیت بده ...خواهرمو گرفتم سفت بغلش کردم :) در کل خانواده همچنان به نصیحت ادامه میدادن و من دعا دعا میکردم که زودتر بگذره ...دائما نفس عمیق میکشیدم ، درآخر با لرزش صدا گفتم خیالتون تخت تخت :)  وقتی خداحافظی کردم ...رفتم به سمت آسانسور ، نگاه آخرهم انداختم ، وقتی خیالم راحت شد که رفتن ... دیگه نتونستم کنترل کنم خودمو و زدم زیر گریه ... آخرین جمله پدرم این بود :

بابا جون خیلی مراقب خودت باش ....این جمله رو ثبت کردم تا همیشه یادم باشه به اعتماد پدرمادرم به انتظارشون از من و قول و قرارام ... 

البته یه مدت که گذشت ...دیدم در اتاق دوستام بازه ، رفتم پیششون و حالم خیلی بهتر شد :) یذره گفتیم و خندیدیم ...شام خوردیم و کلا روحیه ام خیلی بهتر شد ...

حالا هم که دارم اولین شب خوابگاه رو سپری میکنم ...‌خوبی طبقه های بالا اینه که خیلی ساکت و آرومه :) درحال حاضر تنها هستم و دارم این خاطرات رو مینویسم .


P1  : بچه های اینجا خیلی خوب معنی سازگاری و مستقل بودن و یادگرفتن ...تاحالا ندیدم دختری رو که غر بزنه یا بداخلاق باشه اگرچه دلتنگی انگار طبیعیه بین خوابگاهیا :)

P2: فردا میخوام برم کتابا رو بگیرم ، جزوه رو پاک نویس کنم و اگرشد یه سروسامونی به لباسا و کمدم بدم ...امشب دیگه وقت نشد یه سری کارو بکنم ... والبته درسای همون روزم که دارم میخونم ...

P 3 : دیشب که همه خانواده پیش هم بودیم ...‌چه قدر خوب بود 

P4 : درمورد طولانی نوشتن ... پستایی که بعد از چند روز میزارم ناخودآگاه طولانی میشه اما سعی میکنم که هردو نوع رو بزارم ...این  مدل پستا معمولا  تاچند روز همینجوری هست هروقت تونستید بیاید بخونید :)) چون واقعا سرم شلوغ میشه ..بعد از یه مدت که وقت پیدا میکنم میام مینویسم ناخودآگاه طولانی میشه ولی بازم سعی میکنم کهخلاصه بنویسم :)


+ درباره من عوض شد :)


خداوندا خودت آرامش و صبر را به روح ، جسم و جان ما هدیه بده ... 

خواب خوشی رو برای همه آرزومندم :)


Miss shahtot 


۱۰ مهر ۹۶ ، ۲۲:۵۱ ۲۱ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

Memory 36...و تولد گاه بهانه ایست برای دلتنگ خود شدن ...

تولد واژه ای است در پی معنا شدن ...

مفهمومی است در تب و تاب رسیدن

تولد گاه بهانه ای است برای دلتنگ خود شدن

شانه ای است برای جست و جوی خویش ...

تولد گاهی بهانه است برای یک جمع دوستانه ...

برای چند لحظه باهم خندیدن ...

برای خرید یک شاخه گل برای جاری شدن یک قطره اشک

و کشیدن آهی از سر دلتنگی ...

تولد گاه بهانه ایست برای فریاد بودن...رهایی از پیله تنهایی

و اندکی دنبال خود گشتن ...

تولد مفهمومی است ناپیوسته در زندگی امروزما

و تولد بهانه ای است برای نوشتن یک متن با دستان من

برای خوبانی که ...مهرشان ماندنی است 

# فریدون مشیری

تولدم مبارک :)

ارزوی من تنها این است ... پاک بودن و  شدن روحم همچون آسمان یک صبح بهاری ...

و رضایت تو .....

 

 

P : البته من فردا تولدم هست و امشب شب تولدم :)

شعرای  پست برایم از شهریور و تابستان بگو .... معرکه شدن ...برید بخونید ممنونم از همه :))

اگر بخوام آدرس بدم چهارمین پست

این آهنگ همیشه بهم آرامش میده ...

 

۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۱۲ ۳۵ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

Memory 34...برایم از شهریور و تابستان بگو ...


ماه شهریور رو خیلی دوست دارم ...نه فقط برای این که متولد این ماه هستم

به این دلیل که همیشه این ماه برای من پر بوده از اتفاق های ناب و شیرین که با یاد آوریش

ناخودآگاه لبخند میزنم ...

در کل بهترین لحظه هارو در این ماه تجربه کردم ...

خب این همه در این مدت من نوشتم این بارنوبت شماست که  بنویسید ...

شعر ، دست نوشته ، متن و یا شعری نو که درمورد این ماه ( شهریور ) یا فصل تابستان

...شنیدید ،  خوندید یا حتی خودتون نوشتید :))

من بعدا تمام این شعرهارو در دفترخاطراتم که ارزشمندترین شی برای من هست

 ثبت میکنم و تا ابد حفظ میکنم ...


اول خودم شروع میکنم ...این شعر از اخوان ثالث رو خیلی دوست دارم :

 مست کرد امشب نسیم ِمست شهریور مرا

گرچه باز از چشم ِتر آبانم ، از دل ْ آذرم

ماه شهریور پراست از خاطرات عشق من

من به جان تا زنده باشم ، عاشق شهریورم

شاهدم باش ای سحر ! کامشب توخندیدی ومن

همچنان گریان به یاد آن بت ِافسونگرم

آن بهشت آرزویم ، تاج عمرم ، هستیم

سایه پرورد ِخیالم ، نازنیم ...دلبرم 


اگر شعر یا متن کوتاه زیبایی از شهریور نداشتید ....خاطره و اتفاقی دلنشین که دراین ماه

 یا فصل تابستان براتون رخ داده بنویسید 

بدون شک من رو خیلی خوشحال میکنه :)

لحظه هاتون شاد ....

Miss sshahtot


۲۲ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۰۶ ۳۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)

نقطه سر خط

شاید یک روز هایی

یک ساعت هایی

اصلا یک ثانیه هایی

برای همه آدم ها

معنی نقطه پایان بدهد

ولی دقیقا همان جا

نیاز داریم به یک صدایی که 

که به ما بگوید :

نقطه سر خط !

این نقطه سرآغاز آرامش است...

و سرآغاز شروعی دوباره پس از بی نهایت اشتباهاتی

که داشته ایم.

نه کسی از زندگیه من با خبر است نه کسی از اشتباهاتم

اکنون من با صدای بلند فریاد میزنم!

شاتوت !

نقطه سر خط !

Miss shahtot

۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۸ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
รђคђt๏t :)