گوشه ی دنج تنهایی های من

120....واقعا چطوری میشه ؟!

یه دختره تو کلاسمون هست ... خوشگل ، مودب ، محترم ، خوش اخلاق ، پرانرژی ، همیشه لبخند به لب ، باهوش ، اعتماد به نفس بالا ، درس خون، از اونا که همه دوسشون دارن ... بازم بگم‌؟؟ خلاصه وقتی به این جور آدما نگاه میکنم واقعا از خودم میپرسم خدایا چجوری میشه که این همه چیزای خوب رو درون یه نفر قرار میدی و یکی رو مثل من انقدر پر اشتباه ، معمولی و اعتماد به نفس پایین ؟ واقعا نمیخوام ناشکری بکنم  و خدا رو به خاطر تمام نعمت هایی که بهم داده و تمام اون خواسته هایی که برآورده کرده شکرگزاری میکنم اما واقعا به چنین دختر خوشگل ، محکم ، با اعتماد به نفس و باهوشی مثل اون غبطه میخورم :) 

از یک طرف هم اگر بخوای اینجور ادما رو واسه ی خودت الگو قرار بدی و از رفتارشون تقلید کنی کم کم میبینی که داری از اون خود واقعیت هم فاصله میگیری و فراموش میکنی که کی بودی ؟......به نظرم ادما همیشه وقتی خووشون باشن خیلی قشنگ ترن .

خدایا شکرت...

  • รђคђt๏t :)

119 ... موی پسرونه


اخرش دلمو به دریا زدم رفتم آرایشگاه به خانومه گفتم خانوم از ته بزن با خنده گفت پسرونه پسرونه ؟ گفتم پسرونه پسرونه :))))) تموم که شد تو آینه که نگاه کردم اصلا واسه یه لحظه خودم رو نشناختم...راستش اصلا هم‌پشیمون نیستم :)

یه جا خوندم نوشته بود از دخترایی که موهاشونو پسرونه میزنن بترسید اینا هیچی دیگه ندارن که از دست بدن ;) اره خلاصه که راحت شدم و حس میکنم یه وزنه ی دویست کیلویی از رو دوشم برداشته شده در این حد سبک بال شدم ^_^


  • รђคђt๏t :)

118 ....آخرین دیدار با "ح"


دقایق آخری بود که تو شهر بودم و حدودا یک ساعت قبل پروازم داخل فرودگاه نشسته بودم . از همه دوستام خداحافظی کرده بودم و همچنین یه پیام کوتاه برای خداحافظی و حلالیت نوشته بودم داخل گروه کلاسیمون . بعد تحویل دادن بار نشستم رو صندلی تا زماتی که سالن ترانزیت باز بشه که داخل تلگرامم پیام اومد ، رفتم بازش کردم چشمام چهارتا شد ! نوشته بود دارم میام فرودگاه ...یک لحظه قلبم ریخت و و هاج و واج نگاه میکردم به صفحه ی گوشیم . ازش پرسیدم ساعت پرواز منو از کجا متوجه شدید ؟؟ میگفت رفته تو سایت اطلاعات پروزا رو دیده و متوجه شده این پرواز تنها پرواز امشبه .... نمیدونستم واقعا چکار کنم . بهش گفتم نیاید چون اگر بیاید من نمیام بیرون و چند دقیقه دیگه هم میرم سالن ترانزیت اصلا نمی تونید اونجا بیاید ! گفت که من دارم با تمام سرعتی که ازم بر میاد ، میام که واسه آخرین بار ببینمت اگر نتونستم دیگه حرفی نیست . گفتم هرکاری میخواید بکنید اما بدونید منو نمیتونید ببینید . هرچه قدر اصرار کرد هرچه قدر التماس کرد جوابش رو ندادم و گوشیم رو خاموش کردم و از گیت رد شدم رفتم داخل سالن ترانزیت . همین که داخل سالن ترانزیت نشستم لبخندی از روی حس رضایت زدم که دیدی نتونستی منو ببینی .... اما یک لحظه غم عجیبی به سراغم اومد . خودم رو یک لحظه جاش گذاشتم ، مخصوصا با اون کم محلایی که این همه مدت بهش کردم و هر حرفی که دلم خواست بهش زدم ! این که نرفت و موند پای عشق اشتباهی که پیدا کرده بود....همه اینا باعث شد گوشیم رو روشن کنم . دائما بالای گوشیم نوتیف میومد که کجا رفتید؟ چرا جواب نمیدید ؟ شاتوت ...شاتوت ...پیامارو باز کردم گفتم بله ؟ من دیگه دارم میرم منو فراموش کنید .گفت خواهش میکنم این آخرین باره ، دیگه معلوم نیست که کی بتونم کادوتون رو بهتون بدم ( یادم رفت که بگم برای تولدم کادو خربده بود اما به هیچ عنوان ازش قبول نکردم ! میگفت به عنوان یه همکلاسی بگیردش گفتم نه ...بعدا که به مامانم گفتم گفت کار خوبی کردی اما اگر رفتنی شدی ازش بگیر . خلاصه این که علت اصلی این که میخواست منو ببینه واسه این بود که کادو رو بده ) بازم گفتم نه نمیام ! فقط ده دقیقه تا پرواز مونده بود ...خیلی دوراهی سختی بود ، خیلییی . نگاه به ساعت کردم دیدم لحظه های اخره . کیفم رو سپردم به یک خانم میانسال و از سالن ترانزیت اومدم سالنی که بار رو تحویل میدن با سرعت اومد پیشم گفت سلام‌ ، خیلی اروم گفتم سلام ...جعبه رو گرفت روبروم زود از دستش کشیدم بیرون ....درحالی که به کف راهرو خیره بودم گفت شما چیزی ندارید که به من بدید گفتم نه و سریع گفتم خدافظ ورفتم . برگشتم دیدم که اونم برگشت و رفت ... تمام لحظات قبل اون زمان یادمه که خیلی خوشحال و سرحال بودم ، اما تا قبل این که نگاهم به چهره اش بیوفته . هیچ وقت چهره اش از جلو چشمام کنار نمیره ...تنها چیزی که درون چشماش میشد دید پاکی و یه جور معصومیت بود و یه احساس کاملا پاک بدون هیچ هوس. بعد اون یک چیزی درونم شکست و حس بدی داشتم  ....دیگه باور کردم که علاقه اش واقعیه و باور کردم که به این زودیا فراموشم نمیکنه . فقط هنوز خیلی بچه است و همینطور که سنش بالاتر میره احساسش رو عاقلانه تر نشون میده ....اما اما اما در کنار همه ی اینا هنوزم ذره ای احساس درون خودم بهش حس نمیکنم و تمام حرفام مثل یک دلسوزی و ترحمه نه بیشتر نه کمتر . و اما خوشحالم از این که هیچ وقت امیدوارش نکردم ک حتی آخرین بار هم به طور کامل از خودم ناامیدش کردم و فکر میکنم این بهترین کاره هدیه ای که بهم داده بود رو باز کردم یه دستبند نقره ی شیک و ظریف . انصافا سلیقه اش خوبه اما من نمیتونم دستم کنم چون حس بدی بهم میده . کلی حس ناراحتی و غم !

امیدوارم که بتونه فراموشم کنه و حسش از بین بره ‌. هرچند خودمم باورم شده که قادر نیست و علاقه اش یه چیزی فرارتر از این حرفاست

P 1 : خیلی اتفاقا میوفته نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن تو وبلاگ نمیره . دائما به کانال نویسی واسه یه مدتی وسوسه میشم

  • รђคђt๏t :)

117 ....اولین دیدار وبلاگی


داشتم به روبرو نگاه میکردم ، یدفعه سرمو برگدوندم و دیدمش ^___^ همینجوری مثل عکساش بود فقط با این تفاوت که خیلییی خیلییی گوگولی تر و مهربون تر و ناز تر از عکساش :) فروردین دخت از اون دست دختراییه که وقتی می بینشون دوست داری سفت بغلشون کنی و لپاشونو بکشی ^__^ خلاصه نگم براتون که چه حس خوبی داره کسی رو که تا الان فقط نوشته هاش رو میخوندی ببینی و باهاش ناهار بخوری :) فکر میکنم هردو یه جوری بودیم که سال هاست همو میشناسیم و خیلی راحت و صمیمی باهم صحبت میکردیم .

P 1 : به خودشم گفتم که عطرش خیلی خوش بو بود :)

P 2 : برای من چشمای آدما خیلی مهمه . چون به نظرم چه بخوان چه نخوان ، چشماشون خیلی چیزا رو از درونشون نشون میده . به همین دلیل تو چشمای ادمایی که برای اولین بار می بینم  معمولا خیلی دقیق میشم . تو چشمای فروردین دخت هم کلی شوق زندگی ، ایمان ، پاک بودن ، مهربونی و هوش سرشار دیدم و پیدا کردم ^__^ خلاصه این که فوق العاده بود :)

امیدوارم که جور بشه که بازم بتونم با بلاگر های بیشتری دیدار کنم ^__^ از بس که حس خوبی داشت :)

  • รђคђt๏t :)

116...و این تازه اول راهه :)


بالآخره شد . بالآخره نتیجه داد... بالآخره به هدفی که دوازده سال براش درس خوندم بعد یک سال تاخیر رسیدم .‌همون چیزی شد که میخواستم ...بالآخره برگشتم پیش خانواده ام . از این خوشحالی ، از این حس رضایت عمیق درونی میترسم که ناپایدار باشه . خیلی سخت بود ، خیلی سخت بهش رسیدم اما بالآخره رسیدم . این روزایی که منتظر نتیجه ام بودم رو هرگز فراموش نمیکنم ! همون روزایی که در برزخی دردناک گیر کرده بودم ، همون روزایی که با استرس و فشار و ناامیدی سرو کله میزدم . همون روزایی که در بلاتکلیفی مطلق به سر میاوردم و با خودم نمیدونستم که قراره چی پیش بیاد . به هر کسی رو زدم و ازش خواستم که برام دعا کنه . خودم از هر فرصتی برای التماس و اصرار به خدا استفاده میکردم . هرگز شبای آخری که تو محوطه خوابگاه مینشستم و به آسمون خیره میشدم و فکر میکردم و فکر میکردم و فکر رو هرگز فراموش نمیکنم . شب هایی که به خدا میگفتم خدایا حکمتت چیه ؟ اشک تو چشمام حلقه میزد ، به مادرم ، به خواهرم به پدرم که این همه زحمت کشید  برام فکر میکردم و خودم رو خیلی تنها میدیدم  .و الان بعد یک سال تبدیل به شاتوتی شدم صبور ، صبور ...صبور . فهمیدم که چاره ی هرکاری صبره . با صبر هرچیزی نتیجه میده .

حالا فصل جدیدی از زندگیم شروع شده  و با هدفی که در ذهنم دارم میخوام بیشتر و بیشتر تلاش کنم تا به خودم ثابت کنم که لیاقتش رو داشتم . هنوز هیچ چیزی تموم نشده و این تازه اول راهه ...راهی خیلی سختتت تر از قبل ! راهی خیلی پیچیده تر .

خدایا به امید خودخودخودت ...

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

115 ....پایان بیست سالگی


دیروز سی و یک شهریور بود . و پایان بیست سالگی ، حالا امروز بیست ساله و یک روزه ام

میشه گفت تنها آرزوم این که به همون اندازه ی رشد سنم ، عقل  و درایتم هم رشد کنه و اشتباهام روز به روز کمتر بشه و....

و آرزوی بعدیم این که برگردم پیش خانواده ام همین !


  • รђคђt๏t :)

114...مکن ای صبح طلوع

امشبی را شه دین در حرمش مهمان هست
مکن ای صبح طلوع

مکن ای صبح طلوع

مکن ای صبح طلوع

....

#🖤🖤🖤

عاشورای حسینی....

۱۱ : ۰۴

  • รђคђt๏t :)

113....هولدن کالفید


این مدت سه تا کتاب خوندم . اول ازهمه ناتور دشت رو تموم کردم . داستان پسری که از مدرسه اخراج میشه و میشه گفت یه جورایی همه چیز و همه کس رو احمقانه میپنداره و در نوعی کشش بین خودش و محیط پیرامونش به سر میبره . این صرفا برداشت منه ، خوب یا بد از اون کتاباییه که باید یه بارش رو حتما خوند و امتحان کرد ! کتاب ترجمه ی روان و جالبی داده و نویسنده جوری کتاب رو نوشته که فکر میکنی انگار صد ساله باهات دوسته و میشناسدت ! در این حد صمیمی و روون . میشه گفت هولدن از اون پسرای ۱۷ ساله است که فکر میکنه خیلی بزرگ شده و از دیدن این که دیگران اونو فقط یه نوجوان ۱۷ ساله بدونن بیزاره و شاید هم از اون دست آدماییه که هنوز که هنوزه نمیدونه دقیقا چی میخواد؟

اینم یه برش : علامت یک انسان رشدنیافته این است که میخواد بزرگوارانه در راه یک هدف جان بسپارد ، حال آن که علامت یک انسان رشد یافته این است که میخواهد در راه یک هدف با فروتنی زندگی کند .

در کل شخصیت هولدن و رک و واقع بین بودنش رو دوست داشتم . اینکه به دنبال به چالش کشیدن هرآنچه که در اطرافش هست به سر میبره !

بقیه کتاب هارو تو پست های بعدی میگم

...

  • รђคђt๏t :)

112....چه قدر.....


وقتایی که با پدر مادرم و حتی خواهرم دعوام میشه و همونجوری با غم و ناراحتی به رختخواب میرم دقیقا به این فکر میکنم که اگر نتونم برگردم تهران و مجبور باشم برگردم به خوابگاه چه شب ها و روزهایی قراره برسه که خودم رو لعنت فرستادم بابت این که حتی یک روزخوش و بدون دعوا کنار خانواده ام نداشته ام وچه قدر قراره حسرت بخورم ! وباز به این نتیجه میرسم که من دقیقا ازاون تیپ آدمایی هستم که تو آینده شون دارن زندگی میکنن نه حال!

چه قدر تابستون زود گذشت ......

چه قدر مسافرت نرفته دارم .....

چه قدر امام رضا بی معرفته .....

و چه قدر من احمقم که همیشه همه چیز رو خراب میکنم .....

و چه قدر ...

  • รђคђt๏t :)

111 ....قاطی پاطی


سال پیش همین موقعها بود که ماهم منتظر بودیم و شب و روز انتظار میکشیدیم که جواب انتخاب رشته ها بیاد . نمیدونم ناراضی ام از انتخاب رشته ام یا راضی ؟ مسلما از خود رشته ای که انتخاب کردم رضایت کامل رو دارم اما درمورد اولویت هام تو انتخاب شهر ...نمیدونم . شاید اگر برمی گشتم یه شهری نزدیک تهران میزدم مثل کرج ، سمنان ، همدان و ... . درسته که سطحش از یه شهری مثل شیراز یا اصفهان یا یزد یا... پایین تره ولی مگه من میخواستم تو این هفت سال عمومی بمونم ؟ مگه من میخواستم بعد هفت سال خداحافظی بکنم و مشغول به کار بشم . در کل میخوام بگم این روزا یه حس پشیمونی به شدت مزخرفی دارم تجربه میکنم . برخلاف یه سریا که واسه شروع ترم جدید ذوق و شوق دارن من کاملا حس پوچی دارم .جواب جابه جایی و مهمانیم اواخر شهریور میاد انقدر واسش استرس دارم که منی که تبخال نمیزدم . یه روز صبح پاشدم و دیدم گوشه ی لب بالاییم یه تبخال گنده و دردناک زده . کافی پدرم پشت تلفن با یکی از دوستاش راجع به مهمانی من حرف بزنه یا کافی بخوام با کسی درموردش حرف بزنم ، یه تیک عصبی ناجوری سراغم میاد که هرگز تا حالا تجربه اش نکردم . هیچ کس تاکید میکنم هیچ کس نمیتونه حسی که دارم  رو بفهمه و درک کنه . دقیقا حس ادمی رو دارم که دوازده سال خودش رو تو درس کشته و از همه تفریحا و استراحتاش زده حالا به یه نقطه ی پوچی رسیده انگار که تمام اون تلاشا به باد رفته . میدونم ناشکری دارم میکنم میدونم که دارم کفر میگم اما گاهی به خودم میگم واقعا حق تو این بوده ؟ فقط خود خدا بخیر بگذرونه نمیدونم اگر باهام موافقت نشه دقیقا قراره چه واکنشی داشته باشم ؟مخصوصا درمقابل پدری که با کلی وعده و وعید یه جورایی سرم رو شیره مالید و به آینده ام با خودخواهیاش خیانت کرده ...پشیمونی رو تو جز جز اعضای صورتش حس میکنم !


اون چالشی که درموردش گفتم رو اخر دلمو زدم به دریا و رفتم توش . راضی هستم از خودم و حس خوبی دارم . چون با موفقیت پشت سرش گذاشتم  .‌حالا جرئت و شجاعتم بیشتره و کمی بیشتر از قبل به خودم اطمینان دارم . حالا یه چالش جدیدی رو شروع کردم و اون هم چیزی نیست جز مشاور شدن :) اوایل شهریور بود که دوستم اومد پی ویم گفت یه گروه هستن که واسه بچه های بی بضاعت و بی سرپرست مخصوصا بچه های زلزله زده کرمانشاه به صورت رایگان مشاوره میدن . منم خب تا چند روز خیلی مردد بودم اما با خودم گفتم بد نیست که لابه لای این روزمرگی ها که عملا هیچ فایده ای هم نداره به کسی کمک کنم . اخرش یه دانش آموز بهم دادن که خیلی کیس ویژه ایه و حالا باید یه پست مفصل راجع بهش بنویسم . اما باید بگم که اوضاعش انقدر وخیمه که روز اول که باهاش آشنا شدم . شبش چشمام پر از اشک شد و به حال خودم فقط تاسف خوردم همین !


P 1 :این مدت کلی فیلم دیدم و کتاب خوندم که حتما سر فرصت مینویسم

P 2 : دیدم رو بیوش نوشته تو بهترین اتفاق هر روز منی ...اول یه حس خوشی بهم دست داد هی با خودم میگفتم ببین با توعه ها  :) بعد یادم اومد کی اینو نوشته بادم خالی شد ، با خودم گفتم لعنتی تو چرا از دوست داشتن خسته نمیشی ؟ بس نیست این همه روندن ها و بی محلی کردن ها ؟عجب ادم لجباز و یک دنده ای هستی ........

P 3: در مورد انتخاب رشته هم ، تبریک میگم به تمام کسایی که به خواسته شون رسیدن بدونید که این شروع راهه و اما در مورد کسایی که نتونستن باید بگم که بدونید که این نقطه پایان نیست و اگر یه جور دیگه بهش نگاه کنید مثل یه شروع دوباره میمونه .


  • รђคђt๏t :)

110 ...چالشی که داره مغزم رو سوراخ میکنه .گااااد هلپ میییی


خب یه چالش جدید و نفس گیری رو شروع کردم که واقعا نفسم رو بند آورده . و هی با خودم میگم خیلی حرکت خوبیه برای بیرون اومدن از این پوسته ای که درونش هستم و نشون دادن توانایی هام یه سمت دیگه باخودم میگم واقعا خاک با چه اعتماد به نفسی همچین کاری کردی ؟ 😑

خب از اونجایی که بی نهایت عاشق کتاب هستم و این مدت هم مشغول مطالعه بودم . بعد از مطالعه ی کتاب جز از کل به این نتیجه رسیدم که در طرحی که در دانشگاه ما اجرا شده و بچه ها کتاب هایی که دوست داشتن رو معرفی میکنن شرکت کنم 😶 و وقتی پست هارو خوندم دیدم که فقط بچه های ۹۴ هستن و اونا فقط کتاب معرفی کردن ... و داشتم از تعجب شاخ درمی اوردم حالا یا این میتونه نشون دهنده ی کتاب گریزی شدید مردم باشه یا میتونه این باشه من اعتماد به نفس زیادی دارم برای این که معرفی کتاب رو بنویسم 😶😶😑😑 خلاصه این که رفتم با اون اقای مسئول اون پیج صحبت کردم و برخلاف انتظارم خیلی استقبال کرد .و گفت فقط کافیه یه معرفی کوچولو همراه با عکس کتاب براش بفرستم . و خب میدونید این معرفی رو قراره هزارن نفر از بچه های خودمون و سال بالاییا بخونن و تا حالا هیچ کسی نه از پسرا نه از دخترا همچین حرکتی نزده :/// خلاصه این که یه سمت از قلبم میگه برو تو دلش و مبارزه کن و یه سمت دیگه میگه بی خیال این کارا برو تو لاک خودت این کارا چیه ؟

واقعا مغزم داره سوراخ میشه

گاااد هلللپپپپ میییی -___-

  • รђคђt๏t :)

109 ... جز از کل یک قانون شکنی عجیب غریب و دوست داشتنی


بالآخره تمومش کردم نمیدونم چی بگم ...در یک کلمه فوق العاده بود یه قانون شکنی عجیب و غریب و دوست داشتنی.درحالی که روی تختم دراز کشیده بودم ، درحالی که روی کاناپه لم داده بودم ، درحالی که تلویزیون میدم و در هرحالی که تصورش رو بکنید این رمان رو می خوندم و لحظه ای و صفحه ای نبود که با خوندنش شگفت زده نشم ! شما دارید رمان رو میخونید و دقیقا درجایی که تصور میکنید قراره بقیه ی داستان ملو وآروم پیش بره اتفاق عجیب و باور نکردنی میوفته که به کل داستان رو عوض میکنه . شاید چشماتون رو باز بکنه و کمک بکنه تا متوجه بشید خوب و بد واقعی چیه و اصلا به چه چیز خوب و به چه چیزی بد میگن ؟ همه ی بی رحمی ها و ظلم ها اونقدر که نشون میدن ممکن هست اونقدرا هم در باطن  بد و تلخ نباشن ‌. خلاصه این که بعدمدت ها تونستم مجذوب یک کتابی بشم که حتی برای یک لحظه هم زمینش نگذارم . کتابی که به قول منتقدانش کاوشی است ژرف در اعماق روح انسان و ماهیت تمدن ! سفر در دنیایی که تا بحال نمونه اش رو کمتر دیدید :)

داستان هم به طورخلاصه راجع به یک پدر و پسره ...همینو میگم و به نظرم هیچ خلاصه ای نمیتونه خق مطلب رو ادا کنه

این هم یک برش :

یک بار موقع شام برای این که آرنجم را روی میز گذاشته بودم دعوایم کرد ازش پرسیدم چرا ؟گفت " کار زشتیه "  گفتم به کی برمیخوره ؟ به تو ؟ چرا ؟دستپاچه شد و وقتی داشتم میخوابیدم _ چون ساعت هفت شب وقت خواب بچه های زیر هفت ساله _ فهمیدم کورکورانه از دستورات زنی پیروی میکنم که خود نیز از شایعات پیروی میکند .فکر کردم شاید همه چیز نباید اینطوری باشه . شاید بتونن یه جور دیگه هم باشن ! هرجور دیگه ...

+پس فکر میکنی مردم چیزهایی پذیرفتن که ممکنه صحیح نباشه ؟

-آخه مجبورن چیزهایی رو بپذیرن وگرنه نمیتونن زندگی روزمره شون رو بگذرونن، باید خانواده شون رو سیر کنن، سقفی بالای سر داشته باشن ، این که یه گوشه بنشینن و فکر کنن چرا؟  براشون تجمل محسوب میشه !

P : انقدر عاشق کتابش شدم که خریدمش هرچند این عکس از نته :)

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

108....باور

داشتم بعد از مدت صفحات دنبال کنندگان رو چک میکردم و دیدم چه تعداد افراد زیادی از دنبال کنندگان خاموش و روشنم قطع دنبال زدن  .‌راستش به جای این که ناراحت بشم خیلی خوشحال شدم نه این که از وجود کسی در وبلاگم ناراحت باشم نه . اما واقعا این خواهش رو دارم که اگر با خوندن نوشته ها و روزمره های زندگیم حس بدی بهتون دست میده همین الان اون گزینه ی قطع دنبال رو فشار بدید . و مطمئن باشید نه ناراحت میشم نه بهم برمیخوره یا هر فکر دیگه ای .من همینم باطن و ظاهر همینه و چیز اضافه ای برای گفتن نیست ...

حقیقتا حس میکنم هیچ کسی تاکید میکنم هیچ کسی زندگی به گندی زندگی من نداره ! یعنی دقیقا زندگی ما همونقدر از بیرون دراماتیک و زیباست که همون قدر از درون از هم پاشیده و تباه . پدر مادرم با دستان خودشون دارن روحم رو میکشن و هیچ کدوم به این حقیقت مزخرف آگاه نیستن . شایدم باشن و آگاهانه دارن این کارو میکنن . حس میکنم دوباره همون باتلاق افسردگی داره میاد سراغم و اطرافم رو خالی تر از اونی میدونم که بخواد دلخوشی من در این وضع اسف بار زندگیم بشن . با وجود این که همیشه و همیشه سعی کردم از اون مهر و محبت درونیم و ناخودآگاهیم به بقیه در حدتوانم بچشونم اما میشه گفت به معنای واقعی تنهاتر از اونی هستم که بخوام توصیفش کنم . من حتی پدر مادر خود خواهم هم رو برای خودم ندارم . پدر مادر خودخواهی که همیشه خودشون رو در اولویت قرار دادن در مورد همه چی . چطور باید از دیگران این انتظار رو داشته باشم ؟ همون طور که خودمم میدونم یه روزی خیلی بی سر و صدا همه رو ترک میکنم و میرم جایی که حداقل انتظار محبت و دیده شدن رو هم از کسی نداشته باشم

+ به صورتم نگاه کرد گفت

+ مهربونی

_ خودم میدونم

+ خیلی بیشتر از خود واژه . میدونی یه جورایی زیادی ...

برای بار اول بود که کسی این حقیقت رو جلوی چشمم به زبون میاره . چشمام  رو بستم و تلخ گفتم : اونم میدونم

+ از من نرنج . یه روزی میفهمی که هیچ کسی لیاقتشو نداره و هیچ کسی مهم تر از خودت وجود نداره . به یه روزی میرسی که از همه دست میکشی و اون وقته که جای خالیت همه رو میرنجونه ...

و در واقع خودم رو خیلی زیاد به اون روز نزدیک میبینم . تغییراتی در خودم و احساساتم حس میکنم که اول از همه خودم رو میترسونه . و حالا معنی حرفاشو با وجود این که در نگاه اول خیلی مسخره می دیدم الان دارم با تمام وجودم حسش میکنم .

P : واقعا به یه مسافرت احتیاج دارم اونم نه جمعی تنهای تنها اونم نه برای دو سه روز ، حداقل برای ده روز !

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

107 ... تاحالا شده که بوی مرگ رو خیلی نزدیک به خودتون حس کنید ...


حال و هوای این روزهام رو دوست دارم . که خلاصه میشه تو کتاب خوندن ، خواب ، فیلم دیدن، نقاشی کشیدن ، استخر و رقص ...از کاف فاصله گرفتم هرچند یک مقدار برام سخته چون تقریبا امکان نداشت در یک بیست و چهارساعت باهم حداقل یک بار حرف نزنیم . دارم کتاب جز از کل رو میخونم و بدون اغراق میگم که تا حالا کتابی به جذابی این کتاب بعد آنی شرلی نخونده بودم ‌.

نمیدونم آیا تا به حال براتون پیش اومده که حس کنید روزهای آخر زندگی تونه وبوی مرگ رو حس می کنید یا نه ؟ ولی باوجود این که ممکنه خیلی مسخره و شاید عجیب به نظر برسه ، حس میکنم این روزا آخرین روزهای زندگیمه :| ولحظه به لحظه بوی خون و مرگ رو بیشتر حس میکنم .و عجیب تراین که تا حالا همچین حسی رو تجربه نکرده بودم وبه کسی هم تاحالا نگفته بودم. حالم خوبه و مثل همیشه طبیعی نفس میکشم اما بی نهایت در وجودم حس کرختی و سنگینی دارم گاهی وقتا هم قلبم عجیب تیر میکشه و این تیرکشیدن منتقل میشه به رگ های دست چپم و از اونجا به کتفم و بعد پشت کمرم و کتفم درد میگیره . اوایل دیر به دیر بود اما جدیدا روزی کم کم سه چهار بار اینجوری میشم . یک شب که از درد قلب و کمرم نفسم به تنگ اومده بود رفتم پیش مادرم که تازه دراز کشیده بود بهش گفتم قلبم درد میکنه اونقدر که نفسم بالا نمیاد گفت بیا اینجا بغلم دراز بکش . رفتم بغلش دراز کشیدم دستای تپلی و نرمش رو در دستم گرفتم و از درد فقط ناله کردم و اشک ریختم . البته فقط همون یه بار بود که این درد به طرز مهلکی غیرقابل تحمل شده بود و معمولا اینجور دردا برای من مدتش پنج شش ثانیه بیشتر نیست . عجیبه اما انقدر تاحالا مرگ‌رو به خودم نزدیک ندیده بودم! میترسم؟؟؟ نمیدونم ...شاید

هرچند فقط یک حس باشه یعنی امیدوارم که همینطور باشه

  • รђคђt๏t :)

106 ...عقاید یک دلقک


عقاید یک دلقک رو خوندم و بالآخره تموم شد . خب هر کس سلیقه ای داره البته اما از اون کتابایی نیست که بگم در طی رمان اگر بخونیدش زمین نمیذارید! اوایل داستان ریتم آروم و کندی داره و ممکنه حوصله شمارو سر ببره اما اواسط داستان به اوج خودش میرسه هرچند بعدش حس میکنید که کتاب سقوط میکنه ...در کل چندین بار این نقاط اوج دیده میشه .

داستان هم درمورد دلقکی هست که در کارش به شدت افت میکنه و ... داستان زندگی هم از زبان خودشه .

اما به قول دکتر گوشواره های گیلاس این که من میگم یه کتاب از نظرم جذاب نبوده باید بیشتر شمارو ترغیب کنه که بخونیدش و نظراتتون رو به اشتراک بذارید :) شاید شما نکته ی بهتری گرفتید از کتاب که مثلا یکی مثل من نتونسته دریافت کنه .

اینم یه قسمت از کتاب :

مردم نمیتوانند درک کنند که معنی اوقات فراغت و تعطیلی برای یک دلقک درواقع فراموش کردن کار است ، اما آن ها این مسئله را نمیفهمند.چون طبیعی است که آن ها اوقات فراغت و بیکاری خود را با دیدن برنامه ی یک هنرمند پر میکنند. مشکل دیگر هنرمندانی است که به هیچ چیز جز هنر فکر نمیکنند! اما احتیاجی به اوقات فراغت و تعطیلی ندارند، چون اصلا کار نمیکنند.ولی به مجرد این که کسی که دارای ذوق هنری است را هنرمند خطاب میکنند ، زجر آورترین سوتفاهم ها آغاز میشود ....

  • รђคђt๏t :)

106 ...خلا

نوشته بود من عینا تکرار میشم اگر زمان به عقب برگرده !
با این همه احساس می کنم غیبش زده و تنها یک هاله ای نچندان واضح رو از خودش به جای گذاشته .

این روزها مفهوم خلا رو بیشتر متوجه میشم
بخش پنجم خلا : پدیده هایی که نبودشان بر ما تاثیر میگذارد نه بودنشان!
#ملت عشق
مثل این که این کتاب رفته رو دور تکرار ! هر گوشه ای رو که نگاه میکنم اثری ازش میبینم.فک میکنم ملت عشق از اون کتاباست که در زمان خوندنش متوجه تاثیرش نیستی ولی وقتی تمام میشه تازه میفهمی که چه قدر تشنه اش هستی و چه قدر در زندگیت داره تکرار میشه !


So nowadays I feel a big hole in my heart , it seems good if I can find the source!
  • รђคђt๏t :)

105 ...ملت عشق


دو روز بدون وقفه ملت عشق رو خوندم و در فضای کتاب غرق شدم .بدون شک از بهترین کتابایی ِ که خوندم . متن رمان خیلی روون و البته گاهی غیرقابل فهم میشد اما سعی میکردم روش فکر کنم ... از اون کتاباییِ که باید چندین و چند بار خوند و هربار نکات جدیدی رو میشه فهمید . از اون قسمت هایی هم که خوشم میومد اسکرین گرفتم چون انقدر تو متن داستان گم شده بودم که دلم نمیومد رهاش کنم و برم سراغ دفترم تا درونش یادداشت کنم .

خلاصه این که کتاب خوبیه پیشنهاد میکنم بخونید . اینم بگم که واقعا عاشق شخصیت شمس شدم . عاشق جسارت و آزادگیش ،‌عاشق بی پرواییش ، عاشق غیرقابل پیش بینی بودنش :)

تصمیم دارم هردفعه که تونستم یه قسمتی از متنش رو که خوشم اومد بنویسم ...

قاعده ی سی و هشتم

برای عوض کردن زندگی مان ، برای تغییر خودمان ، هیچ گاه دیر نیست .هرچند سال که داشته باشیم، هرگونه که زندگی کرده باشیم .هر اتفاقی که از سرگذرانده باشیم ، بازهم نو شدن ممکن است . حتی اگر یک روزمان شبیه روز دیگری باشد،باید افسوس بخوریم . باید درهرلحظه و هرنفسی نو شد برای رسیدن به زندگی ِ نو باید پیش از مرگ مُرد ....

  • รђคђt๏t :)

104 ..‌در راستای اعتراف های من


نمیدونم این اعتماد به نفس رو امشب از کجا آوردم اما برای یک بارم که شده جلوی کاف درمورد خودم کوتاه نیومدم و از خودم دفاع کردم ! چون انقدر تو اون مورد به خودم اطمینان داشتم که میدونستم چیزی نمیتونه خرابش کنه ... نمیدونم شاید این سردی ها و رفتارام کم کم باعث بشه صمیمی ترین دوستم رو کسی که تو خیلی زمان ها باهام بوده از دست بدم اما همیشه تنهایی رو ترجیح دادم به بودن کنار کسی که باعث میشه حس بدی نسبت به خودم داشته باشم .شاید خیلی تنها بشم ،و حتی خیلی تنهاتر از گذشته اما من از همون ابتدای زندگیم به اینجور مسائل عادت داشتم و دارم...

کاف میگفت از وقتی با تو گشتم عقلانی تر و منطقی تر رفتار میکنم و مثل گذشته اون جوری جوش نمیارم .من هم از زمانی که باهاش گشتم خیلی بیشتر نسبت به گذشته به ظاهر و شیک و مرتب گشتنم اهمیت میدم . از تلاش و کوششی که داره خوشم میاد اما درکنار همه ی اینا یه خودبرتر بینی مزخرفی که داره که همه ی عالم و ادم رو پایین تر از خودش میبینه .دوست داره در تمام مسائل زندگیت دخالت کنه و برات تصمیم بگیره . آدم غد و لجبازیه و هیچ وقت از موضعش کوتاه نمیاد . تو سبک زندگیش باهم خیلی فرق داریم و درکل انگار که یه قرن فاصله بین ما وجود داشته باشه . بارها و بارها با دیدن کارهاش و مغرور بودن و اعتمادبه نفس کاذب داشتنش پشت دستم رو داغ کردم که دیگه سمت همچین آدمی نرم و بازهم رفتم سراغش ساید به خاطر این که همدم من بوده یه جورایی . اما جدیدا به جای حس دوست داشتن یه حس ناخوشایندی بهش دارم اونقدر که تمام حرفاش رو یه جورایی له و خرد کردن من و برتر دونستن خودش میدونم ..گذشته از این ها با این که درنگاه اول محترم محسوب میشه اما وقتی میای جلوتر میبینی که چه قدر میتونه بی تربیت و بددهن باشه ..هرچند حس خوبی به غیبت کردن ندارم اما این که غیبت نیست چون شما نمیشناسیدش !

خلاصه این که شاید خیلی تنها بشم و مثل خیلی سال پیش برم تو لاک خودم اما حس میکنم این کار بهتریه الخصوص از زمانی که باعث شده اون خوره های فکری من شدت پیدا کنه . راستش میدونید یه مدتی کاف مثل یه مادری شده بود برام که از ترس این که مبادا قرار باشه حرفی واسم دربیاد قبل کاری ازش خوب یا بد بودنش رو میپرسیدم شاید باوجود این که خیلی منطقی تر از اون رفتار می کردم .الانم مطمئنم تا مدتی حس کسی رو داره که از مادرش دور افتاده هرچند هیچ شباهتی به مامانم نداره . سخته اما شدنیه همون طور که از خیلی وقت پیش حس میکردم که بین ما خیلی فاصله است و این دوستی هیچ منفعتی لاقل برای من نداره هرچند نباید بی انصاف هم بود و من هرگز کمک هاشو یادم نمیره .

شاید این که اینجا بنویسم بهترباشه و بیشتر بهش پایدار باشم که تصمیم بگیرم کم کم ازش فاصله بگیرم

P : دقیقا داشتم اینارو مینوشتم که برام قلب فرستاد...همیشه رفتارهاش عجیب و غیرمتتظره است ! باوجود این که از خودم دفاع کردم خیلی جدی و باهاش به نوعی مقابله کردم اما برعکس همیشه که کنترلش رو از دست میداد این کارو کرد.نمیفهمش و هنوزم از درستی تصمیمم مثل هزاران دفعه ی پیش اطمینان ندارم ! و البته نمیدونم چه قدر قراره روقولم بمونم وآیا میتونم یا نه ؟ ترس تنها شدن و از دست دادن کسی که باهام بوده خیلی وقتا باهامه .

راستی شما چطور چرت و پرتای منو میخونید ؟ -____-

و راستی که چطور شده که من رو آوردم به اعتراف های تلخم ؟؟

  • รђคђt๏t :)

103 ....اعترافی تلخ تر از زهر


از همون بچگی بچه ی ساکت و آرومی بودم ...اهل شیطنت و خرابکاری و خیلی کارای دیگه هیچ وقت نبودم . ولی آدمی نیستم که بگم ای کاش شیطنت میکردم چون کلن با روحیاتم سازگار نیست و در کل حس میکنم از همون اول هم آدمی بودم که عقل و منطق و جدی بودن رو به احساساتی شدن و کاری بر حسب احساسات انجام دادن ترجیح میداد.  اما با همه اینا ، همیشه وقتی به عقب برمیگردم از انجام یه سری کارا و رفتارم خجالت زده و پشیمون میشم و باخودم میگم مثلا اون موقع واقعا چجوری روت شده فلان کاری رو بکنی ؟ با این که مطمئنم قبلش فکر کرده بودم ولی انجام اون کارو بی نهایت احمقانه میدونم :|

در کل هرچی که سنم میره بالاتر ، سختگیر تر میشم و قبل انجام یه کاری به شدت فکر میکنم . درواقع یه فکری مثل خوره و یا کنه میوفته تو سرم شروع میکنه دونه به دونه سلول های مغزم رو میخوره و من میشینم ساعت ها فکر میکنم که نکنه فلان کار عواقب بدی داشته باشه و دیگران چه فکری میکنن ؟ و این موضوع درمورد کوچک ترین اتفاق های زندگیم صدق میکنه یه مثال میزنم : مثلا استوری ایسنتا که یکی از واقعا بی اهمیت ترین مسائله من قبلش میشینم با خودم ساعت ها فکر میکنم که فلان چیز رو استوری کنم یا نه ؟ و شاید با این که خودمم دوست داشته باشم ولی به خاطر طرز تفکر دیگران و دیدشون نسبت به من شاید بی خیالش بشم یا حتی بذارمش اما کلی بعدش عذاب وجدان میگیرم :|| که با این که من واسه دل خودم گذاشتم فلان چیز رو و واسه ی خودم بیشتر نکنه دیگران با خودشون بگن وای این دختره چه قدر اهل خودنماییه -___- error404... میدونید خیلی سخته که دارم این اعتراف نامه رو مینویسم و شاید خیلی خنده دار باشه اما قشنگ همین مسائل کوچک و بی اهمیت شده خوره ی مغز من در شبانه روز و حالم رو خیلی بد میکنه . شاید بگید از بیکاریه ولی من حتی موقعی که درس داشته باشم هم همینطورم :| و این مسئله داره روز به روز جدی تر میشه انقدر که درخودم احساس میکنم که برم پیش یه روانشناس . چند وقت پیشا دیدم که یه پسره از بچه های دندون من رو آنفالو کرده و فقط داشتم ساعت ها به این فکر میکردم که چرا ؟! و این مسئله بی اهمیت رو چیزای دیگه هم تاثر میذاره و من رو حساس تر میکنه . در کل میخوام بگم هیچ وقت اهل دیوونه بازیای که ازش حرف میزنن نبودم .چون میدونستم که قراره بعدش عذاب وجدان بگیرم و این عذاب وجدان مثل خوره بیافته تو سرم . خیلی دلم میخواست منم مثل خیلی از دخترا هرکاری دلم میخواد بکنم و بی خیال خیلی چیزا باشم اونم طرز تفکر دیگران !! ولی اون حس بد بعدش مانع از این میشه ... و من احساس میکنم که این موضوع داره در من هرروز بدتر میشه انقدر که تبدیل شده به معضل !... شاید به خاطر اینه که همیشه عادت داشتم ادم خوبه داستان باشم که همه ازش تعریف میکنن شاید چون همیشه اول به حرف مردم فکر کردم

خیلی سخت بود این اعتراف ...ولی جای دیگه ای ندارم برای گفتنش....دیگه خیلی خسته شدم

P : چون گفته بودید چشمتون اذیت میشه قالب رو عوض کردم :)

  • รђคђt๏t :)

نکته ای درمورد پست قبل


بچه ها من یه نکته ای رو درمورد پست قبل باید بگم ...

انگار که در بعضی دانشگاه ها پردیس و بچه های روزانه مثل ظرفیت مازاد در کنار بقیه ی بچه های روزانه درس میخونن . که دیگه من درمورد دانشگاه های مختلف اطلاعی ندارم به چه صورته . میتونید تحقیق کنید ‌. در کل میخوام بگم که ظرفیت مازاد و پردیس فرق آنچنانی باهم ندارن ! یکی از فامیل های ما فکر میکرده که فقط ظرفیت اضافه ای هست که یه دانشگاه میگیره و هزینه ای نداره و تو انتخاب رشته هم اشتباه میکنه و .....پس حواستون رو جمع کنید :)

  • รђคђt๏t :)

پست چهارم انتخاب رشته ...دانشگاه یا رشته؟ ظرفیت مازاد ، پردیس و روزانه و نوبت دوم

برای انتخاب رشته باید اول اولیت های خودتون رو مشخص کنید . دانشگاه یا رشته ؟ منظورم اینه که میخواید تویه رشته خاص حتما حتما قبول بشید یا بیشتر سطح دانشگاه براتون اهمیت داره ؟
مثال میزنم اول از خودم که برام رشته اهمیت داشت و اومدم اول از پزشکی تهران شروع کردم تا هرجا که تصور کنید
مثال دوم دوستم ز بیشتر سطح دانشگاه واسش مهم بود و اومد از پزشکی تا فناوری اطلاعات سلامت تهران رو زد و همون فناوری اطلاعات سلامت دانشگاه تهران قبول شد .
این دیگه بستگی داره به شما ، علاقه ای که دارید و شدت علاقه تون به رشته ی موردنظر و همچنین ارزش اون رشته ! این که آیا واقعا ارزشش رو داره که برید یه شهر دیگه درس بخونید یانه . که از نظر من اگر به اندازه کافی علاقه داشته باشید اون قدر که حاضر باشید هرسختی رو تحمل کنید ( این که یه شهر دیگه برید ، خوابگاه ، دوری از خانواده ، حمل و نقل و ... این که ممکنه شرایط جوری بشه که اگر رشته ای که درونش تحصیل میکنید سخت باشه ممکنه حتی یک ماه خانواده تون رو نبینید) و همچنین اون رشته ارزش کافی رو داشته باشه میتونید رو دانشگاه های دیگر هم غیر شهرخودتون فکر کنید و درنظرش بگیرید. بازهم درمورد اینجور مسائل نظرخانواده خیلی مهمه چون اون ها هستند که قراره شمارو ساپورت کنن :)
و بازم اگر قراره شهر های دیگه رو بزنید این بستگی به خودتون داره که بخواید اول شهرهای اطراف رو در نظر بگیرید که به خانواده نزدیک باشید یا بیشتر تمرکز کنید روی سطح دانشگاه و بیاین از دانشگاه های برتر شروع کنید ! که دیگه واقعا بستگی داره به خودتون ، روحیاتتون و شناختی که از خودتون دارید و همچنین نظرخانواده ... ولی خب همه جواتب رو در نظر بگیرید این که قراره چندسال تو اون رشته تحصیل کنید و عملا اون شهر خونه ی شما محسوب میشه  ( بازم میگم روحیات خودتون ، دوری ازخانواده ، حمل و نقل ، یا سطح دانشگاه و ...)

دو در مورد ظرفیت مازاد و پردیس . اول بگم که که وقتی شما ظرفیت مازاد یه دانشگاه قبول میشید مثل پردیس باید هر ترم شهریه بدید که بستگی به رشته تون داره . ( مثلا برای پزشکی اگر اشتباه نکنم یازده میلیون بازم بپرسید) اما تفاوتش با پردیس اینه که در پردیس شما جدا از بچه های دانشگاه دولتی درس میخونید و کلا کلاستون جداست ( حتی در بیشتر موارد هم اگر اشتباه نکنم دانشگاه کلن جداست ) اما در ظرفیت مازاد شما باهمون بچه هایی که دولتی میخونن سریه کلاس می شینین و کلاساتون یکسانه . مدرکی هم که تعلق میگیره به شما مدرک دولتیه .
اما درمورد آزاد که خب شهریه اش نسبت به پردیس کمتره اما مدرکی که میگیرید آزاده.
در مورد نوبت دوم هم منظور همون ترم بهمن هست .
که خب به نظر من عقلانی تره که اول روزانه و نوبت دوم زده بشه و بعد از همه پردیس و ظرفیت مازاد . مگر این که بخواید حتما حتما یه شهر خاص قبول بشید مثلا من که تهران بودم بخوام حتما تهران قبول بشم ! :)و این که از نظر مالی هم هیچ مشکلی نداشته باشید . و گرنه خب دولتی  هزینه ای نداره مگر همون هزینه ی خورد و خوراک و حمل و نقل اگر شهر دیگه بیارید .

هشدار جدی :بچه ها بازم میگم انتخاب رشته رو جدی بگیرید .خود من شاید فقط ده بار عوض کردم اولیت هام رو و حتی یه جا دیدم که اشتباه پرستاری زده بودم . یه کاغذ بذارید جلوتون و حتما روش یاداشت کنید ( یه سری جدول های مخصوص هم هست که میتونید تهیه کنید )  با دقت دفترچه رو مطالعه کنید . مثلا ممکنه یه دانشگاه اصلا خوابگاه نداشته باشه !! پس خوب بخونید دفترچه رو و حتما یادداشت کنید . انتخاب هاتون رو به خانواده یا کسی که قبولش دارید در این مسائل نشون بدید ( اگر کسی رو ندارید مشاور میتونه کمکتون کنه :) ) و به فکر تمدید زمان انتخاب رشته نباشید :) همین چند روزه تحمل کنید و خوب و با دقت انتخاب کنید تا بعدا پشیمونی ببار نیاره و از بقیه یه قدم جلوتر باشید و در نتیجه استرسی هم نداشته باشید :)

آرزوی من موفقیت شماهاست ...بازم فکر میکنم واگر موردی به ذهنم رسید انشالله در پستای آینده درموردش صحبت میکنم اگر کسی هم شاهد میخواد بزنه ، چون خودم پارسال مصاحبه اش رو دادم اطلاع دارم ازش...سوالی بود بپرسید :)


Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

پست سوم ...آشنایی با رشته های مختلف


 برای آشنایی با رشته های مختلف و بیشتر میخواستم یه پست بنویسم اما از اونجایی که خودم تازه  سال اولم تموم شده با خودم گفتم بهتره سایرین که مدت بیشتری هست که با رشته شون سرو کار داشتن راهنمایی کنن بنابراین به این کانال که میذارم حتما سر بزنید و گفته  و نظرات دانشجوهای مختلف رو درمورد رشته ای که تحصیل میکنن بخونین . کمکتون میکنه :) با تشکر از فروردین دخت عزیزم ^__^

اینم اضافه کنم که  درمورد رشته ای که میخونم اگر سوالی براتون پیش اومده رو درحد توانم ( اگربلد باشم )حتما جواب میدم :)

آدرس : @MSS_twitter

خوب نظراتشون رو ببنید .

و اینم از سومین پست بریم که در آینده ی خیلی نزدیک داشته باشیم پست های بعدی انتخاب رشته رو :) به پست های قبلی هم سر بزنید اگر نخوندید....


Im  wide awake

Ready to creat

  every thing l've imagined

Hearts without any hate

Crying for change

Causing a chain reaction

.....Love make  the world go round

#Jennifer

  • รђคђt๏t :)

پست دوم انتخاب رشته : علاقه ، بازارکار ، درآمد ،‌شناخت و توان

 خب دومین پست اول اینو بگم که مواردی که مینویسم بیشتر نظرات شخصی منه ! من نه مشاورم نه کارشناسی چیزی و صرفا باتوجه به اونچه که خودم گذروندم و در دیگران دیدم دارم این تجربه های شخصی رو مینویسم . پس حتی شاید اشتباه باشه و شما صرفا به گفته های من اکتفا نکنید . چرا ؟ چون بچه ها انتخاب رشته خیلی مهمه خیلییی . و قراره آینده شمارو تعیین کنه پس جدیش بگیرید :)

پزشکی ؟دندون ؟ دارو ؟ یا رشته های دیگه؟
برم سراغ علاقه ام یا به بازار کار توجه کنم؟
علاقه یا استعداد ؟

اول باید درمورد علاقه و شناخت و تحقیق درمورد  اون رشته صحبت کنم

بچه ها علاقه خیلی مهمه ، خیلییی ! چرا ؟ چون وقتی شما یک رشته دانشگاهی رو انتخاب میکنید فقط تا چند روز اوله که تشویق ها وانگیزه دادن های اطرافیانتون رو دارید و بعد اون این شما هستید و اون رشته ای که انتخاب کردید و مسئولیت های پیش رو ! شما تو هر رشته ای که انتخاب کنید میتونید موفق باشید و عضو فعال و پویایی برای جامعه به شرطی که درونش علاقه داشته باشید پس قدم اول علاقه است و حالا بعد علاقه باید در مورد رشته ی انتخابی فکر کنید که بازار کارش چطوریه در آینده ؟ درآمدش ؟ سختی و طول تحصیلش؟ آیا شب کاری داره ؟ و اگر داره شما باهاش کنار میاید ؟ به دنبال یک شغل پویا و هیجان انگیز هستید یا صرفا زودتر رسیدن به یک رشته و بازار کار رو مدنظر دارید( مثلا بین پزشکی و دندون ) یا حتی درآمدش رو؟ و اون رشته به چه صورته ؟ خانواده اتون چه قدر قراره ساپورت کنن شمارو تو اون رشته هم از لحاظ روحی هم امکانات؟ و حالا میتونید متوجه بشید که اون علاقه ی شما انتخاب کردنش چه قدر عقلانی و منطقیه ؟
بعضیا میگن علاقه رو انتخاب رشته اولویت قرار بدم یا بازار کار ؟
من میگم شما علاقه ات رو درنظر بگیر اما برو درموردش تحقیق کن و با چشم باز انتخاب کن. چون اگر واقعا به رشته ای علاقه نداشته باشید و صرفا به خاطر بازار کارش برید ، بعد ها ممکنه حتی اون رو رها کنید و به این صورت بازارکاری هم وجود نخواهد داشت که حالا بخواید نگرانش باشید .
یعنی گفته میشه که علاقه بازار کار رو به همراه میاره . وقتی شما به یک رشته علاقه دارید خودبه خود در اون رشته خلاق میشید . و همین برای شما بازار کار رو ایجاد میکنه . حالا من میگم چکار کنید . همین که شما اول علاقه تون رو مقایسه کردید با رشته ای که بازار کار فوق العاده ای داره ...همین که متوجه شدید که ممکنه تو اون رشته واسه شما در رشته ای که انتخاب کردید در آینده شغلی نباشه و به قول معروف " با چشم باز همه جوانب رو در نظر گرفتید " اون وقت متوجه میشید که واقعا عاشق بودید یا اشتباهی عاشق شده بودید !
پس بعد از در نظر گرفتن علاقه ، خوب در موردش تحقیق کنید و این سوال هارو که من از یه سایت گرفتم بپرسید :
آیا رویای من چیزی است که شبها خود را در آن تصور می کنم؟
آیا خود را در حالی تصور می کنم که شغل مورد علاقه ام را یافته ام؟
آیا این شغل اصلاً در ایران وجود دارد؟
آیا می توانم این شغل را خودم ایجاد کنم؟
آیا از پس هزینه های ایجاد شغل مورد علاقه ام بر می آیم؟
نگاه جامعه به رشته و شغل من چگونه است؟
آیا اصلاً به نگاه جامعه به موقعیت تحصیلی و شغل خود احترام می گذارم؟
آیا علاقه مندی من مربوط به ذات من است یا چیزیست که به من دیکته شده است؟
آیا محیط (چه خانوادگی و چه اجتماعی) علاقه من را حمایت می کنند یا من را به سخره می گیرند؟
آیا این رشته ای که به آن علاقه مندم به خاطر به دست آوردن یک سری تخصص خاص است؟
آیا مدرک دانشگاهی برای این تخصص اهمیت دارد؟
آیا بدون مدرک دانشگاهی می توانم تخصص مورد نظرم را با خود فراگیری در خود پرورش دهم؟
آیا علاقه من براساس یک فلسفه خاص در من شکل گرفته است یا ناگهانی و بدون هیچ فلسفه ای؟
چه هزینه هایی برای علاقه خود باید متحمل شوم؟
چند انسان موفق در علاقه مندی خود می شناسم؟
افراد شکست خورده در حوزه علاقه مندی من چرا شکست خورده اند؟
آیا علاقه من می تواند تنبلی و عدم پشتکار من را دور کند؟
به پول علاقه مندم یا به موقعیت شغلی یا به ارضای درونی؟
از طریق این رشته ای که به آن علاقه مندم وارد چه رشته های دیگری می توانم بشوم که به آنها علاقه مندم یا حداقل نیازهای مادی مرا برطرف می کند؟


اینجوری و با پرسیدن این سوال متوجه میشید که آیا واقعا علاقه داشتید یا صرفا یه خیال بوده ‌... و بعد از اون بازار کار اون رشته که شامل پیداکردن شغل ، درآمد ، موقعیت اجتماعی و غیره و غیره هم هست میتونید به نتیجه برسید.
این هم بگم که اگر بین رشته ای موندید که کمتر علاقه دارید ولی بازار کار خوب داره خوب با خودتون به این فکر کنید که ممکنه بعد ها به خاطر رضایت شغلی و بازار کار خوبش من به اون علاقه مند بشم ممکنم هست واردش بشید و ببینید که علاقه ای ندارید و کنارش بذارید پس با چشم باز همه رو در نظر بگیرید و اگر علاقه ای دارید به همه چیز اون علاقه و پیامد هاش هم توجه کنید

دومین موردی که میخواستم صحبت کنم درموردش اینه که بعضیا فعال و مفید بودن رو صرفا در پزشکی یا دندون یا دارو میبینن در صورتی که رشته های دیگری هم وجود دارن که بازار کار خوبی داره و درونش میتونید به مردمتون خدمت کنید ، و ازش لذت ببرید . و حتی محیط و فضای کاریش مشابه اون رشته ایه که خیلی دوست داشتید و حالا نتونستید بهش برسید و حتی تر شاید اون رشته زیرشاخه ای از رشته ای باشه که بهش قبلا علاقه داشتید و بتونید تو تخصص ادامه اش بدید !
مثال میزنم : پرستاری ، مامایی ، هوشبری ، اتاق عمل ، فیزیوتراپی ، بینایی سنجی ، شنوایی سنجی ، علوم آزمایشگاهی ، شیمی ، رشته های فرهنگیان و...
پس دیدید که رشته های دیگری هم وجود داره خوب درموردش تحقیق کنید و بعد از آشنایی ببنید چه قدر بهشون علاقه دارید :)

سومین مورد استعداد و توانایی شخصی ..درکل فاکتور های لازم برای تحصیل در اون رشته ! ببنید یه اصطلاح هست که میگه گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود . حتی اگر زور هم باشه مثلا یکی از فامیل های ما شیمی رو درکنکور یازده درصد زده و خانواده اش به هر زوری که شده میخوان بفرستنش دارو . وقتی دیدن پردیس هم دارو نمیاره بهش گفتن که بزنه شیمی دارویی که بعدا واسه تخصصش دارو بخونه . حالا من از شما یه سوال دارم کسی که اونجور که به نظر میرسه استعداد کافی تو درس شیمی نداره ( و به نظر میرسه که علاقه ای هم نداره ) بعدا که وارد دانشگاه شد و اون هم در رشته ای که دیگه زندگیت میشه شیمی که چندین برابرهم سخت تر از درسای دبیرستانه میتونه دووم بیاره ؟ شاید هم واقعا دووم بیاره و واقعا هم از نظر خودش استعدادش رو داشته ! حالا به خاطر یه سری شرایط درصدش اومده پایین . بچه ها بازهم میگم که علاقه خیلییی مهمه اما شما باید ببنید آیا تو اون رشته اصلا استعدادی هم دارید یا نه ؟ و این خیلی راحت از تراز و درصداتون و حتی سرعت فهم و درکتون میتونید متوجه بشید .
میخوام بگم که توان خودتون و مطابقتتون رو با معیارهای اون رشتهرو هم در نظر بگیرید و با خانواده تون که با توانایی های شما آشنایی دارن صحبت کنید . شاید این شما باشید که دارید خودتون رو دست کم میگیرید و توانایی هاتون خیلی بالاتر از این حرفاست . شایدم نه بیش از توانایی هاتون از خودتون انتظار دارید :)

این پست ها همچنان ادامه دارند پس سوالی داشتید بپرسید که یادم بمونه...

  • รђคђt๏t :)

اولین پست انتخاب رشته : سوال اول بمونم یا برم ؟ ادامه دارد..‌

سلام
خب بریم سراغ انتخاب رشته که تو این چند روز تو چند پست میذارم.
اول این سوال امسال بمونم یا برم؟
من به نظرم کسی که بخواد به یه نتیجه قطعی برسه که بمونه یا بره اول باید به این سوالا جواب بده و خودش کم کم به یه نتیجه هایی میرسه :
اول این که اولیت هاش چیه ؟ یعنی میخواد چی قبول بشه که به خاطرش بخواد یه سال دیگه بشینه ؟
آیا اون رشته ارزش یک سال موندنو تلاش کردن رو داره و بازار کارش چطوریه؟
دوم این که درخودش میبینه که اگر یک سال دیگه از عمرش بزنه و تو خونه بشینه ، تلاشش رو چندبرابر کنه و واقعا براش بجنگه ؟ تو شرایطی که یک دیگه مدرسه ای هم نیست که رقابتی وجود داشته باشه و اجباری برای درس خوندن ...خصوصا کسایی که باید حتما تو یه جو رقابتی باشن و هولشون بدن ! دو تو یک شرایط یکنواخت و کسل کننده که همش باید تو خونه باشی سه شما یک بار دیگه این یک سال رو طی کردید و رفتید و باید دقیقا همون کتابارو بخونید و همون شرایط رو تحمل کنید ...یعنی میخوام بگم اونقدرررر هدفتون رو دوست دارید و اون قدرررر از خودتون و تلاشتون مطمئن هستید که بخواید این ریسک رو بکتید و بمونید ؟
سوم این که یه سریا میگن ما میخوایم بریم دانشگاه و تو زمان دانشگاه یا مرخصی بگیریم یا در طی اون ترم همزمان بخونیم که حالا این وسط دوتا بحث وجود داره ‌
اول این که اون رشته ای که درونش تحصیل میکنید متناسب با اون نوع رشته یک سری سختی هایی داره و شما خواه یا ناخواه باید براش تلاش کنید پس اینطور نیست که بتونید تمام وقتتون رو صرف خوندن برای کنکور بکنید و نیاز به یه تلاش مضاعف داره اما خب از این نظر خوبه که از اون جو یکنواخت و کسل کننده کنکور درمیاید و همون دانشگاه رفتن میتونه کمک کنه که حال و هواتون عوض بشه و حتی شاید بعد ها به اون رشته علاقه مند بشید و بخواید همونو ادامه بدید
درمورد مرخصی گرفتن هم من واقعا درمورد رشته های مختلف و شرایطشون اطلاعی ندارم . اگر زمانی خواستید این کارو بکنید و دوترم مرخصی بگیرید حتما پرس و جو کنید که ایا در اون رشته میشه این کارو کرد و چه شرایطی داره ؟ هرچند تا جایی که من میدونم روزانه این کارو نمیشه کرد ولی پردیس میشه اما بازهم حتما حتما بپرسید .
من دو مثال میخوام براتون بزنم از موندن و تلاش کردن و ...
دوست من سال اول رتبه اش متوسط شد . بهش گفتم ببین عین عزیزم . به این فکر کن اگر میخوای یک سال دیگه بمونی سال دیگه تو دی ، بهمن ... اسفند به خودت نمیگی ای کاش همون سال اول رفته بودم و آیا اون قدر مصمم هستی که خسته نشی ، هی خودتو با دوستایی که رفتن مقایسه کنی و در کل پشیمون بشی ؟
آیا اونقدر به هدفت علاقه داری و مطمئنی که براش میخوای بجنگی که یه سال دیگه از عمرت بزنی ؟
میدونید بچه ها علاقه خیلی مهمه خیلییی !
یک سال دیگه موند . هرچند باتوجه به استعدادی که خودش داشت و اون چیزی که درونش میدم ...از حرفایی که میزد حس میکردم که بیشتر به خاطر حرف مردم و خانواده اشه و اونقدر علاقه نداره !
وقتی که بچه ها کنکور دادن . تقریبا یک هفته بعدش ازش پرسیدم چکار کرده ؟ شروع کرد به گریه کردن که هفته اخر هر بلایی که شما تصور کنید سرش اومده بود . یه آنفولانزای خیلی شدید گرفته اون قدر که تمام عضلات بدنش قفل کرده بوده و نمیتونسته از جاش تکون بخوره . میگفت شاتوت یدفعه سر نماز عضلاتم گرفت ، دستام سرخ شده بود و ناخنام کبود !
بگذریم از این که میگفت از شدت عضله درد و اسپاسم دندون عقلش میزنه بیرون و یه طرف صورتش کلن باد میکنه و سر جلسه هم پریود میشه !! به هرحال این اتفاق های غیر منتظره هست ولی باید اونقدر تلاش کرده باشی که اگر این اتفاق ها هم بیوفته تاثیری روتون نذاره واین که باید احتمال این رخداد های غیر منتظره هم داشته باشید . و بعدا که باهم رفتیم بیرون و ازش پرسیدم که از یه سال موندنت پشیمون نیستی گفت چرا . درواقع از دی به بعد دیگه اونقدر انگیزه و انرژی لازم رو نداشتم و خیلی خسته بودم و خب موقع تصمیم برای این که بمونم واسه سال بعد فکر میکردم که سال بعد قراره خیلییی تغییر کنه . هرچند امسال رتبه اش از سال پیش بهتر شد ولی میگفت نه اون قدر چشمگیر تغییر !
این مثال از کسی بود که راضی نبود از موندنش اما من میتونم همین الان کلی مثال بیارم از کسایی که موندن و راضی بودن از موندنشون و تونستن اون چه که میخواستن قبول بشن .
یکیش کاف دوستم . که سال اول اونچه که میخواسته نیاورده و سال دوم داره پزشکی میخونه
شین دوست خوابگاهیم که سال اول راضی نبوده و امسال داره پزشکی میخونه
ف یکی دیگه از دوستام که سال اول راضی نبوده و امسال داره دندون میخونه
مثال ها خیلی زیادن ولی میدونید همه رو چی توافق دارن ؟ این که سال سختی رو گذروندن ، واقعا به رشته ای که میخواستن توش قبول بشن عشق داشتن و واقعا براش جنگیدن هرچند سخت بوده پس به خودتون و علاقه تون در درجه اول ، استعدادی که درخودتوت میبینید دردرجه دوم و سه شرایط خانواده و این که قراره خانوادتون چه قدر باهاتون راه بیان و کنارتون باشن اگر بخواین بمونین ! چه شرایطی رو قراره براتون مهیا کنن و اگر کسی از شرایط خانواده اش مطمئن نیست فکر میکنه چه قدر میتونه خودش این وسط از پس خودش بربیاد و گلیمشو از آب بیرون بکشه ؟ چه قدر حرفای دیگران و نیش و کنایه زدناشون واستون مهمه و ادمی هستید که بی اهمیت باشید و ببشتر به هدف توجه کنید تا حرف مردم ؟ و در درجه چهارم از برنامه ای که واسه آینده تون دارید چه قدر مطمئن هستید واسه این که بخواید یه سال دیگه بمونید ؟

توجه : اینم بگم یه سریا رتبه اشون واقعا خوب شده و شاید خودشون ندونن ! پس حتما ازنرم افزار هایی که هست یا مشاور یه لیست از اون مواردی که قبول میشید بگیرید و خوب روشون فکر کنید و تحقیق کنید شاید برای تخصص بتونید اون رشته ی موردعلاقه تون رو ادامه  بدید  ( هرچند تلاش زیاد میخواد و اینم یه نوع ریسک محسوب میشه ) و شاید هم بعد از تحقیق کردن متوحه شدید که از اون رشته خوشتون میاد و خواستید اصلا برید ! :)

در آینده ی خیلی نزدیک میخوام درمورد سوالای دیگه تون صحبت کنم و یه پستم خواهم نوشت واسه کسایی که میخوان بمونن و همه جوانب رو در نظر گرفتن.
پس ادامه دارد...
اگرم چیزی رو جا گذاشتم از کسایی که تجربه دارن خواهش میکنم کمکم کنن واسه کمک به هم :)🤗


  • รђคђt๏t :)

102...تسلیم شم از دست میری....


دستم رو میذارم روی گلوم ، دوباره حسش میکنم .بهش میگم رفیق روزبه روز که بزرگتر میشی . و باز با بزاق دهانم سعی میکنم هولش بدم پایین . مثل بچه ای که انگار میخوان از مادرش جداش کنن ، دستش رو میچسبونه به حلقم . هرروز که بزرگتر میشه انگاری که زورش هم داره بیشتر میشه ...اما من مقاومت میکنم دفعه ی بعدی با قدرت بیشترهولش میدم . دقیقا مثل جداشدن یه بچه از مادرش همون قدر تلخ و دردناک جدا میشه و فرومیره . بهم میگه تا کی میخوای مقاومت کنی عاخه ؟ راست میگه بذار روراست باشم . ما آدمای مغرور که همیشه تظاهر میکنیم به قوی و محکم بودن دقیقا برامون یه جایی هست  به نام گوشه دنج تنهایی های من ، دقیقا اونجایی که دیگه فقط خودت هستی و خودت  ...دقیقا همون نقطه و همون لحظه تمام اون همه اراده و ادعایی که داشتی میشکنه ‌‌....و حالا تو هستی و یه دنیا درد که این همه مدت پنهانش کردی اون وقت که نمیدونی با این همه درد چه کنی و به خاطر کدومش زار بزنی. شایدم با این که کسی رو نداری اما دوست داری که یکی باشه که سرش فریاد بزنی ، هوار بزنی و گله کنی از آنچه که بوده و هست و شاید خواهد بود ، از این همه درد ، از تمام امیدهای واهی  و تمام تنهایی ها و اون هم فقط گوش بده و بگه درست میشه حتی اگر هیچ وقت درست نشه و امیدی هم به درست شدنش نباشه ...

Miss shahtot



  • รђคђt๏t :)

تغییر و تحول :)


در راستای تغییر و تحولاتی که مدنظرم بود باخودم گفتم برای تنوع هم که شده یه مدتی قالب وبلاگ رو از اون حالت اولیه دربیارم .

و دو بخش بهش اضافه کردم که از این به بعد قصد دارم به این دوتا بخش کم کم فیلم هایی که دیدم و کتاب هایی که خوندم رو اضافه کنم :) و کاملا هم در مورد این بخش مصمم و جدی هستم :دی اما درمورد بخش ( برای کنکوریا ) شک داشتم که همچنان بذارم باشه یا نه و آیا هنوزم به دردکسی میخوره و کسی میخوندش یا نه ... فعلا برش داشتم و حالا اگر کسی فکر می کنه به دردش میخوره بگه که دوباره برش گردونم . اگر انتقاد یا پیشنهادی در مورد قالب و بخش های اضافه شده دارید ممنون میشم بگید

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

101 ...پست چند موردی


T1 : بعد از کلی فکر کردن و منتظر شدن واسه این که زنگ بزنن به پدرم ، سعی کردم علت این تماس رو بفهمم که متوجه شدم فقط به ده نفراز دخترای خوابگاهی تماس گرفتن و بعد یک دفعه یه چراغ در ذهنم روشن شد . خب به اون شب برگشتم و یادم اومد با کاف ساعت ده شب برگشتیم و حتی من حاضریم رو هم زدم ولی وقتی از اون ده نفر پرسیدم همه ساعت دوازده به خوابگاه برگشته بودن و حاضری هم مسلما نخوردن و خب احتمال دادم علت این تماس با اون بچه ها این باشه . به مامانم قضیه رو گفتم و فقط دعام کرد که چه عقلی کردم که اون شب با این که اجازه داشتیم زود برگشتم . حالا که فعلا زنگ نزدن و امیدوارم که همچنان با من کاری نداشته باشن ...هرچند تا پایان اون شب دقیقا حس مجرمانی رو داشتم که منتظرن هرلحظه دستگیرشون کنن و خیلیم عذاب وجدان داشتم . خلاصه که فعلا بخیر گذشته

T2 : یه کم  از این رخوت و کسلی که درونم ایجاد شده از دست خودم ناراحتم و باااید هرجور که شده واسه بقیه ی تابستونم برنامه بریزم . تقویت زبان و آئین نامه فعلا تو اولویته برام

T3 : از بچگی من و بچه های عموم باهم بزرگ شدیم و بازی میکردیم تا این که از یه سنی به بعد این بازی کردنا محدود شد . یه مدتی بود که زن عموم برای پسرعمو بزرگم خواستگاری میرفتن و اونم رو هر کی ندیده و نشناخته عیب میگذاشت . تا این که زن عموم زنگ زد به مامانم گفت که الف رو هر دختری عیب میذاره و قبول نمیکنه و وقتی مامانم علت رو پرسیده . زن عموم گفته که الف میگه از همون بچگی شاتوت رو دوست داشته تا الان و برای همینم هست که نمیتونه کسی رو قبول کنه ! الانم میگه قبلا که تقریبا مطمئن بودم عمو قبول نمیکنه و حالا که یاسمن پزشکی قبول شده که دیگه صددرصد مطمئنم وقتی این حرف رو شنیدم به معنای واقعی کلمه جاخوردم ! چون من همیشه مثل یه برادر بزرگتر می دیدمش که هوام رو داره و مواظبمه ...و خب قلبم گرفت . این قضیه مربوط میشه به اواخر تابستون پارسال ؛ علاقه ام بهش اونجوری نبود و همیشه به چشم یه برادر بهش نگاه میکرد و خب جوابم منفی بود و حتی اگر یک درصد هم من علاقه داشتم ،پدرم صددرصد مخالف این قضیه بود . تا این که تو امتحانای پایان ترم۲ مادرم زنگ زد و گفت یه خبر خوب داره و اون اینه که الف داره ازدواج میکنه وقتی شنیدم از صمیم قلب خوشحال شدم و به مامان گفتم که وقتی رفتن از قول من تبریک بگه ...حالا هم که با همسرش رفتن شمال مسافرت :) اما من نمیتونم مثل قبل اونجوری باشم باهاش و دیگه هیچ وقت نمیتونم به عنوان برادر روش حساب باز کنم‌!

T4 : هیچ خبری از ح ندارم و انگار که آب شده باشه رفته باشه تو زمین . مسلما هم به خاطر اون رفتار و جوابی که بهش دادمه و شاید قصد داره ازم فرار کنه و تلاش میکنه برای فراموش کردنم . خدا داند فقط . تنها خبری که ازش دارم همون دو هفته پیش بود که برام عکس حرم رو فرستاده بود که یعنی به یادمه . منم جوابش رو ندادم ...

T5 : این روزا خیلی نگرانم و استرس دارم که نکنه بعد این همه تلاشو انتظار نتونم برگردم . فقط خدامیدونه که چه قدر نگرانم . از طرفی هم اگر قبول کنن بابت تطابق واحدا که مسلما یه دانشگاهی مثل تهران یا بهشتی یا ایران با دانشگاه من خیلی واحداشون فرق  داره .

T6 : در مورد نتایج هم کنکوریا فکر نکنن که فراموششون کردم ! نه به فکرتون هستم . خب اول از همه تبریک میگم به کسایی که از رتبه شون راضی ان و فکر میکنن که به اون چیزی که میخوان میرسن . اما در مورد کسایی که از رتبه شون راضی نیستن باید بگم که هنوز هیچی تموم نشده و دنیا به آخر نرسیده ... اما این که بخوان پشت کنکور بمونن یا همین امسال برن کاملا به خودشون بستگی  داره که سعی میکنم انشالله تو همین چند روزه یه پستی  راجع بهش بنویسم . شماهم اگر سوالی داشتید بپرسید این جا که من یادم باشه تو پستم مفصل راجع بهش صحبت کنم

موفق باشید همگی :)

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

100 ...کیمیته انضباطی !


این چند روزه که کم کم داریم به اعلام نتایج نزدیک میشیم ، قشنگ حس و حال کنکوریا رو درک میکنم و حسم جوریه که انگار قراره نتایج خودم بیاد . من خودم زمانی که منتظر اعلام نتایج بودم از خوندن پستایی راجع به کنکور و اعلام نتایج و فلان و بهمان استرس میگرفتم و حس بدی پیدا میکردم . و بلافاصله از اون سایت یا وبلاگ خارج میشدم بنابراین وقتی پنلم و باز کردم که بشینم و از اعلام نتایج و از حس و حال اون زمان خودم بنویسم،  صرف نظر کردم و ترجیح دادم در مورد خودم بنویسم که ذهن کنکوریامون منحرف بشه :دی و اون چیزی نیست جز کمیته انضباطی :|

اگر یادتون باشه گفتم که قراره واسه جشن پایان ترم دو و سال اول ، باهمه بچه ها بریم بیرون . خب خوش گذشت و بد نبود ‌ . هرچند از اول تا آخر یه گوشه نشسته بودم و عملا فقط به در و دیوار خیره شده بودم . حالا بعد دوماااه انگار که از دانشگاه به بچه های خوابگاهی که جشن رفتن زنگ زدن که شما چرا جشن رفتید ؟ جشنتون غیراخلاقی بوده :| یعنی واقعا تباه تر از کشور ما و فرهنگ قرون وسطایی بودنش وجود داره عایا یا نه ؟ بعد میدونید از چی حرصم میگیره ؟ از این که به پسرا زنگ نزدن ... اگر قرار به بحث یه کار اشتباه باشه  ( که صد درصد از نظر من اشتباه نیست !) دختر و پسر فرقی ندارن و هردو باید توقیف بشن . و حالا گفتن که باید بیاید دانشگاه با کپی شناسنامه و فلان که تشکیل پرونده بدید :/ و این یعنی بدبخت شدن عملی ِ من ! . هرچند نه به پدرم نه به من این چند روزه تماسی نگرفتن و من از این موضوع تعجب میکنم . و البته احتمال میدم که مسئول آموزشمون شاید ازم تعریف کرده باشه و هوامو داشته . آخه مسئول آموزش ما خیلی بداخلاق و سختگیره و با هیج کس خوب نیست اما برخلاف انتظار همه به طرز عجیبی از همون وقت که اومدم باهام خوب بوده و حتی تر یه بار که از دور منو دید برام سرتکون داد و سلام کرد که همه بچه ها با چشمایی که از فرط تعجب چهارتا شده بود بهم نگاه میکردن .
خلاصه این که به مامان بابام هم گفتم همچین اتفاقی افتاده و هرگز فکرشم نمیکردم به خاطر یه بیرون رفتن ساده که همه بودن و عملا هم کاری جز غذا خوردن و یکم گپ زدن نبوده قرار باشه برام تشکیل پرونده بدن . از این بیشتر تعجب میکنم که بچه های ۹۵ ای حتی برای افطاری هم باهم رفته بودن بیرون  ، جشن پایان ترم که بماند و به اونا هیچی نگفتن ! یا مثلا بچه های دندون ۹۶ که اوناهم مثل ما رفتن بهشون هیچی نگفتن ! من نمیدونم چه پدرکشتگی با پزشکیا دارن

P1 : دقیقا حس اون مجرمایی رو دارم که یه خطایی مرتکب میشن ! منی که تو اون ۱۲ سالی که مدرسه میرفتم یه بار حتی پام به دفتر مدیر باز نشده و حتی یه اخطارم از ناظم نگرفتم و تو این یک سال سعی کردن آسه بیام آسه برم و سرم تولاک خودم باشه و به کسی کار نداشته باشم یعنی به زودی قراره واسم پرونده تشکیل بشه ! اونم واسه جشنی که فقط برای این که از پشت سر هم و طولانی بودن امتحانا و فشار و خسته بودن رفتم ...حقیقتا که سرم داره منفجر میشه -___-

فقط این که دعا کنید که همچنان بهم زنگ نزنن و مشکلی ایجاد نشه و گرنه باید کلن انتقالی و جابه جایی و همه اینارو ببوسم بذارم کنار و قطعا اگر این اتفاق بیوفته تا عمر دارم هیچ وقت خودمو نمیبخشم ...و حسرت میخورم
P2 : کلی برنامه داشتم واسه صدمین پستم و حالا ببینیدکه چیشده ! خدایا حکمتتو شکر
Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

98 ...کنسرت


یادمه یه بار داخل آژانس نشسته بود ، راننده ی آژانس یه پسر جوون بیست و سه چهار ساله بود . واقعا سلیقه اش تو آهنگایی که میذاشت حرف نداشت ... داشتیم کم کم به مقصد نزدیک میشدیم که یدفعه آهنگ "هربار این درو" ماکان پلی شد . تا حالا این آهنگ رو گوش نداده بودم وانقدر جذب ریتم و ملودی خود آهنگ ، صدای گرم هردو خواننده شده بودم که یادم رفت یه بیتایی از آهنگ رو حفظ کنم فقط همون تیکه نرو ...که خب تقریبا نود درصد آهنگا این یه جمله رو دارن . وسطای آهنگ بود که رسیدیم به مقصد و من هنوز تو همون فاز آهنگ بودم و هاج و واج درحالی که با خودم میگفتم مگه میشه که یه آهنگ انقدر ریتم زیبایی داشته باشه پیاده شدم و تازه فهمیدم که یادم رفته طبق عادت همیشیگیم که یه آهنگی که ازش خوشم میاد رو حفظ میکنم ، حفظ کنم . اما همچنان آهنگش تاشب تو ذهنم بود . آخرای شب وقتی میخواستم بخوابم وارد یه سایتی شدم که یه آهنگی دانلود کنم و نگاهی هم به آهنگای جدید کردم بر حسب تصادف اون آهنگ هربار این درو ماکان رو دانلود کردم و بعد از اون انقدر خوشحال شدم که انگار دنیارو داده باشن بهم :) و از اون به بعد بود که فنشون شدم و همه آهنگاشون رو دانلود کردم .

دیشب با "ش" ( دوست جدیدم که دانشگاه من دارو میخونه و همشهری هم هستیم) کنسرتشون رفتم و خیلی گذشت . با خودم گفتم که باید همچین شبی حتما ثبت بشه‌. تولد رهام هادیان هم بود و مادرش هم کنسرت اومده بود . وسطای کنسرت بود که رفت مادرش رو بغل کرد و کلی گریه کرد و واقعا صحنه قشنگی بود ...

اما درمورد شخصیت و رفتارهاشون . رهام مردتر و جدی تر ، امیر شیطون تر و باحال تر . البته خب طبیعیه سنی نداره تقریبا دوسه سال از من بزرگتره و رهام ازش بزرگتره . خلاصه این که جای همه خالی . کلی جیغ زدیم و من با خودم فکر میکردم چرا کشور ما نباید از این جور مراسم ها و مکان های بیشتر فراهم کنه که جوونا و نوجوونا و خانواده ها برن و انرژیشون رو تخلیه کنن؟؟

آهنگ بچه نیستم جدیدترین آهنگشونه و من خیلی دوست دارم 🖤 واینم یه تیکه از اهنگ تو کنسرت :)



P1 : همه ی کامنت های پست قبل رو خوندم و از لطفتون ممنونم . در اولین فرصت کامنت هارو تائید میکنم :)


  • รђคђt๏t :)

98 ...تولد یک سالگیت مبارک شاتوت عزیز :)

  یک سال پیش دقیقا در همین تاریخ اولین پست این وبلاگ منتشر شد ... یادم میاد اون اوایل که این وبلاگ رو ساختم هدفی جز فرار کردن از دنیای واقعی که آزارم میداد و مکانی که گفتن و نوشتن برام راحت باشه ...نبود . نه تا حالا وبلاگ نویسی کرده بودم نه هدف خاصی جز روزمره نویسی داشتم . فقط دوست داشتم بنویسم و متقابلا داستان زندگی دیگران رو بخونم و ازش درس بگیرم ...تو این مدت با افراد زیادی آشنا شدم . کسانی که اولین بار به وبلاگشون رفتم ، با خوندن یه پست خاص و یا پروفایلشون جذب وبلاگ شون شدم ...کسانی که وبلاگشون مخاطب زیادی داشت و برام جالب بود که بفهمم چکار کردن و این همه مخاطب رو با دنبال کردن تعداد زیادی افراد و کامنت متعدد گذاشتن کسب کردن یا صرفا به خاطر نوع نوشته هایی که داشتن ؟ خب برام نوع رفتار و عکس العملی ‌کسانی که برای اولین بار به وبلاگشون رفتم گاهی ناراحت کننده گاهی خوشحال کننده بود . یه سریا بعد از معرفی کردن خودم یا حتی تعریف کردن از قلم و سبک نوشته هاشون حتی یه کلمه جواب هم ندادن... یه سریا به گفتن یه ممنون اکتفا کردن و یه سریا هم بعد از اظهار خوشحالی و خوش آمدگویی تشکر کردن . نمیشه از همه آدم ها انتظار یک نوع رفتار رو داشت ولی یه جورایی انتظار متفاوت تری از اکثریت داشتم چون از نظرم همه به نوعی نویسنده بودن و یه کار فرهنگی انجام میدادن و مهم تر این که همه اکثرا دانشجو ، مهندس ، پزشک ، وکیل ، کارمند..بودن پس انتظار از بیانی ها بالاتر میرفت ...و حتی شاید وقتی برای اولین بار به وبلاگی رفتم و پستی رو خوندم که در مورد ادب و احترام به همدیگر و رعایت حق و حقوق سایرین بود خیلی خوشحال شدم که همچین افرادی وجود دارن که به این مسائل اهمیت میدن و بدنبال رواجش هستن اما بعد از گذاشتن اولین کامنت و تعریف از اون پست و بعد از دیدن طرز برخورد نویسنده ی اون وبلاگ با کسی که اولین باره که با وبلاگش آشنا شده و هدفش جز آشنایی و دنبال کردن نوشته هاش نه تبلیغ نه مجبور کردن اون شخص به دنبال کردن متقابل نیست ‌کم کم از دنیای وبلاگ نویسی دلگیر شدم ...سعی کردم به رفتار اون عده فقط به خاطر نوشته های عالی و درجه یکی که داشتن توجهی نکنم و همچنان نوشته هاشون رو بخونم اما کم کم که پیش رفت این نوع تصنعی بودن و هم خوانی نداشتن نوشته ها با رفتار و ادب خود شخصی که اون نوشته رو مینویسه باعث شد از دنیای وبلاگ نویسی دلسرد بشم و حتی برای مدتی کوتاه ننویسم ... اما وقتی وارد دانشگاه شدم و با دنیای بزرگتر و جامعه ی بزرگتری مواجه شدم فهمیدم مسلما نباید انتظار داشت که همه دقیقا اون چیزی باشن که نشون میدن و نباید از همه به طور یکسان انتظار داشت. وقتی یه پلی بک به اون چند ماه و افراد و وبلاگ هایی که آشنا شدم و تاثیری که در من ایجاد کردن زدن . دیدم که یه نوشته حتی اگر فوق العاده و پر از حرف برای گفتن باشه تا زمانی که با خود اون شخص همخوانی نداشته باشه هیچ تاثیری رو در مخاطبانش ایجاد نمیکنه و یک نوشته وقتی جذاب میشه که لابه لای تک تک کلمات و جملاتش خود اون شخص، حس واقعی ...و شخصیت واقعیش رو پیدا کنی برای همین که بعضی نوشته ها هرچند هم خیلی زیبا باشن اما اون طور که باید و شاید دلچسب نیستن. و برای همین از بعد اون تصمیم گرفتم تنها وبلاگ هایی رو دنبال کنم و بخونمشون که این ویژگی رو داشتن و من حسش میکردم :) اون وقت بود که خیلی حس بهتری داشتم.
تو این یک سال سعی کردم که خودم باشم نه کمتر نه بیشتر . نمیدونم موفق بودم یا نه اما خوشحالم که وبلاگ نویس شدم و این وبلاگ همدم  بوده و هست . ممنون از کسانی که با این که به خاطر اتفاق هایی که از مهر به بعد افتاد ( انتقالی ، جابه جایی ... سنگین شدن درس ها و...) به وبلاگ هاشون نتونستم زیاد سر بزنم و کامنت بذارم کنارم بودن و جویای احوالم میشدن و بهم سر میزدن . شما نمیدونید که بعد از خوندن کامنت هاتون چه لبخند بزرگی میزدم و چه قدر از حضورتون خوشحال میشدم و این قول رو میدم که انشالله از این به بعد بیشتر از قبل سر بزنم. و حتی قصد دارم دوباره وبلاگ های جدیدتری رو پیدا کنم و با خوندن پست ها و حس و حالشون البته این دفعه جدی تر و با هدف دیگر دنبالشون کنم و دایره این ارتباط ها رو گسترده تر کنم :)
تو این مدت دوستانی پیدا کردم که بدون اقرار بهتر از یک دوست در دنیای واقعی نباشن کمتر نیستن :
اِلی ، دکتر پرواز عزیزم ، فروردین دخت  ، ریزوریوس ، تیارا ، دکترآلبالو و آرزوی عزیزم که دوستیمون فراتر از دنیای وبلاگ نویسی شد و من چه قدر خوشحالم که با این افراد آشنا شدم و این اتفاق رو از بهترین اتفاق های زندگیم میدونم.
دکتر آفتابگردون ، دکترهوپ عزیزم ، فرشته ، هلما و واران مهربون ، اقا وحید ، گوشواره های گیلاس ، انگور عزیزم از وبلاگ بگذار مستت کند انگور ِ ناب ِ زندگی ، سپیده عزیزم از وبلاگ چمدان ِ سپید ، دکتر کاکتوس دوست داشتنی ، اقای میم حا ، اقای الف سین که خیلی ناراحتم از رفتنشون و امید دارم روزی دوباره برگردن ، نیلگون مهربونم که هرچی از قلب بزرگ این دختر بگم کم گفتم از وبلاگ در دیار ِ نیلگون ، آقای سین ، نیلی عزیز و شیطون ^__^ ، لیموی عزیزم که امید دارم روزی کتابشو با امضای خودش ازش بگیرم ، لیمو ترش از وبلاگ حسب حال لیمو و لیمو جیم عزیزم از وبلاگ سه نقطه های دل لیمو ، فروزن از وبلاگ سحر نزدیک است ، آنیا بلایت از وبلاگ پشت آبشار ، بنفشه عزیزم ،آقای دکتر محمد مهدی ، آقای دلگرام که معلوم نیست کجا رفتن ، پومودوروهای شبانه ، مریم ِ( خورشید شب ) همیشه متفاوت و شیرین ، غزاله ی مهربون و خوش قلم از وبلاگ غزالیات ، ام شهر آشوب عزیزم که به تازگی مادر شده ^___^ از وبلاگ رگ پنهان ، جناب نیچه ایسم ، هردو آقا علیرضاها ، اقای مهیار حریری از وبلاگ آقای وکیل ، گل نگار شاد و با سلیقه ، انارک کوچولو دوست داشتنی :* ،یسنا بانو از وبلاگ من لی غیرک ، جناب قدح ، هاژ محمود از وبلاگ خدایا به امید تو ، اقای شباهنگ ، نلی عزیزم از وبلاگ اینجا نلی از آرزوهایش مینویسد،  آسمان عزیزم از وبلاگ به وسعت آسمان ، الیوت از وبلاگ دنیای وارونه که باهاشون افتخار آشنایی نداشتم ولی نوشته هاشون رو تا حدودی خوندم ، اسمارتیز عزیزم، هویجوری عزیزم که نمیدونم کجاست و امیدوارم حالش خوب باشه ، مریم عزیز از دنیای یک انسان چپ دست ، نفس ، دکتر خرمالوی عزیزم که اونم خبری ازش ندارم و خیلی دوست دارم بدونم حالش چطوره ، سیلاک مهربونم ، وحیده جان ، آرام عزیزم که واقعا هم مثل اسمش آرومه :) آقا حسین که همون اوایل وبلاگ نویسی باهاشون آشنا شدم و زحمت قالب رو کشیدن و یدفعه غیبشون زد ! ، گل نرگس عزیزم ،لافکادیوی درجه یک ، بق بقوی عزیزم
از کسایی که وبلاگ نداشتن و منو میخوندن هم خیلی ممنونم که البته بیشتر کنکوریا بودن و تا جایی که یادمه :
جوجه ، شیما ، مائده ، سارا، اقای اسفند ...راستی بصی کجاایی ؟ یه خبری از خودت بهم بده :)

ممنون از همه ی شما بابت این که نوشته های نچندان خوب من رو خوندید و به وبلاگم اومدید :) یک سری خواننده خاموش هم دارم که نمیشناسمشون اگر دوست داشتن بیان خودشون رو معرفی کنن و منو خوشحال کنن اگرم نه که هرجور راحتید ..به هرحال ازتون ممنونم که منو میخونید :)

در آخر وبلاگ عزیزم . ممنون که منو تحمل کردی ...بی اعصابی ها ، بداخلاقی ها ، ناراحتی ها و خوشحالی ها ‌. با هرحسی که داشتم به سراغت اومدم و نوشتم و نوشتم و نوشتم . شاید حتی منتشرش هم نکردم اما با نوشتن درونت آروم شدم :)به امید مانا بودنت ....

P1 : قصد دارم آروم آروم یه بخشای جدیدی رو به وبلاگم اضافه کنم ( انشالله) و این که شاید رو قالب هم یه تغییراتی ایجاد کردم :) من مجبور شدم که خیلی از پست هارو عدم نمایش بزنم تا فردا فرصت دارید اگر پستی رو خواستید بگید که دوباره فعالش کنم :دی :)

P2 : اگر کسانی بودن که اسمشون رو فراموش کردم عذر میخوام و بدونید همتون رو دوست دارم :)

اینم از کیک تولد شاتوتی ... تولد یک سالگیت مبارک 

  • รђคђt๏t :)

97...امشب ببشتر از همیشه دلم برات تنگ شد ...




A Little braver
تقریبا سه چهار سالی میشد که سریال کره ای ندیده بودم . بین بازیگران کره ای "لی مین هو " و "کیم ووبین " و همچنین سوزی از بازگیرای مورد علاقه ام هستن... گرچه فیلم نمی دیدم اما کارهاشون رو دنبال میکردم . و بالاخره تصمیم گرفتم از بین این همه فیلم "عشق بی پروا " رو ببینم که تعریفش رو خیلی شنیده بودم . با هنرمندی ِ کیم ووبین و سوزی ...خب واقعا باید بگم در یک کلمه که درکمال تعجبم فوق العاده بود...عالی بود ...معرکه بود .... اصلا هرچی بگم کمه ! یعنی بعد مدت ها و بعد این همه فیلم ایرانی و خارجی دیدن خیلی خیلی به دلم نشست و حرفای خیلی خوبی برای گفتن داشت . این فیلم در مورد یه سوپر استار بود که میفهمه درون ساقه مغزش یه تومور در حال رشد کردنه ، و فقط سه ماه فرصت داره برای زندگی کردن :) اون چیزی که بیشتر از همه این فیلم رو برام جذاب کرد . دقیقا همون صحنه ی مقاومت کیم ووبین و تلاشش برای مبارزه با بیماریش بود . بارها و بارها گفت که من حالا حالاها نمیخوام بمیرم ، پس بجنگ تا بجنگیم! روحیه اش ، تسلیم نشدنش ...مقاومتش ، رفتار اطرافیانش و واکنشش در مقابل بقیه ... همه و همه اینا که تو تک تک سکانسا مشخص بود باعث شد با وجود این که خیلی غم انگیز باشه برام اما درسای خوبی بگیرم ازش :) آخ که چقدر با قسمت آخرش گریه کردم و همچنان یه حجم سنگینی رو در گلوم حس میکنم. تو این فیلم این آهنگ‌رو بیشتر از همه دوست داشتم

***اما از همه اینا که بگذریم امشب بیشترش از همیشه با دیدن این فیلم به یادت افتادم . دقیقا اون شب قبل از عملت که اومدی داخل اتاقم و رو تختم دراز کشیدی و من کنار دیوار تکیه داده بودم و زبان میخوندم ،‌با لبخند بلند شدی و آبمیوه اتو و خوردی .‌ شاید داری تعجب میکنی اما من تک تک لحظه های اون شب رو به یاد دارم و با گذشت پنج سال هنوز یادم نرفته که ازم اجازه گرفتی که  داخل کمد و کشو و دراورم رو نگاه کنی ...گفتی شاید دیگه نتونم داخل اتاقتو نگاه کنم و من فقط خندیدم و گفتم حرف الکی نزن ! اما پشت لبخندم با خودم میگفتم اگر دیگه نشه چی ؟!.......دستت خورد و نزدیک بود آبمیوه رو بریزی رو فرشم با نگرانی و استرس سمت من ِ وسواسی برگشتی و من فقط با حسرت به صورت ماه ِ ۲۰ سالت نگاه میکردم . تو نگران این بودی که نکنه من ناراحت بشم و من نگران این بودم که نکنه این لحظات آخرین لحظاتی باشه که کنار کسی که همیشه مثل خواهر بزرگتر بوده برام تجربه اش میکنم . ای کاش اون شب وقت بیشتری رو کنارت میگذروندم ... تو زندگیم اون شب و فردای اون شب که عمل کردی و بعد عملت ساعاتی رو به هوش بودی و من به خاطر اون چه که خودت خیلی بهتر از من میدونی نتونستم بیام  از بزرگترین حسرتای زندگیمه و تا آخر عمرم مطمئنم این حسرت با من خواهد موند ! خوب یادمه وقتی خونه مامان جون بودیم و همه مشغول کاری بودن و یدفعه بحث درس شد ...باهم به دیوار تکیه داده بودیم همون لحظه برگشتی به سمت من و گفتی شاتوت ! ما  همگی ازت پزشکی میخوایما !! ...تو چشمات که با جدیت تمام به من نگاه میکردن خیره شدم  و نتونستم چیزی بگم ولی اون لحظه در قلبم بهت قول دادم . و خیلی وقتا با وجود خستگی زیادی که داشتم و حال بد روحیم به قولم به تو فکر میکردم و همه ی اون خستگی هارو فراموش میکردم . با این که دیگه در کنارم نداشتمت ! اگر بخوام بشینم از خاطراتمون بگم ...از لحظه هایی که تو بچگی در بیمارستان کنارم بودی و باوجود سن کمت ازم مراقبت میکردی ...اون موق ها که با ف بازی میکردیم و و و جز ناراحتی و حسرت ِ بیشتر من ، هیچ کمکی به بهتر شدن ِ حس و حالم نمیکنه .
اما من هنوزم وجودت رو کنارم حس میکنم ..و این حس دقیقا زمانی بیشتر شد که شب قبل اعلام نتایج انتخاب رشته ام اومدم کنار مزارت و از آینده ی نامعلومم و اونچه که انتظارم رو میکشه باهات حرف زدم و گریه کردم و گریه کردم و ازت خواستم همون طور که خودت و خودم میخواستیم ... بهم کمک کنی ! چون خیلی پاک و بی گناه بودی و این رو با تک تک سلول هام حس کردم که واقعا بهم کمک کردی ....
امشب و هر شب ....دلم برات خیلی تنگ شده دختر خاله :)
منو ببخش اگر گاهی قولمون رو فراموش کردم :)
روحت شاد
Miss shahtot
  • รђคђt๏t :)

96 ...و بالاخره امشب نوشتم از اون ناشناس معروفی که قولش رو داده بودم...

خب بالاخره بعد کلی بد قولی امشب میخوام از همه چیز بنویسم هرچند میخواستم تو چند پست بذارم اما دوباره با خودم گفتم نکنه بدقولی کنم و پشت گوش بندازم ! بنابراین امشب سعی کردم از همه چیز بنویسم ! پس کسایی که واقعا دوست داشتید بدونید که چیشد با حوصله بخونید یا هروقت زمان داشتید :) شاید تجربیات شما بتونه بیشتر تو این مسیر کمکم کنه ! :)

امشب مینویسم از نقطه ی آغاز همه ی این اتفاق ها ،‌از این که چرا باید واسه ی من بیوفته؟ من که حالا حالاها قصد درگیر شدن تو هیچ احساس و رابطه ای رو نداشتم و ندارم ، چرا این اتفاق باید واسه ی من میوفتاد ؟

همینطور که میدونید وسطای ترم یک گفتم که یکی اومد ناشناسم و گفت که بهم علاقه داره ! از همون اول ترم که منو دیده ! همون عشق در یک نگاه و این حرفا .خب طبیعیه که منم در ابتدا بهش کلی خندیدم و حرفاش رو باور نکردم ...فقط یه گوشه ای از قلبم با خودش میگفت اگر راست بگه چی ؟ در مورد هر کسی حدس میزدم و فکر میکردم که نکنه فلانیه ... این اومدنش هی رفته رفته بیشتر شد و منم چون برای معدل بالا میخوندم رباتم رو بستم ...مخصوصا این که رو اعصابم بود و این که نمیدونستم کیه دقیقا ؟ این گذشت تا تعطیلات بین دو ترم ! اومد دایرکتم اما با یه اکانت فیک که من نفهمم کیه .من هم بهش گفتم منو فراموش کنه چون کسی نیست که بین پسرا بهش علاقه ای داشته باشم و مهم تر این که گفتم شما اگر واقعا به من علاقه دارید بیاید بگید کی هستید ؟ و اگر نگید که کی هستید مطمئن باشید دیگه جوابتون رو نخواهم داد .
گفت باشه برای این که بهت ثابت کنم دوست دارم و عشقم واقعی ِ بهت میگم که کی هستم ! گفت ...و وقتی فهمیدم هاج و واج به دیوار روبروم خیره شده بودم ... دستام یخ کرده بود و باناباوری به صفحه ی گوشیم نگاه میکردم ، اصلا باور نمیکردم .‌بهش گفتم چرا از همون اول خودت رو معرفی نکردی ؟ قسم خورد که اولین باره که داره به یه دختر همچین احساسی رو تجربه میکنه و اصلا نمیدونسته باید چکار کنه ؟
میگفت
اولین بار که پروفایل بچه هارو نگاه میکردم به اسم شما که رسیدم ، دیدم که تصویر یه گل صورتی لابه لای یه کتابه ! به الف گفتم که شاتوت کیه ؟ اونم گفت که همون دختره است که انتقالی گرفته . ازش خواهش کردم که شمارو به من نشون بده ... و یه روز که تو محوطه دانشگاه بودیم ، یدفعه الف به سمتم اومد و گفت اون دختره که مانتو مشکی با یه سویشرت صورتی کلاه دار پوشیده اون شاتوته . وقتی اولین بار که شمارو دیدم همون لحظه باهم یکدفعه حسای عجیبی رو تجربه کردم .قلبم به طرز عجیبی میزد و اصلا باور نمیکردم انقدر زود بخوام به یه دختر حس پیدا کنم‌! اما از اون به بعد به طور ناخودآگاه همیشه حواسم بهتون بود ...هرجا که میرفتید ...من از شما هزاران فیلم و عکس دارم که تو ذهنم ثبت کردم و همیشه حواسم بهتون بوده ،‌یک بار سر کلاس بیوعملی با گروهتون اون طرف میز نشسته بودید ، و تمام وسایلتون رو میز پخش بود ... یادمه یه بافت کرم رنگ و شال طوسی که مال شماست رو میز بود و بعد از بار ها جلو و عقب بردن دستم بالاخره جرئت پیدا کردم و اون بافت کرم رنگ رو در دستم گرفتم ...
همینجوری تعریف میکرد و من لحظه به لحظه با هر جمله ای که میگفت تو شوک فرو میرفتم ! میگفت حتی میتونه بگه فلان روز ، فلان ساعت سر فلان کلاس چه مانتویی پوشیدم ... میگفت دنبال هیچی نیست ! هیچی ! نه دوستی نه آشنایی نه هیچی ...فقط میخواد بذاره که زمان بگذره تا موقعش بشه و اقدام کنه برای درخواست جدی.
نمیدونستم باید چکار کنم باهاش . بهش گفتم اول این که من هنوز حرفای شمارو باور نمیکنم و نمیدونم که دارید راست میگید یا‌دنبال یه سرگرمی هستید و دوم این که حتی اگر باورم کنم نمیتونم پیشنهادتون رو قبول کنم چون حسی به شما ندارم و این که شما خیلی بچه هستید !
نمیدونم درست یا غلط اما به هیچ چیز امیدوارش نکردم . و شاید اون روزا خیلی باهاش بد حرف زدم و غرورشو خورد کردم ! مامانم همیشه بهم میگفت شاتوت ! اگر کسی بهت علاقه مند میشه حق نداری که قلبشو بشکنی و باهاش بد برخورد کنی ...جرم که نکرده ! ولی اون روزا چون به خاطر یه سری اشتباهات و کاراش از لحاظ روحی بهم ریخته بودم و این اصرارای زیادش باعث شد که باهاش بد رفتار کنم و سر یه مسئله ای یه بحثی بینمون پیش بیاد و من کاملا تمام راه های ارتباطیش رو با خودم قطع کردم . قبل شروع ترم یک بار اومد ازم معذرت خواهی کرد ولی به هیچ عنوان قلبم نمیتونست ببخشه و به هیچ عنوانی بهش حق نمیدادم و من اصلا پیامش رو سین نکردم و این گذشت ....
اما حواسم بهش بود در طول ترم . که چجوری روز به روز داره تحلیل میره و تو خودش رفته ... از جمع فاصله گرفته بود و کاربه کار کسی نداشت و از اون پسر شر و شیطون اولای ترم تبدیل شده بود به یه پسر افسرده ی گوشه گیر! خودم رو تو این قضیه مقصر میدونستم ولی تا حدودی به خودمم حق میدادم چون وقتی بهش علاقه ای نداشتم نمیخواستم که امیدوارش کنم علاوه بر این که هنوزم دلگیر بودم ازش و مهم تر این که میخواستم که فراموشم کنه و فکر میکردم که موفق شدم و هر چند همه ی این ها خیالی بیش نبود ...
رباتم رو تا اواسط ترم دو همچنان بسته بودم تا این که نوبت جزوه نویسی ما شد و بابت یه سری ویس که باید چک میکردیم و نماینده جزوه مون خواست از پسرا که هر ویسی دارن بفرستن رباتمون . رباتم رو بعد از چندین ماه باز کردم ، اولایل فرجه ها بود که یک نفر برام یه عکس خیلی عجیبی فرستاد از یک درختی که از ریشه قطع شده بود و کنارش کلی گل رشد کرده بود عکسش و این نوع رفتار برام خیلی آشنا بود ..مهم تر این که چند روز قبلش تو اینستا بهم ریکوئست داده بود و من حدس میزدم که نکنه خودش باشه . جوابش رو ندادم اما دوست داشتم بازم پیامی بهم بفرسته که تکلیفم رو باهاش معین کنم که فکر نکنه میتونه رو اعصابم بره مخصوصا این که تو فرجه ها بود و میخواستم از فرجه هام کامل استفاده کنم ، یادم نمیاد چیشد ولی بالاخره گفت که کیه ...گفت که هنوز فراموشم نکرده و با این که تمام راه های ارتباطیم رو باهاش قطع کردم همچنان بهم فکر میکرده و حواسش بهم بوده . حتی اون فرد عجیبی که اومد پی ویم با یه اکانتی که نمیشناختم و میخواسته برام قبل امتحان آناتومی تئوری میانترم نمونه سوال بفرسته ( هرچند قبول نکردم و فرستادم پی کارش ) خودش بوده ...منم بهش گفتم که دلم هنوز باهات صاف نشده و اگر قبل بهت حسی نداشتم حالا کاری کردی که ازت متنفر باشم !! بهم گفت که پشیمونه و یه سری مسائل سوتفاهم بوده و خودش این مدت بیشتر از همه حالش بد بوده و احساس عذاب و گناه ولش نمیکرده .گفت و گفت و اظهار پشیمونی کرد . همین قدر احساس پشیمونی و عذابی که این مدت تحمل میکرده برام کافی بود تا حداقل کمی ببخشمش . منم حرفام رو بهش زدم و گفتم . ببین آقای "ح" باشه اول من قبول میکنم که شما به من علاقه داری . لازم به این نیست که بیای بگی . دوم این که این اومدن و رفتنات باعث میشه که فقط و فقط ذهن من مشغول بشه و من اینو نمیخوام چون دارم برای معدل بالا میخونم پس لطفا دیگه به من پیامی ندید ! و کاری به کاری نداشته باشید اونم گفت باشه قبول میکنم اما به سه شرط اول این که بهم قول بدید که هرگز فکر نکنید که فراموشتون کردم یا دیگه علاقه ای به شما ندارم دوم این که بذارید از اینستا دوباره فالوتون کنم و سوم این که بعد امتحانا بذارید بهتون پیام بدم .
با شرط اول و دومش مشکلی نداشتم چون میدونستم حتی اگر اجازه هم ندم که فالوم کنه دوستاش بهش خبرا رو میرسونن اما با سومی نه ! گفتم همه قبوله جز سومی... گفت خب من دلم برای حرف زدن با شما تنگ میشه . منم گفتم من نمیتونم همش بشینم پای گوشی که به شما جواب بدم و مهم تر این که این مغایر با ارزش ها و اون اصولیه که واسه ی خودم مدنظر دارم پس نمیتونم ! گفت بذارید لااقل بهتون پیام بدم ولی جواب ندید ... منم گفتم که نمیدونم تا اون موقع چی پیش میاد و قول نمیدم ! و از همه مهم تر تاکید کردم چندین بار که این حرفای من به این معنی نیست که من شمارو پذیرفتم ، حسی دارم یا بهتون خودمو امیدوار کنم ! این کارهارو کردم چون راهی دیگه باکارهاتون برای من نگذاشتید ... این گذشت و واقعا دیگه بهم پیامی نداد اما بار ها و بارها در دوران امتحانات حواسش بهم بود و اگر جایی به مشکل میخوردم و متوجه میشد ، تمام تلاشش رو میکرد که تا جایی که میتونه بهم کمک کنه . کاف تا یه حدودی درمورد این اتفاق میدونست و زیرنظرش گرفته بود بهم میگفت شاتوت ! وقتی از اول سال تا الان باهم مقایسه میکنم باورم نمیشه که این همون آدمه ! بس که سربه زیر شده و کاری به کسی نداره و سرش تو لاک خودشه . میگفت چرا قبولش نمیکنی ؟ من اگر هر کس دیگه ای بود که به این شدت بهم علاقه داشت و هوام رو داشت و البته پسر خوبی هم بود تا حالا صدبار قبول کرده بودم و باهم ارتباط داشتیم . حتی بهم میگفت تو چقدر سنگی ! :| اما تنها جوابم بهش همیشه اینه که واقعا نمیتونم کسی رو بپذیرم که بهش هیچ علاقه ای ندارم . درسته که هر کاری که بگم برام میکنه ... و هر چیزی که بگم انجامش میده و هر تغییری رو که خوشایند من باشه و احساس کنه که من خوشم میاد درون خودش دارم ایجاد میکنه ...اما در کنار همه اینا من دوسش ندارم و فکر میکنم خیلی بچه است هنوز ! هنوزم یک سری رفتارایی از روی نپختگی داره ...هنوزم اشتباهات متعدد و زیاد داره .... میدونید من خودم نیاز به مراقبت دارم هر چند شخصیت مستقلی دارم و از پس خودم بر میام .اما با این وجود بازهم نمیتونم کنار کسی باشم که خودش احتیاج داره به کسی که مواظب رفتارش باشه وبایدها و نباید هارو دائما به یادش بیاره !
امتحانا تموم شد . تو بیو تلگرام نوشته بود هیچ چیزی شیرین تر از انتظار نیست ! و بعد امتحانا بلافاصله به من پیام داد ! اول جوابش رو ندادم ... و گذاشتم بعداین که همه کارام انجام شد و سرم خلوت شد جوابش رو دادم که فکر نکنه که میتونه همه تابستون رو باهام صحبت کنه و منم همیشه جوابش رو بدم . هرچند از نظر خودم همین که بهش جواب دادم اشتباه کردم باید بدون این که پیامش رو تو پی ویم سین میکردم از کنارش رد میشدم ! اما خب میخواستم تکلیفم رو باهاش مشخص کنم... حرفامون طولانی شد راستش من یه اخلاقی دارم که وقتی با یکی به حرف میافتم اصلا دیگه برام فرقی نداره که مخاطبم کیه و زمان از دستم میره و دقیقا این نقطه ضعف منه... و هرچند نتونستم باهاش اتمام حجت کنم اما دفعه ی بعدی که اومد بهش گفتم ! از همون اولم گفتم که من نمیتونم جواب شمارو همیشه و همیشه بدم و این که من جوابم مشخصه اگر به شما بخوام جواب بدم این یه نوع امیدوار کردن محسوب میشه و در کنار همه اینا از همون ابتدام گفتم که برای خودم اصولی دارم و فلان ...
و دیگه بعد از اون تا حالا که نیومده و داره سعی میکنه که ازم دوری کنه . میدونید ما اتفاق های زیادی رو کنار هم تجربه کردیم چون برای اون من اولین کسی هستم که بهش انقدر علاقه داره و به قول خودش عاشق شده و منم با اولین کسی مواجه میشم که تا این حد دوسم داره ... یادمه یک شب همون اواخر ترم یک که به شدت باهاش بد حرف زدم و یه جورایی شکوندمش همون لحظه عکسی فرستاد از چشماش که مثل کاسه خون شده بود و گریه کرده بود میگفت خانم شاتوت من انقدر شمارو دوست دارم تو چرا انقدر سنگی ! ...خودم رو اون شب کلی لعنت فرستادم و هنوزم بابت اون قضیه ناراحتم . اما خب از این رفتارش میشه فهمید این بشر چه قدررر احساسی و عاطفیه ! منم شاید احساس داشته باشم اما در مقایسه با اون هیچه ... و البته فکر نمیکنم بشه که تو یک زندگی به یک فردی تا این حد احساسی ...کسی که در نود درصد مواقع از رو احساسش تصمیم میگیره نه منطق بشه تکیه کرد !
هنوزم هیچی تموم نشده و تو این جریان هردومون یه سری اشتباهات دارم . و گرنه نباید عشق انقدر هم تلخ باشه ...اما میگفت که این عشق فقط برای من شاید تلخ باشه ولی برای خودش شیرین بوده و کلی باعث جلای روحش و تغییرات بزرگ شده ...اما اینم اضافه کرد که اگر من به خواسته ام نرسم این همه تغییرات ِ خوب دیگه چه فایده ای میتونه داشته باشه ...
هنوزم که هنوزه واقعا نمیدونم باید باهاش چکار کنم . انقدر که کاف میگفت واقعا من اگر جای تو بودم تا الان دیوونه و روانی شده بودم ..راستم میگه ! گاهی از روی احساسش یه رفتارای بچگانه و اشتباهی از خودش نشون میده که خواه یا ناخواه به من و خودش صدمه میزنه !
فعلا که احساس میکنم درگیره بین خودش ، احساسش و منطقش و همچنان توی این درگیری گیر افتاده و شایدم داره سعی میکنه که فراموشم کنه ...هرچند به قول خودش بارها تلاش کرده و نتونسته . و درکل داره سعی میکنه از من فاصله بگیره .
تو این مدت یک مورد دیگه از بچه های هم ترمی اومد و خب اونم سعی کردم رد کنم . با این که چندبار اوند و رفت اما سعی کردم ناامیدش کنم و نمیدونم چه قدر موفق بودم! هرچند خیلی منطقی تر هم فکر و هم رفتار میکنه نسبت به "ح" اما بازم بهش علاقه ای ندارم و مهم تر این که با دیدن یک سری از رفتارهای اونم ازش بدم میاد ...

نمیدونم سرنوشت چه خواهد بود اما امیدوارم که بهترینا برای هممون رقم بخوره ...هرچند من این وسط خیلی اذیت شدم و دارم میشم ! اما خب شاید بهم کمک کرده تا منم کمی پخته تر بشم .‌ دیگه هم‌‌منطق و هم قلبم این رو پذیرفته که این بشر واقعا عاشق شده ...اما من هنوزم که هنوزه هیچ تغییری در حسم نسبت بهش ایجاد نشده و جوابم مثل گذشته است و باز هم این که نمیدونم واقعا واقعا باید باهاش چکار کنم که هم قلبش نشکنه و هم به کل ازم ناامید بشه ! شایدم من دارم اشتباه میکنم ...

  • รђคђt๏t :)

95...از همه جا و همه چی...


با این که تقریبا دوهفته است که امتحانام تموم شده و برگشتم خونه . و تو این دوهفته عملا هیچ کار مفیدی جز فیلم دیدن و خوردن و خوابیدن ! انجام ندادم ...اما این چند روزه که دارم دوباره آیین نامه میخونم تا امتحان رانندگی طلسم شده ام رو برم بدم واقعااا با زور میخونم و خودمو میکشم ! :) یعنی میخوام بگم انقدر از نظر روحی خسته ام .

تمام نمره هام اومد و خب اونایی که واقعا براشون زحمت کشیدم رو راضی هستم . در کل این ترم از تمام نمراتم تا حدودی نسبت به ترم پیش راضی ترم . به جز اپیدمیولوژی یا همون بهداشت۲ که استادش اصلا برگه هارو صحیح نمیکنه :/ و طبق گفته ی بچه ها با انداختن روی پله ها نمره میده و واقعا فاجعه بهم نمره داده و قشنگگگ گند زده به معدلم :| چون دو واحده خوشگله :) حالا بازم امیدم به درسایی مثل اندیشه ۱ و اخلاق و آناتومی و بیوشیمیِ . و تا حدودی زبان عمومی که معدلم رو بکشه بالا و بتونم الف بشم اما این نمره بهداشت فاجعه و زبان تخصصی که چندان عالی نشدم میترسم که خیلی معدلم رو بکشونه پایین ...ولی خب دیگه ترس و نگرانی فایده ای نداره و منم تمام تلاشم رو واسه امتحانا کردم .

اما خب یه مقدار از این عدالت موجود در کشورم که خودش رو به اشکال مختلف در موقعیت های مختلف نشون میده اعصابم خورده ...شما فرض کنید من از عید به بعد خداایی هیچ تفریحی نداشتم و شبانه روز داشتم تلاشم رو میکردم و خب نتیجه تلاشم رو دیدم اما حالا یه استاد بی سواد و عقده ای که اعتقادی به صحیح کردن برگه ها نداره و با اصطلاح نمرات پرتابی همه دانشجو هارو مورد لطف و عنایت خودش قرار میده باید گند بزنه به تمام تلاش های ما :'( گویا ترم پیش پنج تن از دانشجوها هم در اعتراض به نمره شون خواستار تجدید نظر استاد شدن و ایشون با ۸ !!!! هر پنج نفر رو انداخته :| همین باعث ترس من شد که اعتراض بزنم ... اما بی خیال کاری نمیشود کرد این نیز بگذرد !

پدرم شبانه روزی واسه جابه جاییم با اون دختر در درجه اول و اگر به هر نحوی نشد انتقالی یا مهمانیم داره تلاش میکنه و حالا بیشتر از قبل کابوسم این شده که اگر نشد چی ؟؟! فقط باید به خدا توکل کنم ...

و دیگه این که فردا آزمون آیین نامه دارم حتما منو دعا کنید :)

P1 : تو آیین نامه نوشته رانندگی نشان دهنده ی شعور و شخصیت و فرهنگ شماست ! واقعا به این جمله اعتقاد پیدا کردم مخصوصا بعد دیدن مربیم که به هرکسی که میبینه فحش میده در صورتی که منی که پشت فرمون نشستم باید بیشتر از اون از دیدن بعضی کارای دیگران عصبی بشم !!

P2 : تو رانندگی بیشتر به جمله ی معروف  #زنان_علیه_زنان اعتقاد پیدا میکنم . خانومه میبینه اون تابلوی راهنمایی رانندگی به اون بزرگی رو و بایه خاموش کردن یا پایین بودن سرعت دستش رو میذاره رو بوق و به طور ممتد فشار میده :| عزیزدلم شما هم از همین جا و با همین پرایدای معروف شروع کردیا :| و مهم تر این که منم هم جنس خودتم ...یعنی این مدت انقدر که این موارد رو از خانوما دیدم از آقایون ندیدم ! لاقل به همجنس خودتون رحم کنید و به فکرش باشید :)

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

94 ...تموم شد !


تموم شد ! :) فعلا حرفی برای گفتن ندارم ...در این حد لِه و خسته ام که دوست دارم هرچه زودتر وسایلم جمع و جور بشه و برگردم و فقط و فقط بخوابم ! انصافا که این ترم واقعا سنگین تر از ترم قبل بود و امتحانا هم طولانی تر ...

امیدوارم این رفتنی باشه که برگشتی توش نباشه

برنامه تون واسه تابستون چیه ؟

Miss shahtot


  • รђคђt๏t :)

93 ...واقعا که بیانی ها دلشون پاکه :)


P1 :من مطمئنم که بیانی ها یا دلشون خیلی پاکه یا خدا خیلی دوسشون داره . امتحان اناتومی عملی غدد و عملی بافت عضله و غدد خداروشکر خوب بود . هرچند سر امتحان و برای اولین لام مثل ترم پیش هول شدم و حتی یه لحظه حس کردم همه چی یادم رفته ...اما سریع یه نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم شاتوت به خودت ایمان داشته باش . و خب اون چیزی که به ذهنم میرسید و نوشتم و سراغ بقیه لاما رفتم ...و حالم ایستگاه به ایستگاه بهترشد . این دفعه برای هر ایستگاه چهل ثانیه وقت داشتیم که یک لام بود با دوتاسوال تشریحی .

 p2 : فردا قراره همه دخترا و پسرا به مناسبت تموم شدن ترم ۲ و پایان اولین سال برن رستوران . راستش شنبه اخرین امتحان ماست که زبان عمومی ِ ‌. و خب خیلی سنگین و زیادم هست . منم توش ضعیفم و حتما باید چهارشنبه بخونم . حالا موندم که برم یا نه ؟ از یه طرفی به احتمال زیاد این آخرین ترمی هست که اینجا هستم و خب خیلی خسته ام و برای عوض شدن روحیه ام خوبه از یه طرفی هم زبان عمومی سه واحده و تاثیر زیاد و مستقیمی روی معدلم داره و همچنین خیلی دوست ندارم با بچه های این دانشگاه مخصوصا پسراشون قاطی بشم و نزدیک بشم اونم به خاطر مسائل این دوترم  . واقعا موندم که چکار کنم .

P3 : کاف میگفت وقتی قبل امتحان تو راهرو نشسته بودیم و باهم یدفعه خندیدیم ... "ح" یه لحظه تا صدای خنده شنید برگشت و به تو نگاه کرد و یکدفعه خیلی خوشحال شد و اونم خندید ....باید بگم که "ح" همون ناشناس معروفه ، و من هنوز سردرگمم که باید باهاش چکار کنم دقیقا .. این سردرگمی یه داستان خیلی طولانی و مفصل داره که باید سرفرصت همه چیز رو تعریف کنم .

فردا امتحان رایانه ، شنبه هم زبان عمومی ، دعا فراموش نشه :)


Miss shahtot



  • รђคђt๏t :)

92 ...منو ببر به اون جایی که تو هر لحظه اونجایی .

یه حسی بهم میگه بالاخره یه روز زیر بار فشار این همه استرس و بی خوابی سرطان میگیرم . مگه سرطان چجوری ایجاد میشه ؟ همینجوری دیگه از همین بی خوابیا ، فشارا ، استرسا... غذای خوب نخوردنا ... حقیقتا دلم فقط خونه مون رو میخواد و دیگه دلم حتی با تصور کردن تخت نرم و گرمم ، اتاق خوشگلم ، بوی خوش غذای مامانپز دیگه اروم نمیگیره .

به معنای واقعی کلمه خسته ام ...یعنی من از عید به بعد یه استراحت درست حسابی نداشتم ! همش و همشم به خاطر این جابه جاییه و ترس از پایین اومدن معدل ، که مبادا موافقت نکنن و ... روز و شبم دیگه کم کم داره تبدیل به کابوس میشه و منی که باید لذت ببرم از درس خوندنم انقدر ترس و استرس دارم که باعث میشه دیگه درس خوندن هم مثل گذشته بهم کیف نده . از آدمای اطرافم .. از دورو بودنا ، از دروغ گفتنا... سو استفاده کردنا خسته شدم . چه قدر زود بزرگ شدیم ! ای کاش تو همون بچگی و دغدغه های بچگی میموندیم ...

شاید با خودتون بگید بعد چند وقت اومده فقط غر نوشته اما خب جز این جا جایی برای بازگو کردن ابن حجم از خستگی ندارم‌، دیگه حتی برای نگران نکردن پدر مادرم هم نمیتونم چیزی بگم ..

اما خب

چاره ای نیست...

باید جنگید ، بالاخره هر خوشی و لذتی راحت بدست نمیاد . اونم از نوع حقیقیش

خلاصه این که نمیدونم چیشد که بالاخره طلسم شکسته شد و اومدم نوشتم ... فردا سه تا امتحان باهم دارم آخه انصافه ؟آناتومی غدد عملی ، بافت غدد و عضله عملی و اناتومی و بافت غدد تئوری ! چی میتونم بگم ؟ جز این که فقط دعا کنید خدا بهم انرژی بده ... مهم تر از همه ایمان و اعتماد به نفسم رو بالا ببره و این که امتحانم رو خوب بدم :)

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

و در نهایت آخرین پست کنکوری ... :)

خب فکر میکنم این آخرین پست کنکوری ِ من محسوب بشه ، و لابه لای این امتحانا که همینطور پشت هم گذاشتن و واقعا حتی فرصتی واسه نفس کشیدنم برامون نگذاشتن با خودم گفتم حیفه حالا که این همه پیگیر کارای کنکوریا بودم این پست رو منتشر نکنم و یکم از حال و هوای خودم قبل کنکور براتون نگم !
یادم میاد هفته ی آخر کنکور بود ... که دوشنبه ی اون هفته رفتم حمام و وقتی داشتم سرم رو میشستم داخل گوشم آب رفت و وکیپ شد . همون لحظه هی گوشم روفشار میدادم که آب بره بیرون ولی فایده ای نداشت و به خودم گفتم بی خیال میرم بیرون روش میخوابم بهتر میشه ... درحالی که استرس داشتم که نکنه کیپی گوشم بمونه و بدبخت بشم ! و حدسم تبدیل به یقین شد و تا سه شنبه این کیپی موند تا این که چهارشنبه عصر رفتم دکتر بدون مامانم که نمیتونست بیاد. و اون دکتر باوجود این که فوق تخصص گوش و حلق و بینی بود تشخیص اشتباه داد وسر خودخود برام ساکشن کرد ! و گوش درد من شروع شد ... از همه اینا بگذریم که چقدر اومدم خونه و گریه کردم ! اما نمیدونم چیشد و خواست یا شایدم معجزه خدا بود که کیپی گوشم برطرف شد و چهارشنبه حالم خیلی بهتر شد !
من آدم استرسی نبودم اما چهارشنبه هرچه که به عصر نزدیک تر میشد به طرز باور نکردنی استرس و ضربان قلبم بالاتر ... هی تو اتاق راه میرفتم و فکر الکی میکردم و یه بغض عجیبی تو گلوم بود ! با این که خودم رو آماده کرده بودم اما حس میکردم آماده نیستم و انگار هیچ کاری نکردم ! با خودم گفتم اینجوری نمیشه و درحالی از آشفتگی ذهنی میمردم رفتم پیش مامان بابام که داخل پذیرایی نشسته بودن ! هیچ وقت خاطره ی اون شب رو یادم نمیره . رفتم روبه مامانم با بغض گفتم از استرس و نگرانی دارم میمیرم و همین کافی بود که یکدفعه بزنم زیر گریه . مامانم مثل همیشه لبخند زد ، رفتم بغلش کردم و تا تونستم گریه کردم و واقعا سبک شدم ، باهام کمی حرف زدن ... بهم اعتماد به نفس دادن که تو آماده ای ! این حالت ها طبیعیه و به خودت باور و ایمان داشته باش ! این که از این به بعد هر اتفاقی که برام بیوفته خواست خدا بوده پس باید به خودش توکل کنم و همه چی رو بسپارم بهش ... این که کنکور هرنتیجه ای که داشته باشه براشون مهم نیست و مهم سلامتی منه . همه این حرفا آرومم کرد و بعد یه یکی دوساعتی رفتم تو اتاقم . حدودا یه ربع گذشته بود که پدرم با یه لیوان بزرگ شربت آبلیمو ، عرق نعنا و بهار نارنج و زعفرون خنک اومد تو اتاق . لیوانو دستم داد و شروع کرد به مالیدن کمر و دست و پام ... نمیدونم چی بود اما اون شب به یاد تمام روزایی که اذیتشون کرده بودم ، تمام روزایی که تلاش کرده بودم و شاید کم کاری گریه کردم ... ولی پدرم همینطور که دست و پاها و کمرم رو میمالید و من اروم اشک میرختم ، انگار با همون اشکا و همون دست پدرم تمام استرسای وجودیم رفت ! خیلی اروم شدم انقدر که ساعت دوازده شب خوابیدم و تا هشت یا نه بیدار نشدم و اون خواب خیلی خواب خوبی بود انگار که تمام خستگی هام رو هم با خودش برد . وقتی از خواب بیدار شدم انرژی مضاعفی داشتم و خب من خودم رو میشناختم و میدونستم اگر نخونم باز افکار بیخود میاد سمتم و پنج شنبه من باز هم خوندم . و البته این بستگی به روحیات هر شخص داره . عصر حمام رفتم و غسل صبر کردم و شب باز هم خوندم ! احساس میکنم به خاطر اون خواب خوبی که دیشبش داشتم یا شایدم به خاطر هیجان اصلا احساس خواب آلودگی نمیکردم .یادم میاد شب قبل کنکور رفتم دست مامان بابام رو بوسیدم و ازشون به خاطر همه چیز تشکر کردم و حلالیت طلبیدم به خاطر تمام اشتباهاتم . پدرم سرم رو بوسید و گفت هیچ پدرمادری هرگز برای فرزندانش دعای بد نمیکنه حتی اگر بدترین کارم بکنن ! و مادرم با خنده گفت بهت قول میدم فردا کنکورت خیلی راحت باشه و وقتی از کنکور بلند شدی بیای بگی چه قددررر راحت بود ! من فقط خندیدم و تو دلم گفتم مگه میشه ؟! کنکور و راحتی ؟ ولی واقعا شد ! :) و واقعا کنکور خوبی شد ...
شاید تعجب کنید اما من شب قبل کنکور انرژی خیلی عجیب و مضاعفی داشتم و اون شب فقط دوساعت خوابیدم ! شایدم کمتر ! ولی عین خیالمم نبود و به جای این که افکار بیخود بیاد سراغم کلی قرآن و دعا خوندم و حتی یادمه برای این که بازم فکرم مشغول نشه ... یکم فرمولای ریاضی و تاریخ ادبیات رو مرور کردم :))و در کل شب خیلی آرومی رو پشت سر گذاشتم ! و مامانم هم گذاشت به حال خودم باشم و خوب یادمه که اون شب اصلا نیومد بگه که بگیر بخواب فردا کنکورت رو خراب میکنی با این که مطمئنم هم پدرم هم مادرم هم تا صبح نخوابیدن ...ولی بهم آرامش دادن .
صبح بعد اون یکی دوساعت که خوابیدم وقتی بیدار شدم ، حالم خیلی خوب بود و گرجه کمی خوابم میومد و کسل بودم اما سریع به خودم اومدم و گفتم امروز روز توعه ! پس مبادا به خودت خستگی راه بدی ! و واقعا هم حالم خوب بودو بازم با این حرفا به خودم انرژی دادم و اصلا به این فکر نمیکردم که فقط دوساعت خوابیدم :)قبل کنکورم هم میخواستم برم سرجلسه بازم دست پدر مادرم رو بوسیدم و چون حوزه امتحانم اون ور بررگراه بود ، پدرم فقط تونست تایه جایی باهام بیاد و بقیه اش رو خودم تنهایی رفتم .... و فقط آروم  زیر لب دعا میخوندم و آرامش داشتم ... خیلی عجیب بود ولی سرجلسه انگار نه انگار که این کنکوره ! انگار یه ازمون سنجش ابکی میخوام بدم ، اون قدر خاطرم آسوده بود . البته یکم استرس و نگرانی طبیعیه اما سعی میکردم بهش توجه نکنم و بیشتر به حرفای پدرمادرم فکر کنم :) و به توانایی هام و بزرگی خدا ایمان داشته باشم .روی کارت ورود به جلسه نوشتم اللهی به امید تو ! و هنوز اون کارت رو دارم :)

خب زیاده گویی کردم اما میخوام فقط اینو بگم که برای همه ، ممکنه یه سری وقایع و رخدادهایی غیرقابل انتظار پیش بیاد ! :) و خب طبیعیه ... همیشه این اتفاقا هست واسه همه :) مهم اینه که رو خودتون تسلط داشته باشید ! به خودتون و توانایی هاتون اعتماد داشته باشید و بدونید که شما هیچی ! تاکید میکنم هیچی از بقیه کمتر ندارید ! :) به خودتون ایمان داشته باشید ... و این که از این جا به بعد همه چیز رو به خدا بسپارید و به خودش توکل کنید اون خودش خوب میدونه که چجوری آرومتون کنه :) وضوبگیرید و نماز بخونید و سرنماز هرچیزی که از خدا میخواید رو بهش بدون رودروایستی بگید ... از همه چی واسش درد و دل کنید و ازش کمک بخواید . پدر مادر هم خیلی خیلی میتونن کمک کننده باشن و باهاشون حرفاتون رو بزنید ! اگر استرس داشتید تو خودتون نریزید و راحت با خدا و خانواده بازگو کنید :)
و در آخر میخوام بگم که کنکورم یه آزمونه مثل بقیه ازمونای زندگی ! خیلی بزرگش نکنید و به جای این که به کنکور فکر کنید به عظمت و قدرت خدا فکر کنید این که هرکاری بخواد میتونه براتون بکنه :) به خودتون ایمان داشته باشید . شما بهترینید :) برای تک تک تون ارزوی موفقیت دارم و بدونید هیچی چیز مهم تر از آرامش نیست :)
برای همتون دعا میکنم و آرزو میکنم فردا و پس فردا از بهترین و درخشان ترین روزای عمرتون بشه :) و خدا بهتون ارامش و اعتناد به نفس بده و البته این وسط خودتون خیلی مهم هستید :)
یاعلی !
Missshahtot
  • รђคђt๏t :)

memory 90 ... فوبیای امتحان عملی


چهارشنبه امتحان آناتومی عملی دارم ‌ و کم کم احساس میکنم که در من کلن یه نوع فوبیا نسبت به هرچی امتحانِ عملی وجود داره . حتی اگر صدمرتبه خونده باشم و یه شدت هم براش آماده باشم سرجلسه به قدری استرس میگیرم و هول میشم که کافیه برای فراموش کردن این که حتی استخوان دست و پارو چجوری از هم تشخیص میدن ! میخوام بگم در این حد تباهم :| و واقعا هم نمیدونم اشکال کار از کجاست و منشا این مشکل چیه ؟ حالا جالبیش اینجاست که مثلا ممکنه اصلا هول هم نشم ولی یکدفعه سرجلسه عملی احساس میکنم فراموشی گرفتم باوجود این که مرور کرده باشم.

حالا این چهارشنبه امتحان آناتومی عملی داریم + بافت عملی و خدا خودش کمک کنه . هردوش سخت و استرس آورن . مخصوصا اونجاش که برای هر قسمت پنجاه ثانیه وقت داری و یدفعه استاد دادمیزنه : بعدددیییی !!

راستی خیلی وقت بود ننوشته بودم . خیلی درگیر امتحانای میان ترم و پایان ترمایی هستم که بلافاصله بعد میانترم شروع شدن. به شدت هم دلم برای خانواده ام تنگ شده ... مخصوصا تو این حال و هوای ماه رمضان . اما خب روزه گرفتن تو خوابگاه هم تجربه ی جالبیه :)

التماس دعا

Missshahtot

  • รђคђt๏t :)

memory 89...نمیدونم منشا این حال بد چی میتونه باشه+بعدا نوشت...

مغزم پر از حرفه و از درد داره سوت میکشه ، درواقع انگار صدنفر آدم داخل مغزم ایستادن و با هم دارن حرف میزنن و جملاتی رو فریاد میزنن و انقدر  ذهنم کلافه و پر از حرف و زمزمه است که کافیه برای تمرکز نداشتن و لال شدن  ! نمیدونم مداوای این حالتی که بهش دچار شدم چیه ولی حالم خیلی بده خیلی ،  ولی دقیقا نمیدونم منشاش از کجاست .... قرار بود بیام از اتفاقات خوب بنویسم ولی انقدر حالم بدهست که کافیه برای ننوشتن و تمرکز نداشتن ... راستش دلم سکوت خونه مادربزرگم رو میخواد ، شبا که میشد مینشستیم تو حیاط بزرگترا  هندوانه قاچ میکردن و میخوردن ... و یکی هم مثل من روی پاهای مامانش دراز میکشید و به آسمون و ستاره های پرنورش نگاه میکرد، به مادرم میگفتم موهام رو نوازش کنه و هربار که دستانش رو داخل موهام میبرد و نوازش میکرد انگار هرانرژی منفی و هر دغدغه و فکری که منو به خودش مشغول میکرد میبرد به ناکجا آباد و من آرامش میگرفتم و کم کم چشمام گرم خواب میشد . تعطیلات خیلی خوبی بود ولی باز هم احساس خستگی رو با تک تک سلولام لمس میکنم و مهم تر این که ذهنم دائما کلافه  و پر از حرف نگفته و  زمزمه های عجیبه ... شاید دارم دیوانه میشم شایدم ...

P1 : نشسته بودیم داخل پذیرایی یدفعه به خواهرم نگاه کردم و بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد ... به مادرم گفتم دوری از شما و توتک بیش از اون چه که فکرش رو بکنی و درتوان من باشه سخت و آزاردهنده است !

P2 : کامنتارو بعدا تائید میکنم

P3 :  امشب واقعا پرواز سخت و کسل کننده ای داشتم. دوساعت تاخیر + نشستن دقیقا کنار جایی که کلی صدای مزخرف و رو اعصاب تولید میکنه ... بازم خداروشکر که با این وضع هوا سقوط نکردیم ‌.

بعدا نوشت :

میدونید بدترین حالت ممکنی که برای یه شخص میتونه پیش بیاد این که اعصابش از دست خودش خورد باشه به خاطر یک سری اشتباهات ، چون اگر از دست یکی ناراحت باشی میگی خب از دست اون ناراحتم و خارج از اختیار منه ولی وقتی از خودت ناراحتی ، میدونی که منشاش خودت هستی و دقیقا به اختیار خودت اشتباه کردی ! منم بی اندازه از دست خودم و یک سری کارای خودم و اشتباهاتم که بی حد واندازه است دلخورم و واقعا نمیدونم کی تموم میشه این عذاب وجدان ها ...


  • รђคђt๏t :)

memory88....ملی و راه های نرفته اش !


خیلی دوست دارم اول نظر شمارو راجع به فیلم "ملی و راه های نرفته اش " بدونم :

کسایی که فیلم رو دیدن بگن که :

۱ ) کدوم سکانس این فیلم بیشتر از همه شما رو تحت تاثیر قرار داد

۲ ) مقصر تمام این اتفاقاتی که برای ملی افتاد رو چه کسی یا کسانی میدونید ؟

۳) به نظر شما بهترین راه حل برای کسایی که چنین ازدواج های ناموفقی دارن چی میتونه باشه ؟

۴ ) علت اصلی تمام این بیماری ها و رفتار های روانی شوهر ملی ؟


حتی اگر به یکی از سوالات هم جواب بدید منو از این آشفتگی ذهنی در میاره ...

پیشاپیش ممنونم از پاسختون و این که قول میدم تو این تعطیلات جواب کامنتارو بدم انشالله و کلی هم خبر و اتفاق داغ دارم که دوست دارم بنویسمش :)

  • รђคђt๏t :)

memory 87 ...‌کاش میشد یکی هم اینجوری عاشق ما بشه :)

همیشه از این که زندگیم بوی یکنواختی و راکد بودن بگیره بیزارم و این خصوصیت هم شبیه مادرمِ که اونم آدم یک جا نشین و آرومی نیست که البته باید گفت آدما تو هر بازه ای از زندگی یه چیز خاصی رو طلب میکنن ...گاهی آرامش ...گاهی چالش ها و ... شایدعجیب باشه اما گاهی به خودم میگم خیلی باحال میشد مثلا همین الان که تو موبایلت داری اینستا رو چک میکنی یا مثلا فلان ویس رو گوش میدی یه اتفاق خیلی غیرمنتظره بیوفته مثلا یه پیام یا پی ام از یه آدمی که اصلا انتظار نداشتی یا شایدم مثلا تو خوابگاه داری به درو دیوار زل میزنی یدفعه یه هدیه خیلی باحال از طرف یه دوست یا خانوادت بگیری و بخوان سورپرایزت کنن . نمیدونم یا حتی شب بخوای بخوابی و یکی برات یه آهنگ بفرسته که باعث بشه صدبار پلیش کنی ! اینجور اتفاقای شیرین و غیر منتظره خیلی میچسبه انصافا

دیشب با "کاف" رفته بودیم سینما فیلم "لاتاری " رو دیدیم . البته کاف نمیومد و با کلی اصرار من راضی شد بعد امتحان زبان عمومی بریم . خب در مورد فیلمش بگم که واقعا معرکه بود و مطمئنم اگر تنها رفته بودم کلی گریه کرده بودم . خیلی چسبید و خستگی امتحانا یه جورایی از تنمون بیرون رفت . انقدر غیرت و عشق یک مرد ایرانی رو خوب به تصویر کشیده بود که وسطای فیلم برگشتم رو به کاف گفتم : کاش میشد یکی هم اینجوری عاشق ما بشه ! و الان میتونم قیافه خودم رو تصور کنم درحالی که دو دستم رو بهم گره زده بودم و با چشمای قلب قلبی به کاف خیره شده بودم   :)) اونم در حالی که نگاهش رو از صورت من میگرفت با هیجان گفت اره اره و بعد دوباره به فیلم خیره شد .و خب هنوزم از حرفم پشیمون نیستم و اگر فیلم رو ببینید یا دیده باشید این حرف من رو به احتمال زیاد تائید میکنید

+ دیگه خیال بافی کافیه بریم سراغ کار و زندگیمون .  اما دوست داشتم این حس و این حرف از ته دل رو ثبت کنم راستی آهنگشم واقعا عاالی بود . اهنگ : کجا باید برم

++خلاصه این که خیلی خوش گذشت تصویر پایینم . دست سمت راستی منم :دی  . دعا فرانوشتون نشه :)



  • รђคђt๏t :)

memory 86 ...عنوانی به ذهنم نمیرسه واقعا

قبل خوندن باید بگم که این پست هیچ ارزش محتوایی ندارد و صرفا غُر  می باشد :

قبلا یه جا خونده بودم برای چیزی که خارج از محدوده کنترلی ِ توعه بحث و جنگ نکن ! نمونه بارزش این چند روز که بین دخترا بحث کردیم ، هی بحث کردیم که یکم از خودخواهی شون کم کنن و به خاطر کسایی که زبان شون خوب نیست راضی بشن که تاریخ امتحان عوض بشه و واسه یه کسی هم مثل من که کلی فشار رومه و معدل برام خیلی مهمه فرصتی باشه برای بهتر کردن معدل ، اما انگار نه انگار تا استاد اومد روز از نو و روزی از نو  .... یعنی حرصایی که من این چند روز از دست بچه های این دانشگاه خوردم بدون شک باعث شده که یه نه ده سالی پیر بشم :| من اخه کِی این همه ریزش مو داشتم اما الان که موهامو شونه میکنم یعنی دسته دسته مویی هست که جدا میشه و این خیلی داره نگرانم میکنه . بخدا بچه ها مهندکودکی بیشتر به فکر همه ان تا این آدما که خیرسرشون ادعای دانشجو بودن دارن . یعنی دارن کاری میکنن که علاوه بر این که کلن خودم رو از هر حاشیه ای کنار کشیدم، کاری به کار دخترامون هم نداشته باشم و از این به بعد با دخترا هم دیگه بحثی نکنم و در عوض هیچ کمکی هم نکنم ! بذارم هرکاری میخوان بکنن و دیگه حرص بیخود نخورم ( واقعا خونسردی در مقابل این جور مسائل برای من خیلی سخته )

P1 : به میم بگم چرا موافقت نمیکنی تاریخ امتحان جابه جا بشه ؟ میگه بعد تعطیلاته میخوام برم شمال :| و اون یکی هم میگه اخه تولدمه :| بعد جالبیش این که یه سری مثلا برای این که بگن درسشون خوبه یا چون یه جورایی قدرت دست میم و بقیه است و اونا اگر بخوان میتونن براشون حرف درست کنن نه تنها سکوت میکنن بلکه حتی دفاع هم میکنن ! یکیشون به منم گفت بیچاره ات میکنن ها داری باهاشون مخالفت میکنی منم گفتم هیچ غلطی نمیتونن بکنن .  گاهی لازمه آدم بی ادب بشه در مقابل اینجور آدما واقعا .

P 2 :به خاطر امتحانا و فشاری که رومه انقدر خسته ام ، انقدر خسته ام که خدا میدونه . در کنار همه این ها باید برای امتحان زبان عمومی هم بخونم .چکار کنم خستگیم بره بیرون به جز بیرون رفتن و پیاده روی کردن و آهنگ گوش دادن و غذا پختن :/

P 3 :یادم باشه قضیه عجیب ز رو بنویسم  + کامنتای پست قبل به زودی بعد از آروم شدنم تائید میکنم

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

memory 85 ....نترس اگر دلِ تو از خواب کهنه پاشه ...

من دقیقا همون لحظه ای که برای آخرین بار  با چشمان اشکی به خانه ی تو نگاه میکردم و خداحافظی میکردم یه تیکه از وجودمو، جا گذاشتم  . خیلی خوب اون لحظه رو به یاد میارم . از عصر بغضی گلوم رو گرفته بود و به سختی تحملش میکردم ، حزن و اندوه تمام وجودمو در برگرفته بود ، به خودم دائم میگفتم هی دختر چیزی نشده که ! مهم مکان و جا نیست تو برای همیشه اونو درون قلبت داری و میتونی حسش کنی ... اما وقتی که واردخانه ی تو شدیم .و برای آخرین بار طواف کردم به پهنای صورت اشک میرختم ، در بهت و ناباوری به سر میبردم به خودم میگفتم انگار همین دیروز بود که مُحرم شده بودم و داخل اتوبوس حرکت میکردیم ، فارغ از اتوبوس و مردمش و شلوغیاش حرفای مرجان در ذهنم تکرار میشد که  میگف  شاید باور نکنی اما وقتی برای بار اول خانه ی خدا رو میبینی خود به خود اشک میریزی و من با خودم میگفتم مگه میشه ؟ اخه چجوری ؟... تا این که وقتی وارد صحن شدیم و خانه ی تو رو دیدم ، شاید خیلی ساختمان ها و برج هایی اطراف خانه ات رو احاطه کرده بودن  اما مهم قلب ِ من بود که انگار یه لحظه ایست کرد ...‌تمام و تمام وجودم یک لحظه میخکوب شد و درون قلبم حجم عظمت و بزرگی ِ تو رو حس میکردم . دست کشیدم روی صورتم به دست خیسم نگاه میکردم و با خودم میگفتم من کی این همه اشک ریختم و این اشکا دقیقا از کجا اومده بود ، حاج آقا مارو به سمت اطراف خانه ات هدایت کرد و من همچنان راه میرفتم ....نگاه میکردم و ناخودآگاه اشک میرختم . زیرلب ذکر و دعاهای مخصوص رو تکرار میکردم . به زمزمه بقیه همسفرانمون گوش میکردم .اما اختیار از دست داده بودم و همچنان اشک بود که از چشمان من میومد ... میدونی بدترین لحظه ی سفر من دقیقا همون لحظه ی وداع بود . اون زمانی که دعای وداع رو با آه و حسرت میخوندیم . بعد از تمام شدنش ،‌ با پدر مادرم راه خروجی رو درپیش گرفته بودیم انگار قدرت نداشتم سرم رو برگردونم ، اما بالاخره وقتی قدرتشو بدست آوردم تا به سمت خانه ی تو نگاه میکردم با تک تک اعضای وجودم گریه میکردیم و تورو صدا میزدیم انگار در رویایی به سر میبردم که حالا تازه بیدار شده بودم . گفتم بهم کمک کن رو توبه ای که کردم بایستم و پاک بمونم‌ ، گفتم بهم کمک کن به هر شکلی که خودت صلاح میدونی به مردمم خدمت کنم حتی یه کار کوچک و خیلی حرفای دیگه ، خیلی آرزوهام رو برآورده کردی ، خیلی دستم رو گرفتی . اما من چه قدر از تو و خودم دورشدم ...میدونی  تو همیشه  در قلب من هستی اما من هنوزم احساس میکنم یه تکه ای از وجودم رو اونجا گذاشتم ....
و هنوزم که هنوزه با نوشتن درباره ی تو و اون سفر اشک میریزم ...

  • รђคђt๏t :)

memory 83.... وبلاگ جان طولانی بود ولی راحت شدم :)

وبلاگ جان میدونی تو تنها کسی هستی که میتونم باهات درد و دل کنم و حرفامو بزنم ! میدونی چرا ؟ چون با تمام وجود به حرفام گوش میدی . پیش تو رودربایستی و خجالت ندارم ...همیشه خودمم . و مهم تر از همه اینا پیش تو حرفام رو میزنم بدون این که قضاوت بشم .
دوست دارم بشینم از تک تک احساسات و درگیریای فکریم برات بنویسم تا مثل همیشه حس بهتری پیدا کنم . و کمی راحت بشم از این همه فکر و خیال ! مثلا از این بگم که جدیدا نگاه های "قاف" خیلی عجیب شده ، شایدم عجیب بود ولی من متوجه نمیشدم اما الان با تمام وجودم عجیب بودن و تفاوت نگاهش رو با سایرین متوجه میشم ! این که تو دانشگاه از هر سمتی که نگاه میکنم و از هر سمتی که سر درمیارم با دوستش میبنمش و سر که می چرخونم میببنم که از بین ده پونزده نفری که بغل هم ایستادیم زل زده به من . درواقع برام چندان مهم نیست که کسی خیلی نگاه کنه ولی این نوع نگاه برام خیلی سنگین ِ . و من با تمام وجودم سنگین بودن و تفاوتش رو حس میکنم ! هر طرف سرمیچرخونم هست و نگاه و رفتار عجیبش رو حس میکنم ! و دوست دارم بفهمم واقعا چرا ؟؟ دنبال چی میگرده ؟ یه نقطه ضعف از من ؟ یه خطا ؟ یا شایدم کارای من براش سواله ؟
یا مثلا از این بنویسم که "ب" همون که با اون ناشناس اشتباهش گرفته بودم و نوشتم که از جذاب ترین ، پولدارترین و کله گنده ترین پسرای دانشگاست ، کلی حاشیه براش بوده و هست ! با اکثر بچه های دانشگاه بحثش میشه و به خاطر حرفایی که براش درست شد که تقصیر خودش و یه سری از دخترا بود ! ، تمام دخترا رو آنفالو میکنه و از لیست فالوراش بر می داره جز من و میم !! میم رو که میدونم چرا ! چون حرفای دخترا و بقیه رو براش میبره و به قول بچه ها خیلی شیرین بازی در میاره ! اکثر دخترا رو جلوی پسرا بد نشون میده و حتی به خاطر "ب" حاضر شد با استادا حرف بزنه که بهش نمره اضافه کنن !! اما خودم رو ، اول فکر میکردم چون کلن آدم بی حاشیه ای هستم ، و سرم همیشه تو لاک خودم بوده و هست ، و البته همیشه آخرین نفری هستم که خبرارو میفهمم و متوجه میشم . اما یه طرف دیگه ای داره بهم میگه شاید تو رو آنفالو نکرده تا خبرای استوریا و پستایی که میذاره رو به بقیه دخترا بگی ! و خب واقعا اگر این درست باشه متاسف میشم واسه خودم اگر همچین فکری راجع به من داشته باشن که آدمی باشم خبرا رو ببرم و بیارم. شایدم برای این که حرص بقیه دخترا رو در بیاره !؟! همیشه تو دانشگاه وقتی با دخترا هستم اصلا سمت من نمیاد و حتی تا دخترا رو میبینه راهش رو کج میکنه ! اما فقط کافیه منو تنها ببینه به هر بهانه ای که شده میاد و سرصحبت رو باز میکنه و من اصلا حس خوبی به این کارش ندارم و خیلی سرد جوابش رو میدم . مثل قبل از امتحان آناتومی که تو راهرو جزوه دستم بود و تا دید دخترا از کنارم رفتن اومد ازم سوال پرسید . اولین بار بود اینجوری داشتم به سوال یه پسر جواب میدادم و کمی اضطراب داشتم اما تونستم جوابش رو بدم ! یا اون دفعه بعد خیریه که وقتی من رو دید که دارم رد میشم جلوی کلی پسر ترم بالایی یه حرفی زد که اگرچه اصلا بد نبود ولی من به شخصه معذب شدم به خاطر حضور بقیه و این که یدفعه سرشون رو برگردوندن به سمت من . به طور خلاصه حس خوبی نسبت به این کارا ندارم و با وجود این که سعی میکنم سرد یا حتی با یه لبخند کوچیک جواب بدم اصلا کوتاه نمیاد ! و حالا هم که دوباره یه پیج جدید زده و با هر دو صفحه اش منو فالو میکنه . اما در کنار همه اینا همیشه بهم احترام گذاشته و خلاف تصوراتم رفتار کرده باهام .
یا دیگه از این بنویسم که چه قدر دخترای کینه ای و قدر نشناسی داریم . چه قدر دانشجوای پزشکی خودخواه و کینه ای هستن ! چه قدر یه سریا بددهن و بی تربیتن ! فرض کن راحت این همه کار رو که براشون کردی نادیده میگیرن و به خاطر یه اشتباه ناخواسته کینه به دل میگیرن و تا خودشون رو خالی نکنن ول کن نیستن .
این که "ر" از هم اتاقیام با به خاطر یه اشتباهی که ( البته از نظر مادرم اصلا اشتباه نبوده و میگفت اتفاقا کار خوبی بوده ) منو از داخل سالن مطالعه میکشه بیرون و با وقاحت تمام مثل این آدمای چاله میدونی سرم داد و هوار میکنه و حتی تر بی ادبی ! و من ؟ تنها کاری که کردم در مقابل این انسان بی ادب و بی فرهنگ سکوت بود‌. حالا هم که هر جفتِ هم اتاقیا با من لج کردن و کارشون شده کنایه و تیکه انداختن وقتی که هستم . منم فقط برای خواب میرم اتاقمون و بیشتر اوقات داخل سالن مطالعه مشغول درس خوندنم ! این بین تنها با "ش" خوبم و باهم خوبیم و میخندیم . و چه قدر این روزا تنهام و اگر "ک" نبود که خیلی خیلی تنهاتر از این حرفا میشدم .
و آخر از همه بنویسم که رابطه ام کمی با مادرم بهتر شده و این روزا مثل قبل همه حرفام رو بهش میزنم ! همه اتفاقا رو بهش میگم ... ای کاش فقط پشت تلفن اینجوری نبود و کمی هم در لحظه هایی که در کنارِ هم هستیم برام وقت میگذاشت !
وبلاگ جانم ! خیلی خسته ام این روزا خیلی درس میخونم . نمیخوام دیگه اینجا بمونم ! دوست دارم با تلاشام راحت با جابه جاییم تو مهر موافقت کنن و شرمنده نشم ... وبلاگ جان میدونی این روزا خیلی فشار رومه ؛ ولی واقعیتش من همه ی این چالشا رو دوست دارم :)

و درآخر وبلاگ جان میدونستی که تو همیشه برای من مثل ِ یک همدم میمونی :) یه رفیق خوب :)  تو شاهد تغییرات من بودی و هستی اما میدونی هنوزم که هنوزه یه سری رفتارای ناپخته و نسنجیده دارم که به شدت از انجامش پشیمون میشم و احساس بدی رو نسبت به خودم دارم.... دائما خودم رو سرزنش میکنم که ای کاش فلان کارو نکرده بودم . ای کاش این سرزنشا یا کارایی که منجر به سرزنش میشه کمتر بشه .

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

کیک شاتوتی ^__^♥️


داشتم آرشیو رو نگاه میکردم دیدم ، خاطراتم به عدد ۸۲ رسیده وچیزی نمونده تا ۱۰۰ تایی شدن :) میخوام بدونم اگر میخواستید "خانم شاتوت" رو در یک جمله توصیف کنید چی میگفتید ؟ :)

و سوال بعدیم این ِ که خیلیا اینجارو از همون اول اول میخوندن و به نوعی متوجه تغییر سبک نوشتن میشن . من وقتی آرشیو رو میخوندم و تعدادی از پستای خیلی قبل و با الان مقایسه میکردم متوجه شدم که نوشته هام تغییر کرده حالا خوب یا بد ... میخوام بدونم هر کدوم از شما به عنوان یک نویسنده و بلاگر چه پیشنهادی دارید برای بهتر شدن نوشته ها و قوی تر شدن قلم ؟ صرفا بیشتر نوشتن یا خوندن یه کتاب یا شایدم یه نوع تغییر تو سبک مثلا ادبی نوشتن یا ... ؟

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

memory 82 ...و بالاخره لمسش کردم ....

وقت کار کردن روی مرده ها ، حتی با آن صورت های پوشیده و نداشتن اسم ناگهان انسان بونشان پیش رویت ظاهر میشود به ما می گفتند که دیگر به انها جسد نگوییم .." اهداکننده " لغت بهتری است .
وقتی که نفس هوا میشود #پال _کلانثی

بالاخره لمسش کردم ، خیلی سرد بود خیلی . انقدر سرد بود که حس یخ زدگی و انجماد رو تا عمق استخوانم حس میکردم ... با خودم گفتم شاید به خاطر فضای سردخونه باشه ولی حسم چیز دیگه ای رو بهم تلنگر میکرد ! بهم میگفت سردی ِ این جسم رو خیلی بیشتر حس میکنه چون یکی ِ مثل خودت از جنس و ریشه ی خودت این مثل خودت یه انسان ِ  ! استاد گفت از این جلسه به بعد باید جسد رو لمس کنید و عضلات رو تو دست بگیرید تا خوب بفهمید ... همه با تردید به جسم مقابلمون نگاه میکردیم ، اولین نفری که رفت سمت دستکش من بودم . زیر لبم یه بسم الله گفتم و آروم عضله ی tibialis قدامی رو در دست گرفتم ...همون لحظه بود که سردی ِ بدنش رو با تمام وجودم احساس کردم ، استاد بهمون ماسک نمیداد میگفت که باید عادت کنید در هرشرایطی جسد رو ببینید حتی بدون ماسک ...بوی فرمالین داخل بینیم رفته بود اما کنار نکشیدم و مثل کسی که برای اولین بار حس عجیبی رو داره تجربه میکنه با هیجان سعی کردم origion و insertion عضله رو پیدا کنم . با خودم گفتم کنار این عضله دقیقا عضله  extensor digitorom longus زیر رتیناکولوما چند شاخه میشد وقتی پیداش کردم حس فوق العاده ای داشتم‌ از این که دارم درسایی که قبلا خوندم رو عملی میبینم و حس میکنم .. بچه ها ترسشون ریخته بود و اونا هم نزدیک اومدن . یاد جلسه اول افتادم که پشت سر استاد توی اون راهروی تاریک راه میرفتیم تا برسیم به سردخونه همه میخندیدیم و هیجان داشتیم. نماینده ی گروهمون هستم و به طبع همه ی کارارو اول انجام میدم . اولین نفر وارد اتاق شدم و کاداو رو دیدم ، اهداکننده ای که حالا  به آرامش رسیده بود ، فارغ از همه ی دنیا و دل مشغولیاش با خودم گفت سرانجام همه ی ما همین جاست  ... روش رو کشیده بودن .بوی تند فرمالین رو حس میکردیم که دیدیم "میم" دم در وایستاده و اشک تو چشمام حلقه بسته برگشتم نگاش کردم گفتم چیشده ؟ زد زیر گریه گفت : استاد نمیتونم اصلا نمیتونم . خیلی میترسم. با چشمای سرخ به جسد نگاه میکرد ... استاد باهاش حرف زد و آرومش کرد ...قدم به قدم به گروه نزدیک شد و ترسش ریخت اما همچنان آروم آروم اشک میریخت ! اما من دائما به این فکر میکردم که اگر قرار به ترسیدن باشه که آدمای اطراف ِ ما خیلی ترسناک تر از اون اهداکننده  هستن . اون جسد مگه میتونه چکار کنه اما همین آدمای اطراف ما در یک آن میتونن به ترسناک ترین موجود تبدیل بشن که هرکاری ازشون برمیاد. پس چرا نمیترسیم ؟ شاید عادت ....
بعد از اتمام کار که دستکش رو دور انداختن وارد اتاقی شدم که روپوشارو عوض میکردیم . همچنان هیجان و حس فوق العاده ای داشتم ...  وقتی دستم رو بو کردم احساس کردم بوی فرمالین میده ...
حالا داخل سالن مطالعه نشستم به دستام نگاه میکنم هنوزم همون شکل ِ انگار نه انگار که امروز به یه جسد دست زده اما من فقط میدونم این دست امروز چه چیزی رو حس و لمس کرده و فقط خودم حس خودم رو درک میکنم ...اون حالت سفت عضله ...ارتجاعی شریان ها ... لیزی رباط ها و...
متاسفانه از ظهر همچنان بوش تو بینیم مونده حتی همین الان هم بوش داخل بینیم انگار رفته . حس میکنم لباسام بوی فرمالین گرفته .
P 1 : خیلی عجیب بود ! انگشتای زرد رنگ پاش که هنوز پوست و فاسیا رو کنار نزده بودن و همون شکل واقعی بود همون قدر نرم .
P 2 : نمیدونم چرا در تک تک لحظه هایی که تشریح داریم به این فکر میکنم که روح اون اهداکننده شاد و خوشحاله . از این که مارو میبینه که داریم روی جسمش درس یاد میگیریم و به خاطر میسپاریم . چه قدر انسان بزرگی بوده که خودش وصیت کرده تا بعد از مرگش بچه های علوم پزشکی تشریحش کنن

بعدا نوشت :راستی تیاراجان برای بچه های کنکوری و دوران جمع بندی یه پست خیلی خوب نوشتنمن خوندم و به نظرم عالی بود اینم لینکش برای کنکوریا :)
Miss shshtot

  • รђคђt๏t :)

memory 81 ...اندراحوالات خوابگاه و دوستای هم اتاقی :)

 با لبخند به ساختمان خوابگاه نگاه میکنم و به سختی دوتا چمدان بزرگم رو میکشم روزمین ...همین تلق تلق کردنش روی موزائیکای کف زمین بهم حس خوبی میده . از داخل راهرو نگاه میکنم به خوابگاه سوت و کور که چشمم میوفته به در اتاقمون و یه جفت کفش مشکی میبینم ، لبخندی به پهنای صورت میزنم و با خودم میگم : پس "ف" اومده خدا کنه اتاقو جارو زده باشه ! همین که درو باز میکنم با یه اتاق خیلی مرتب و تمیز روبرو میشم سرم رو میارم سمت راست میبنم رو تختش گرفته خوابیده موبایلشم دستشه ...همینجوری مثل همیشه  وقتی یه نفرو بعد از مدتی میبینم با چشمایی که از فرط خوشحالی گشاد شده میگم ؛ بهههه خانم "ت" عیدت مبارک ! اونم بلند میشه و میخنده ... از همون لحظه ای که وارد میشم ، حرفای ماهم شروع میشه از عقد برادرش گرفته که قبل عید مارو کچل کرد بس که نگران لباس و مدل موش بود تا خاستگاریا و اتفاقای این ور اون ور :) همون لحظه یدفعه با ذوق میگه بیا بیا عکسم رو نگاه کن چه قدر عوض شدم ! منم فوری تمام لباسایی رو که قرار بوده بذارم داخل کمد میندازم روی زمین، موبایلش رو از دستش میگیرم، با ذوق تعریف میکنم که چقدر عوض شده ...

بعد از جابه جاکردن وسایل و  با خستگی میشینم رو زمین به" ف" نگاه میکنم که همچنان روی تخت دراز کشیده و به عکسش نگاه میکنه و هی با خودش میگه آخه چه قدر من خوشگلم :| :))، چه قدر جای خالی "ش" و شوخیای مسخره اش، بی خیالیاش ...تیکه انداختنای گاهاً تلخ و بامزه اش احساس میشه و چه قدر من با وجود بعضی کاراش دلم برای خودش و حتی اون تیکه هاش تنگ شده ... نگاه میکنم به تخت بالایی یاد "ر" میوفتم ، یاد مهربونیاش ، خنده های بلند و "روتو برم هی گفتناش حتی D; " بلند میشم به "ف" میگم آخ آخ سوزان ِ روشن رو میشناسی میگه نه ! از تو گوشیم یه آهنگ ازش پیدا میکنم و دقیقا مثل خودش میخونم اونم غش غش میخنده D: و رو تختش میوفته :)))
از خستگی خودمم میوفتم رو تخت که همون لحظه صدای در میاد و "ر"میاد با داد و فریاد هم دیگه رو بغل میکنیم از همون لحظه که میاد تو اصطلاحای عجیب غریبش شروع میشه و داد میزنه گشنمهههه از ساکش ، خوراکیاش رو میریزه بیرون میگه بچه ها ببینید ببینید مامانم همه اینارو گذاشته که باهم بخوریم واسه یه ماه ! هرچند من بهش گفتم که این واسه یه شب ماست ! :) بعد نگاه میکنه به من میگه چی بخوریم حالا ؟ منم میخندم یاد اون شب میوفتم که نصف شب هممون گشنه شده بودیم‌و ریختیم رو سر غذاهای "ش"و تا میتونستیم دلی از عزاد در آوردیم !میگم فقط مواظب باش اتاق رو از این حالتی که الان هست در نیاری ! اونم میگه بروو باباااا ، میدونم که حریفش نمیشم پس خودم رو میزنم به بی خیالی و میخندم ...همه مون مثل همیشه غذاهایی که مامانا گذاشتن رو میاریم وسط با مخلفات که بخوریم و همینجوری میخوریم و حرف میزنیم
"ر" در نوشابه اش رو باز میکنه و همزمان اشاره میکنه به "ف" میگه میبینی شانس رو میبینی حالا تو بگو یه پشه ! فقط یه پشه که این مدت از کنار خونه ما رد شده باشه. اون وقت من همه چیم از این خانوم بهتره ! :دی باهم میخندیم ... با همون صدای جیغ جیغیش داد میزنه میگه ای واااااای خدایا من تو این عید هیچچچ درسی نخوندم ، چپ چپ نگاش میکنم و میگه حالا ببین اگر من نیوفتادم این ترم !

 چه قدر این جمعا رو دوست دارم ، خیلی وقت ِ که با وجود ِ  تمایل زیادم به تنهایی اینجور جمعای دخترونه و هم سن و سالارو دوست دارم ، حتی اگر دور هم بشینیم و ساعت ها حرف بزنیم ، بخندیم و حتی تر غیبت کنیم D; ، مسلما برای همه ی ما دوری از خانواده و جدا شدن سخت ِ مخصوصا بعد از یک ماه اما همین دلخوشیا و همین جمع هاست که از اون حال و هوای گریه و زاری و دلتنگی مارو دور میکنه. و گرنه مسلما مثل اولایل وضعمون جور دیگه ای بود ، هرچند بازم گاهی این دلتنگیا پیش میاد و میریم تو لاک خودمون .حالا هم که همه به یه کاری مشغولن و یه جورایی هم منتظریم "ش"بیاد هرچند به بچه ها گفتم درو قفل کنیم نتونه داخل اتاق بشه ولی مثل این که مادرش هم همراهش هست و به هرحال باید مراعات کرد :)

P 1 : مثلا اومدیم فیلم ببینیم سالن TV چه قدر شلوغه و حرف میزنن D: البته جمعی دیدن هم کیف میده چون سر هر صحنه ی کوچیکی یدفعه سالن منفجر میشه :) و اینجوری چند برابر میچسبه :)

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

memory 80 ...آسمان شهر شماهم ابری است ؟ :)


نشستم پشت میزم و دارم از پنجره ی اتاقم به آسمون ابری  تهران، کوه روبروم و خونه های پایینش نگاه میکنم و همزمان به این فکر میکنم که تعطیلات چه قدر زود گذشت ! انگار همین دیروز بود که تو فرودگاه منتظر پدرم بودم اما هرچی منتظر وایستادم نیومد.. از اضطراب قلبم تو دهنم میزد ! اخه کجاست؟ همیشه یه بار قبل این که سوار هواپیما بشم زنگ میزد یه بار بعدش اما این دفعه اصلا زنگ نزده بود .تمام عالم و ادم رو خبر کردم اما کسی خبر نداشت ، گوشی خودش هم هرچه زنگ میزدم جواب نمیداد ... نشستم روی صندلیای فرودگاه به خودم گفتم دیدی شاتوت ؟ اینم از یه شهر دیگه قبول شدنت ؟ دیدی چه زود فراموش شدی؟ پدرم اومد ، انگار که موبایلش رو داخل جیب کتش جاگذاشته بوده و خودشم درگیر ترافیک ...از یه لحاظ خوشحال بودم که داره بالاخره باور میکنه که من دیگه بچه نیستم و داره با مستقل شدنم کنار میاد از یه لحاظ هم ناراحت بودم که چه زود با عدم حضورم کمرنگ شدم بین اعضای خانواده ام ! شایدم فقط خودم اینجوری فکرمیکنم . تعطیلات خوب یا بد داره تموم میشه و من فردا برمیگردم . به خاطر اتفاق های این مدت یه جورایی قول دادم که حالا حالاها برنگردم !نمیدونم چه قدر رو قولم وایسم از هفته ی بعد هم که امتحانای میانترم شروع میشه .
مطمئنا با برگشتنم فصل جدیدی از زندگیم قراره شروع بشه چون تصمیمای جدیدی دارم و البته نمیدونم چه قدر موفق میشم

P1  : خانوم قاف مثل همیشه داره بهم کمک میکنه تا وسایلم رو جمع و جور  کنم .

 p2:آسمان شهر شماهم ابری است ؟ :)

دقیقا همین الان اینجابارون شد ...


  • รђคђt๏t :)

memory 79....از سری تجربه های شاتوتی در برخورد با دیگران و همکلاسی !

چه قدر زود همه چیز میگذره ! همیشه میگفتم هرگز دوست ندارم که درگیر دنیای آدم بزرگا و پیچیدگی های دنیاشون بشم اما احساس میکنم این دنیا با تمام وجودش داره تلاش میکنه تا من رو از اون دوره بکشه بیرون ، هرچه سریع تر و پر قدرت تر ! شایدم لازمه اما من مثل کسی که گرفتار یه تندباد شده دستم رو پیچیدم دور درختی که حکم همون دوران رو داره   و سفت چسبیدمش تا مبادا من رو با خودش ببره !

هر روز که میگذره زندگی درسای جدیدی رو بهم میده مخصوصا راجع به ارتباط با دیگران و خصوصا جنس مخالف که تا حالا تجربه چندانی  در برخورد باهاشون نداشتم ! مخصوصا به عنوان همکلاسی ...اولین  چیزی رو که خیلی خوب فهمیدم این ِ که در ارتباط با دیگران جرئت داشته باش چه دختر چه پسر این یعنی وقتی داری باهاشون حرف میزنی یا برخوردی داری ، حالا سر هر موضوعی که پیش اومده همیشه خودت و حالت رو بزار تو اولیت یعنی به خودت اهمیت بده ! از حق خودت دفاع کن و نزار که با حرفاشون بهت توهین کنن یا حالت رو بد کنن.  پسرا معمولا رک تر از دختران یا جوری رفتار کن که به خودشون اجازه ندن باهات هر طور که میخوان رفتار کنن، حتی تر بهت نزدیک بشن که بخوان چیزی بگن‌ و یا اگر اجازه رو دادی از حقت دفاع کن ...نزار که طرف مقابلت فکر کنه که یه آدم ضعیفی ! متاسفانه چیزی که راجع به پسرای تو سن ۱۸ ...بیست تا الان دیدم وجود داره این ِ که زیادی ادعا دارن ولی در باطن به شدت ترسو ان ( البته این حرفا راجع به اکثریت هست نه همه ) یعنی اگر زمانی برات مزاحمتی ایجاد کردن از هیچی نترس راحت  بترسونش مطمئن باش که قیافه اش اون لحظه از ترس زرد میشه... شاید بخنده و مسخرت کنه که نترسیده ولی این شگرد همه شونِ تا بگن نترسیدن ولی مطمئن باش که دیگه بمیرن هم سمتت نمیان! متاسفانه آدمای مریض همه جا و همیشه هستن و درمانی هم ندارن جز بی تفاوتی ... به قول یکی از دوستام مثل یه مگس که وزوز میکنه ولی هر جوری که شده ازشون دوری کن یعنی نزار نزدیکت بشن به هر دلیلی حتی با چهره ی مهربون و سر به زیر ! دومین چیزی که فهمیدم این که هیچ کس اون طور که نشون میده نیست حتی میبینی صمیمی ترین دوستت تو دانشگاه میشه بدترین دشمنت البته من خودم این تجربه رو نداشتم اما وقتی رابطه ی "ن"و "ک" رو میبینم به این نتیجه میرسم .. و تو این پست به عنوان آخرین حرف میگم وقتی به همه اجازه دادی وارد حریم خصوصیت بشن و بتونن راحت باهات ارتباط داشته باشن و نزدیک بشن ...منتظر عواقبش هم باش که هر کس و ناکسی پاشو وارد حریمت کنه ! متاسفانه باید بگم یه سری از پسرا و ایضا دخترا زیادی پروان و جمله ی احترام‌احترام میاره درموردشون صدق نمیکنه . بهشون احترام بزاری بدتر رفتار میکنن و اگر بهشون رو بدی هم بدترتر پس دورشون یه خط قرمز بکش و کاری به کارشون نداشته باش :)

خب اینم از سری نوشته هایی که از اطرافم و تو این مدت متوجه شدم . به مرور مینویسمشون تا خودم یادم بمونه یه سری چیزارو و هم شاید کمکی به کسی کرد :) شاتوت هستم‌ مدافع حقوق بانوان :)

Miss shahtot


  • รђคђt๏t :)

memory 78...دلآرام برای من هنوزم همون دلآرام ِ با یک تفاوت ...

دلارام یا دلی آرام ... این دقیقا اسمیِ که خودش پایان اون چهارخط خاطره‌اش تو همون دفترچه خاطرات زرد رنگِ قدیمیم برام نوشته ؛ خاطرات زیادی ازش ندارم و شاید به خاطر اینِ که متعلق به دوره ی خیلی قبل از زندگی من ِ ... زمان کودکی اگرچه دوره ولی خب خاطراتش همیشه در ذهن میمونه. یه تصویر خیلی محو از دختری که چشمای قهوه ای تیره ، موهای بلند ... و لپای سرخ داشت ؛ لپایی که وقتی میخندید سرخ تر میشد ! یه تصویر محو از یه دختر مهربون که ظاهرش مثل اسمش آروم بود ولی در رفتار برخلاف اسمش خیلی شیرین و شیطون وحاضر جواب بود ! نمیگم از دوستای صمیمیِ ابتداییم بود ...چون نبود اما تصویرش اونقدر در ذهنم پررنگ هست که اگر یه جایی و یه پستی مثلا تو اینستا ازش ببینم بشناسمش ! همین تصویر کافیه که وقتی پستی رو ازش دیدم تو اینستا بار اول به خودم گفتم این دختر ...چهره اش چه قدر آشناست ! متن زیر پست آقای "پ" رو خوندم ...
دلآرام همون دختری که سال گذشته در ایسنتاگرام با رقصش  دلبری میکرد و ...
چند بار خوندم ، چند بار کلیپ خودش و بچه اش رو درحالی که میرقصید و خوشحال بود نگاه کردم ، به مغزم فشار آوردم ...با خودم گفتم این چهره رو من کجا دیدم و بعد جرقه ی دلارام در ذهنم خورد ...
و حالا بعد ده سال فهمیدم که دلارام انقدر معروف شده که از هر کدوم از دوستانم درباره اش میپرسیدم میشناختنش ، درگیری من با درس و کنکور مخصوصا سال های آخر دبیرستان و کنکور مانع از این شد که درموردش بدونم و بفهمم که آهنگ میخونه و معروف شده . و حالا بعد این همه مدت فهمیدم که زیر نظر پدرش با یه پسر صیغه میشه و بعد از تموم شدن رابطه اشون میفهمه که چهار ماهه بارداره  اون شخص زیرش میزنه و مسئولیت فرزندش رو قبول نمیکنه . اما دلآرام میگه که بچه اش رو میخواد و نمیخواد که سقط کنه ...پدر مادرش در کمال تعجب ازش حمایت میکنن و دلارام بچه اش رو بدنیا میاره و از ایران میره .
و حالا همون قدر پرقدرت بچه اش رو داره بزرگ‌میکنه...
شایعات خیلی زیادی راجع به دلآرام وجود داره اما برام مهم نیست نگاه مردم و اطرافیان و حتی دوستانم رو از خود شخصیت دلآرام و داستان زندگیش ! و همه اینارو نوشتم که بگم دلآرام برای من هنوز همون دلآرامِ مهربون و شیطون گذشته است با یک تفاوت ! حالا من دلآرام رو یه دختر شجاع و قوی میدونم ...یه دختر ریسک‌پذیر !
شاید اگر هر کدوم از ما بودیم رفتاری متفاوت با دلآرام داشتیم ، مثلا اون بچه رو نگاه نمیداشتیم یا فوق فوقش نگاهش میداشتیم اما بعد از بدنیا اومدنش دیگه مسئولیتش رو به گردن نمیگرفتیم ! از نظر من این میتونه شجاعت و قدرت یک دختر اونم تو این سن باشه که میفهمه حالا که چهارماهه بارداره ، اون بچه دیگه جون داره ، روح داره ...نفس میکشه و در نهایت به دنیاش میاره . "کاف"میگفت اشتباه کرده نباید بچه اش رو نگاه میداشت اون بچه در آینده به پدر احتیاج داره و از طرفی نگاه ِ مردم بهش مثل بقیه نیست !
حرفش رو تاحدودی قبول داشتم اما فقط تا حدودی ! بهش گفتم این من و تو هستیم که این نگاه رو ایجاد میکنیم ؛ اون بچه ی طفل معصوم خودش پاکتر از این حرفاست که بخواد با حرف یه کسی مثل من یا تو الوده بشه . مگه وقتی داشت بدنیا میومد خودش میدونست که قراره پا تو چه دنیایی بزاره و اصلا میدونست که کیا و چجوری نطفه اش رو بستن یا نه ؟
اگر یه روزی در ایران ببینمش مثل همون دلآرام سابق بغلش میکنم و حتما بهش خواهم گفت که از نظر من یه دختر قوی ِ! برای من گذشته ی دلآرام اهمیت نداره چون من از واقعیت زندگیش خبر ندارم و دوست هم ندارم که بخاطر یه اشتباه اونم در دوران ِ بچگیش سرزنش یا قضاوتش کنم‌! مگه هر کدام از ما چه قدر از خودمون ، اعمالی که داشتیم مطمئن هستیم ؟ کدام از ما میتونه با اطمینان بگه هیچ کار اشتباهی در دوران بچگی و جوانیش نکرده و البته از کجا میدونه که کاری یا گناهی ازش سر نزده که شاید هزار برابر بدتر از اشتباه یا بچگی ِ دلآرام یا هرچیز دیگری باشه ! واقعا مگه چقدر ما از زندگی یک شخص خبر داریم که بشینیم حالا باهم فکر کنیم که کار دلآرام اشتباه بوده یا نبوده یا اصلا‌مگه در شرایط اون بودیم ؟!
این که این داستان رو هم نوشتم تنها و تنها برای اون قسمت از زندگی دلآرام بود که واضح و مبرهنه که این بچه حاصل یه ارتباط اشتباه یا درست الان زنده است ...و این میتونه فقط و فقط نشون دهنده قدرت و شجاعت دلآرام باشه ...
ما این نگاه رو میسازیم پس به جای قضاوت های نادرست و نابه جامون برای دلآرام و فرزندش دعا کنیم که خداوند بهشون همچنان قدرت بده و در ادامه راه کمکشون کنه ...

P1 : این پست به هیج عنوان راجع به نظر من راجع به صیغه نیست !

P2 : دلآرام هنوزم مثل گذشته خیلی زیباست :) حالا هم به عنوان یک مادر خوشگلِ .

Miss shahtot


  • รђคђt๏t :)

memory 76...همین


امشب برای یک لحظه دلم واقعا شکست از این همه تنهایی ...

#تنهایی

#خودخواهی

#ترجیح...

  • รђคђt๏t :)

memory76....ما نمیتونیم‌ به همه کمک کنیم ولی همه میتونن به کسی کمک کنن


خیلی کم پیش میاد که یه کانالو دنبال کنم و پستاشو بخونم . اصلا خیلی کم پیش میاد که از یه کانال خوشم بیاد چه برسه به این که جوین بشم... اما کانال پائیزان از اون استثناهاست :)

برید ببینید اگر خواستید جوین بشید :)

راستش این کلیپ خیلی کوتاه رو امروز دیدم و باخودم گفتم تویه پست بزارمش :

ما نمیتونیم به همه کمک کنیم ولی همه میتونن به کسی کمک کنن💜 هیچ وقت نتونستم و نمیتونم اون حس خوبی رو که بعد از دیدن لبخند و خوشحالی یه نفر درونم بوجود میاد پنهان کنم :)

در گذشته اینجوری بود که اگر به کسی کمک میکردم حتی یه کارکوچیک ... گاهی وقتا انتظار جبران مقابلش رو داشتم ولی از یه نقطه ای به خودم قول دادم که اگر خواستی زمانی کاری انجام بدی یا انتظار جبرانش رو نداشته باش یا اصلا انجامش نده ! به طبع از اون به بعد هم دقیقا این نوع کارا خیلی محدود شد اما وقتی بعدا اون حس عذاب وجدان بعدش و یا احساس خوشایند ِ گذشته رو مقایسه میکردم ...کم کم یاد گرفتم که این بار بی توقع باشم و اگر جایی تونستم و البته معقول بود‌، انجامش بدم...

گاهی موفق بودم گاهی هم نتونستم و شکست خوردم ... اما براش تلاش میکنم :)

Miss shahtot

ادرس تلگرام پائیزان :@instagrampaeiizan



  • รђคђt๏t :)

memory76...من اینجا چکار میکنم و چرا اصلا اومدم ...


نمیدونم از کی تا این حد از هم دور شدیم که انقدر نسبت بهش بی حس و بی تفاوت شدم . خیلی دلم میخواد بفهمم دقیقا نقطه ی آغاز این تغییر و تحول چی بوده ؟ منی که اگر یه شب باهاش حرف نمیزدم و یه چیز کوچولو رو ازش پنهان میکردم تا یه هفته عذاب وجدان داشتم و درنهایت میرفتم راستِ راستش رو کف دستش میزاشتم حالا به نقطه ای رسیدم که کوچک ترین حرفی که بین مون رد و بدل میشه دقیقا همون سلام خداحافظ ..چطوری ؟ درسا چطوره ؟ فوق فوقش برام بگه که مثلا فلان دخترخاله ام فلان کارو کرده و فلان دایی ام اون حرفو زده یا فلان مهمونی کی و چجوریه ؟؟ راستش از نوشتن این جمله ناراحتم اما حتی به نقطه ای رسیدم که بالاجبار تمام محبتای مادرانه اش رو تحمل میکنم ... نمیدونم چرا اما احساس میکنم تمام این محبتا‌ یه جورایی مصنوعی و از سر تکلیفه ... و این حس دقیقا زمانی بهم دست میده که باهاش دست میدم و سردی دستانش رو در دستم حس میکنم . دستی که بی حس و خیلی ملایم در دستانم قرار میگیره و با قرار گرفتنش حس انجماد و یخ زدگی رو تا عمق استخوانم منتقل میکنه ! نوشتن این جملات برام سخته چون من بی نهایت مدیون کمک هایی هستم که بهم کرده و اگر اون کمکا نبود شاید در حال حاضر من اینجا نبودم ...

اما ما قبلا بیشتر باهم دوتا دوست صمیمی و خواهر بودیم تا.... و این بیشتر از همه من رو آزار میده این همه فاصله و دوری..این همه سردی و .. . نمیدونم اشتباه من بوده یا خودش یا شایدم هردو اما خیلی وقته که این فاصله ایجاد شده و ما هرو دو با دستای خودمون لحظه به لحظه این فاصله رو بیشتر کردیم تا جایی که وقتی کنارم میشینه ازش دوری میکنم و داخل اون پوسته ای که برای خودم درست کردم فرو میرم و وقتی که ازم سوال میپرسه یک کلمه ای جوابش رو میدم تا زودتر تموم بشه ...

مطمئنم که نقطه ی آغاز اشتباهش دقیقا ترجیح خانوادش و مهمونیاش بر من و خانواده خودش بوده و اما دقیقا نقطه ی آغاز اشتباه من چی بوده ؟؟ و از همه مهم تر حالا که هیچ کدوم تلاشی نمیکنیم برای بازگشت ، دقیقا کی و چه زمانی و از همه مهم تر کدوممون قراره تموم کنیم و آیا اصلا برمیگردیم یانه ؟

P1 : وقتی وارد خونه شدم ، بعد از این که تحولات ریز و درشت خونه رو از زیر نظر گذروندم ...نشستم روی زمین و سرم رو به دیوار تکیه دادم ...

بازم سردردایی که این روزا بیشتر از همه اذیتم میکنه اومده بود سراغم .چشمام رو بستم و دقیقا به این جمله فک کردم که من اینجا چکار میکنم و چرا اصلا اومدم ؟؟

ای کاش نمی اومدم....

  • รђคђt๏t :)

memory75...خیلی لذت داره اینجوری درس خوندن :)

بعد از بیمارشدنم نمیخواستم دیگه برم مسافرت ... اما مادرم زنگ زد و اصرار کرد که باید حتما این روزای اخری رو بیای پیش من باشی چون دیگه هفته بعد داری برمیگردی ، گفتم باشه ولی شرط کردم که چون تو این مدت نتونستم زیاد درس بخونم به خاطر بیماریم اگر بیام توقع نداشته باشه که همه مهمونیارو بیام... از طرفی اگر بخوام منصف باشم این مدت انقد با آناتومی انس گرفتم و یه جورایی باهم دوست صمیمی شدیم اصلا نمیتونم کنارش بزارم و بیست و چهارساعته دوست دارم بخونمش ( البته اگر این سردرد لعنتی بزاره ) حتی تو سخت ترین وضعیت دوست دارم فیلمارو ببینم و اعصاب و ماهیچه های رنگارنگ رو تماشا کنم ببینم از کجا اومدن به کجا میرن و برای خودم تو دفتر مخصوصم نقاشیشونو بکشم... حالا هم که تو ماشین هستم و دارم این پست رو مینویسم رفتم پشت ماشین.. فلشمو درآوردم زدم به گوشیم... اطلس نتر هم روپام و دارم ماهیجه  و اعصاب ناحیه خلف ساق رو میخونم ^__^  و قسمتایی که یاد میگیرم رو مثل همیشه رو نتر  هایلایت میکنم :) و واقعا بدون اغراق میگم که خیلی لذت داره تو همجین وضعیتی درس بخونی :) اونم آناتومی ^_^

P1 : عصب انصافا سخت تر از استخوانِ ولی خب نمیدونم چرا احساس میکنم شیرین تره برای من  D;


  • รђคђt๏t :)

memory 73 ...و رویایی که به حقیقت پیوست

در پشتی ماشین رو باز میکنم . پالتوی سرمه ای رو که باخودم به خاطر سرمایی بودنم آوردم رو گلوله میکنم و میگذارم زیر سرم ...ماشین راه میوفته و تنها صدایی که به گوش میرسه صدای پدرم ِ که از تو آیینه سنگینی نگاهش رو حس میکنم و صدا میزنه : شاهی جان حالت خوبه ؟ و من ... همزمان حالت تهوع ، سردرد ، دل درد شدیدی رو دارم تحمل میکنم . اما احساس نمیکنم که هیچ کدوم از این هاروی من فشاری آورده باشه ! اما جای خالی یه کسی بدجوری آزارم میده . نه این که دلم براش تنگ شده باشه یا احساس تنهایی بکنم ! نه ... جای خالیش برای من خیلی وقت ها هست که با وجود نبودنش احساس نمیشه ! اما جای خالیش یادآور خاطرات تلخ و آزاردهنده ی گذشته است ... با خودم فکر میکنم ، دیدی تو بازم دیدی که حال  من خوب نیست ...که من ذره ذره دارم آب میشم ولی بازم تنهام گذاشتی .‌باز مهمونیاتو ...خواهراتو ...خانواده ات رو برمن ترجیح دادی . انکار نمیکنم کمک های زیادی رو که بهم کردی ولی قبول کن که نبودی هیچ وقت . اونم دقیقا زمان هایی که بیشترین نیاز رو بهت داشتم . امسال وقتی اسفند شروع شد ناخودآگاه حس بدی رو کنارم تجربه میکردم و وقتی که از دانشگاه برگشتم خونه این حس روز به روز بیشتر میشد ...
به در ، دیوار ، پنجره ، همون گنبدآبی معروف ، به میزتحریر نگاه میکردم و دنبال منشا این حال بدم بودم که ناخودآگاه تصاویری از مقابل چشمام گذشت ...تصویر تنهایی هام ...تصویر خیابون های شلوغ و مردمی که دنبال خرید عید هستن و اما دختری که از پنجره با حسرت نگاه میکنه به این تکاپو و بدنش از سردی خونه از سکوتش میلرزه ! یه جمله معروف هست که میگه خودم کردم که لعنت ... اما این انتخاب خودم بودم که تو تمام این ماها ...چه تابستون‌ چه فروردین و اسفند و ... خودم‌باشم و خودم ...جنگ اعصاب زیادی با خانواده ام داشتم که مسافرت طولانی بریم حالا که جلوهستم وشاید  خسته  شدم . اما گوش ندادم ... چرا منم مثل همه دو سه روز رفتم استراحت ولی بقیه اش رو تنها بودم .
ماشین همین جور حرکت میکرد و لحظه به لحظه حالت تهوع و سرگیجه من بیشتر میشد ...درحالی که نفسم به سختی بالا میومد به پدرم گفتم که حالم بده و بزنه کنار ... پدرم ماشین رو به سمت پارکینگ هدایت کرد ، از ماشین پیاده شد گفت شاتوت بیا پایین . بطری آبی رو درآورد و مشت مشت روی صورتم ریخت . مثل کسی که از خواب عمیقی بلند شده باشه ، شوکه شدم و به اطرافم نگاه کردم . خودم رو دیدم . در کنار پدرم و جای خالی کسی که مثل همیشه لحظاتی که میبایست باشه نبود ...حالم بهتر شده بود ، با شالم صورت خیسم رو پاک کردم .... پدرم به سرعت وارد مغازه ای شد و بسته ی پفک نمکی رو برام خرید ...چون که فشارم افتاده بود ... آروم آروم پفک رو تو دهانم میگذاشتم و با آب شدنش حس خوبی درونن بوجود میومد ... به خودم نگاه کردم . یاد روزی افتادم که به آیینه هتل نگاه میکردم و مقنعه ام رو مرتب میکردم ! خوب یادته اولین روز دانشگاه رو ... اولین روزی که به خودم گفتم شاتوت ! از این که داری برای اولین بار به عنوان یه دانشجوی پزشکی میری سرکلاس چه حسی داری ؟ از این که رویات به حقیقت پیوست ؟؟! :)

روزای اول دانشگاه که تو جشن دستمون رو سینه هامون گذاشتیم و سوگندنامه خوندیم و من اشک شوق میرختم و مو بربردنم سیخ شده بود :) روزی که برای اولین بار روپوش  پزشکی رو با شوق تنم کردم ... و روزی که رفتیم سر جسد و حس عجیبی که داشتم ؟ :)
روزی که با خوشحالی از پله های دانشگاه می اومدم پایین و دوست داشتم زودتر برم خوابگاه که اولین درسارو شروع کنم به خوندن ... یا بهتره  بریم عقب تر ...

روزی که مراقب جلسه گفت برگه ها بالا و من وقتی برگه ام رو گرفتم بالا با تعجب به چهارسال نگاه میکردم و از خودم میپرسیدم آیاواقعا تموم شد ... و وقتی برگه رو تحویل دادم ؛ بی نهایت احساس سبک بالی و آسوده خاطر داشتم ... انگار که خیالم جمع بود ... از دور پدرم رو دیدم با خوشحالی براش دست تکون دادم و بغلش کردم ...
همه اینارو نوشتم که بگم برخلاف اونچه که فکر میکنید و تو کامنتای خصوصی برام نوشتید .. سال کنکور ِ من یه سال خیلی آروم و بدون دغدغه ای نبود ! حمایت خانواده ام رو همیشه نداشتم و در لحظات سخت و تنهایی که بهشون احتیاج داشتم در کنارم نبودن ! اما کسی رو داشتم که برام کافی بود :) و خوب میدونید که اون کیه :)

همه اینارو نوشتم که بگم سه ماه دیگه بیشتر نمونده اگر هدفتون براتون مهمه براش بجنگید که نبادا بعدها حسرت بخورید . یادتونه یه بار دیگه هم گفتم ! اگر کسی یه مونده به کنکورش از من بپرسه از الان بخونم میشه ؟ من میگم میشه :) ولی شرط داره و شرطش خودتون هستید ! نمیگم انقدر خودتون رو بکشید که سه روز نخونده خسته بشید اما تلاش کنید ...من دیدم کسایی رو که تونستن :) تلاش کنید ...نقاط ضعفتون رو بررسی کنید ... اشکالاتتون ببینید چیه ...

که بعد ها اون حس خوب رو تجربه کنید:)

جواب کامنت های پست قبل رو تا جایی که میتونستم دادم ...بقیه رو هم به زودی جواب خواهم داد :)

یاعلی :)

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

نمیدونستم که چی باید نوشت واقعا :)


بارها و بارها پنل شخصیم رو باز کردم که شروع کنم‌به نوشتن و انگیزه دادن به کنکوریا ... اما واقعا دیگه نمیدونم چی بنویسم ! میخوام تو این پست اگر سوالی دارید بپرسید ...اگر کوتاه باشه که همونجا جواب میدم اگرم بلند باشه براش پست مینویسم .

میدونم شاید از پرسیدن سوالاتون ...نگرانی هاتون ... خستگی هاتون وَ وَ و َ خجالت بکشید ... شاید روتون نشه یا هرچی . هیچ اشکالی نداره . تیک ناشناس رو برای همین موقعها گذاشتن :) دوستای کنکوری عزیزم خجالت رو بزارید کنار و راحت سوالتون رو بپرسید ...امیدوارم که بتونم کمکتون بکنم :)

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

Memory 61...پارت اول در جست و جوی صدای آشنایی



روی تخت دراز میکشم ..‌.‌ به سقف اتاق خیره میشوم و کم کم چشمانم گرم خواب میشود .

خود را میبینم در جنگلی سرد ، تاریک و مه گرفته ، درحالی که از سرما به خود میلرزم ... از ترس ... شاخه های درختان را کنار میزنم ...  خرد شدن شاخه ها و برگ ها زیر پاهایم  صدای خش خش برگ ها را  به گوشم میرساند . با چشمانی گرد شده از وحشت  به اطرافم خیره میشم . صدایی به گوشم میرسه ...‌ بیا ... برگرد ...‌برگرد ... هنوز دیر نیست . برگرد در کنارم هنوزم دوستت دارم . هنوز هم در کنارت هستم . چشمانم را میبندم صدا آشناست ... آشناتر از هر صدای آشنایی برمیگردم به راست به چپ به عقب میدوم ... به هر سمت میدوم ... در حالی که نفس نفس میزنم . دستانم را روی زانوانم میگذارم ...فریاد میزنم کجاااااا  رفتی ؟؟؟ تو کی هستی ؟؟؟ در حالی که صدایم از بغض میلرزد میگویم فقط یک بار فقط یک بار دیگر بیا .‌ من را تنها نگذار ... تو کیستی که حتی صدایت از دور هم آرامش بخش است ؟ تو کیستی که صدایت برایم آشنا و در عین آشنابودن آشناست ؟ هم میشناسمت هم نه ؟ با عجز بر روی زانوانم میوفتم و از ته دل زار میزنم . بوی نم خاک را احساس میکنم . دستم را به سمت آسمان میگیرم و میبینم که دستانم از نم باران خیس میشود ... لحظه به لحظه بر شدت آن افزوده میشود ... اما من همچنان بر زانوانم نشسته ام ... شاید منتظرم .‌ شاید امید دارم که این باران وجودم را از همه زشتی ها و تلخی ها پاک میکند . شاید امید دارم که این باران می آید و تمام گل و لای وجودم را با خود میشورد و میبرد با خودش به اعماق زمین . همچنان سرم را به سمت زمین گرفته ام و با شانه های افتاده می اندیشم به آنچه که نبوده و بوده ..تک لحظه ها و صحنه های زندگی آرام آرام در مقابل چشمانم عبور میکند و من با یادآوری تک تک آن خاطرات تلخ و شیرین با به خاطر آوردن اشتباهاتم بلند بلند فریاد میزنم ...میگریم بلندتر میگریم و با عجز و زاری میگویم برگرد ...دوباره بیا ...فریاد میزنم من اینجا تنها هستم تنهایم نگذار  و حالا چشمانم از اشک میسوزد و گلویم خشک‌شده  ....در تکاپو و جنگیدن با خود به سر میبرم ....که ناگهان دستی نوازش گونه بر پشتم کشیده میشود ومانند نسیمی خنک عبور میکند ... شتابان به عقب برمیگردم و...


Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

پست ویژه برای دوستان کنکوری :) + تقدیم به بهار جان :)

سلام

خب قرار بود که من جواب کامنتی که بهارجان گذاشته بود رو بدم که باخودم گفتم شاید سوال ایشون سوال سایر دوستان کنکوریمون باشه ، این شد که با خودم گفتم بهتره یه پست راجع بهش بزارم . 

سوال اینه : امتحانات دی ماه نزدیکه ، از اون سالی که برای خودتون برنامه ریزی کرده بودید حدودا پنج ماه و نیمش گذشته . آیا من میتونم در طی این فرصت باقی مانده رتبه ی خوبی بیارم یا ترازم رو افزایش بدم ؟ با فرض این که صفر مطلق باشم ؟؟

جواب من اینه : اگر تلاش کنید ... اگر از همین الان که این پست رو میخونید یه یاعلی بگید و با قدرت شروع کنید ، برنامه ریزی عالی داشته باشید ...سعی کنید فرصت هاتون رو از دست ندید من مطمئنم که با توکل برخدا موفق میشید .‌ببینید امتحانات دی ماه یه فرصت طلایی هست برای کسایی که تا الان عالی خوندن و در این فرصت تست بیشتر و مرور بیشتر میکنن هم یه فرصت طلایی برای جبران کردن ...برای این که خودتون رو به بقیه برسونید از طرفی بعد از این که در امتحانات دی ماه تا حدودی خودتون رو رسوندید در فاصله بین دی و عید که میشه بهمن و اسفند بازهم یه فرصت طلایی دیگه است . علتش چیه ؟ علتش این هست که بعضی ها در این دوران به خاطر خستگی و سایر فشار ها در این فرصت یا درس رو رها میکنن یا ترازشون افت میکنه ... اون کسانی که تا حالا جدی نخوندن ... درست حسابی نخوندن یا اصلا صفر مطلق ... با یه برنامه ریزی عالی و قوی تو این دوتا فرصتی که گفتم یعنی الان که آذره و دی یه جمع بندی و بعد دوباره فرصت بهمن و اسفند ... خودشون رو به بقیه برسونن و حتی در زمان فرصت عید هم یه جمع بندی عالی و قوی داشته باشن ...

همه این ها ممکنه ... حتی کسی که تا الان صفر مطلق هم بوده میتونه با تمام تلاشش یه رتبه خوب بیاره و حتی اگر هدفش پزشکی باشه پزشکی هم قبول بشه ... اما همه اینا بستگی به خودتون داره ... این که چقدر از فرصت های باقی مانده استفاده میکنید ؟ اینکه چه قدر حواستون به خودتون هست که دوباره اشتباهات گذشته رو تکرار نکنید ؟ این که چقدر سعی میکنید تا از حواشی فاصله بگیرید ؟ 

فکر میکنید خود من زمان تلف شده یا فرصت از دست رفته نداشتم ؟ چرا داشتم ..اما همین که زمان پیش میرفت همین که به این فکر میکردم امسال سال سرنوشت ساز منه ...سالی که قراره آینده و شغلی که دارم توسطش تعیین بشه ...سعی میکردم از لحظه هام به خوبی استفاده کنم .. نه این که تفریح نداشتم ، چرا اتفاقا تفریح هم داشتم اما تفریح سالم ...تفریحی که به شادابی وطراوت روح و جسم کمک میکنه ...مثلا بیرون رفتن و پیاده روی کردن با مامانم ...حرف زدن با پدرم ...

همه اینارو گفتم که بگم هرچیزی ممکن و شدنیه حتی اگر یکی دوماه مونده به کنکورش بیاد بپرسه اما من میگم همه اینا بستگی به خودتون ..تلاشتون ..پشتکار و بردباریتون و از همه مهم تر ایمانتون به خدا بستگی داره . خدای مهربونی که شمارو میبینه و گاهی وقتا هست که میبینید در این دنیا هیچ کسی رو جز خودش ندارید و چه قدر لذت بخشه اون لحظه ای که به خودش توکل میکنید و همه و همه چیزارو به دست خودش میسپرید ... خدایی که صلاح مارو میخواد . پس به خودش توکل کنید که هرکه توکل کنه سراسر وجودش را آرامش در برمیگیره و شرط اول همه چیز آرامش و آرامشه . خیلی ازش کمک بخواید تا آرامش بگیرید 

من عاشق این ذکرم --» الابذکرالله تطمئن القلوب :) دستتون رو بر قلبتون بزارید ..چشماتون رو ببندید و با نفس عمیق و تامل این ذکر رو بگید ... بگید خدایا من تمام تلاشم رو میخوام بکنم برای هدفم خودت کمکم کن :)

نکته مهم :  البته اگر تازه میخواید شروع کنید ، یدفعه فشار نیارید که خسته بشید ... بلکه آروم و آهسته و پیوسته مطمئن باشید انشالله میرسید . یعنی یدفعه چهارده ساعت نخونید ..کم کم زیادش کنید تا خسته نشید :)

و در آخر این هم اضافه کنم که حتما اگر تو برنامه ریزی مشکل دارید با یه مشاور مشورت کنید ..یا در کل با کسی که از لحاظ برنامه ریزی قبولش دارید و مطمئنه . اگرچه هنوزم وقت هست به نظر من برای کسایی که تو برنامه ریختن مشکل دارن که برنامه بریزن اما بازم اگر مشکل دارید مشورت کنید خودتون میدونید . و این که ممکنه از برنامه آزمونا عقب باشید . هیچ ایرادی نداره آروم آروم ...با صبر و تلاش میتونید کم کم خودتون رو برسونید . ولی حتما یه آزمون رو شرکت کنید که بهتون کمک میکنه دیگه زمان رو از دست ندید و در جوش قرار بگیرید . من تاکیدم رو آزمون و برنامه ریزی زیاده .

من مطمئنم کسی که بخواد و تلاش کنه ... با توکل برخدا موفق میشه . اما باید در این فرصت باقی مانده حداکثر استفاده رو بکنه و دیگه به خستگی و اینا توجه نکنه ..، به هدف قشنگش ...به ارزشش فکر بکنه .. به این که گاهی فرصتا هرگز تکرار نمیشن

شما میتونید فقط ایمان ، توکل برخدا ، صبر و تلاش ...برنامه ریزی فراموش نشه

P : حتما از فرصت آذر هم استفاده کنید 

اگر احساس خستگی دارید ..طبیعیه نگران نباشید ..من خودم پیشنهادم این هست که یه یکی دو روز یا دو سه روز ( بستگی به خودتون داره ) کلن از درس فاصله بگیرید یا یه مسافرت کوتاه برید ... بستگی به خودتون داره که چجوری خستگیتون واقعا از بین میره . این بهتره که تو اتاق باشی و هیچی نخونی و یا با خستگی یا کلن یکی دو روز فاصله بگیرید و بعدش با قدرت تلاش کنید ؟ من خودم مورد دوم رو ترجیح میدم دیگه خودتون میدونید :)

P : از خانواده فاصله نگیرید ...تو این دوران هیچ کسی به اندازه خانواده ( پدر مادر و ..) نمیتونه آرامش بده و کمکتون کنه ..ازشون کمک بخواید تا کمکتون کنن 


ببخشید دیر شد . آرزوی موفقیت دارم برای تک تک تون 

برام دعا کنید و خواهشا اگر تصمیم تون جدیه دیگه فرصت هارو از دست ندید ...حتی شده همین الان شروع کنید ...شما میتونید :)

Miss shahtot

من شرمنده ام نمیدونم چرا فرصت نمیشه کامنتارو جواب بدم .انشالله دیگه تو این هفته جواب میدم ...اگر دوستان کنکوری سوال داشتن تو این پست بپرسن ..شاید کمی دیر بشه اما تلاشمو میکنم که حتما جواب بدم :)

  • รђคђt๏t :)

Memory 42 ...اولین شب در خوابگاه و اولین روز در دانشگاه :) + مراقب خودت باش :)

خب اینم از آدرس و عنوان جدید ... هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که کلا قالب و نام کاربری رو عوض کنم راستش اصلا دلم نیومد ...اصلا نگاه میکردم به این بستنی شاتوتی که بغل وبلاگمه و قالبم به هیچ عنوان راضی نمیشدم که عوض بکنم :)

خصوصا این که دیگه با نام شاتوت خوشمزه ِ شرابی رنگ شناخته شدم  :) 

امشب اولین شبی هست که قراره در خوابگاه بخوابم و امروز اولین روزی که به عنوان یک دانشجوی پزشکی سر کلاس حاضر شدم ...  در کل دانشگاه خیلی بزرگ و خوبی داریم و اساتیدمون هم خیلی باسوادن ،  تا حالا که هر استادی اومده خوب تدریس کرده . 

ساعت اول بیوشیمی داشتیم که در این شیوه نوین با نام مقدمات سلول مولکول میشناسنش همون درسای کربوهیدات ها و ... اما فعلا آشنایی با ساختارشون :) من که خوشم اومد اگرچه کمی سخت بود . از همه اینا بگذریم یدفعه به ما گفتن همین جلسه اول آزمون  placement یا همون تعیین سطح زبان دارید .‌قیافه من وقتی که چند تا سوال اول رو دیدم o_____0 بعد یه نگاه این ور یه نگاه اون ور دیدم رتبه یازده کشوری ( یه پسر ساده فک کنم مناطق محروم ) صندلیش کنار منه ، زیر چشمی یه نگاه انداختم دیدم نه اونم درحال خاروندن سرشه ...درکل امتحان خیلی سختی بود مخصوصا reading که زیاد بود ... دیگه من هرچقدر اطلاعات داشتم به کار گرفتم ...خدا خودش ختم به خیر کنه . از جلسه امتحان که اومدم بیرون دقیقا قیافه همه اینجوری بود o_____0 :)))

 آخرشم ازما خواستن که یکی از موضوعا رو انتخاب کنیم متن صد کلمه ای بنویسیم ، اینم اضافه کنم رتبه هفت کشوری ، یازده ، چهل و نو و ...همه دانشگاه ما هستن و البته تمام رتبه های زیر صد پسرن به جز یک نفر ... 

درمورد خوابگاه هم ...اتاقم رو منتقل کردم طبقات بالا ، این اتاقی که الان هستم ۶ نفره است اما یکی از بزرگترین اتاق های این خوابگاه به حساب میاد :) درحال حاضر وسط یه اتاق با فرش دوازده متری تنهاهستم ...هم اتاقیام سه تاشون پزشکی میخونن دوتا بهداشت ، اما الان هنوز برنگشتن ...به جز یه نفر که بهداشت میخونه اونم بیرونه ولی فک کنم کم کم پیداش بشه، دختر آروم و خوبیه ... بچه های این اتاق به نظر میرسه که تمیزن .

بدترین لحظه ی امروز ساعت تقریبا هشت شب بود که لحظه ی خداحافظی با پدر، مادر و خواهرم بود ... پدرم دائما نصیحت میکرد که مواظب سلامتیت باش ...مادرم میگفت که به درسات ،به ورزشت به تغذیه ات اهمیت بده ...خواهرمو گرفتم سفت بغلش کردم :) در کل خانواده همچنان به نصیحت ادامه میدادن و من دعا دعا میکردم که زودتر بگذره ...دائما نفس عمیق میکشیدم ، درآخر با لرزش صدا گفتم خیالتون تخت تخت :)  وقتی خداحافظی کردم ...رفتم به سمت آسانسور ، نگاه آخرهم انداختم ، وقتی خیالم راحت شد که رفتن ... دیگه نتونستم کنترل کنم خودمو و زدم زیر گریه ... آخرین جمله پدرم این بود :

بابا جون خیلی مراقب خودت باش ....این جمله رو ثبت کردم تا همیشه یادم باشه به اعتماد پدرمادرم به انتظارشون از من و قول و قرارام ... 

البته یه مدت که گذشت ...دیدم در اتاق دوستام بازه ، رفتم پیششون و حالم خیلی بهتر شد :) یذره گفتیم و خندیدیم ...شام خوردیم و کلا روحیه ام خیلی بهتر شد ...

حالا هم که دارم اولین شب خوابگاه رو سپری میکنم ...‌خوبی طبقه های بالا اینه که خیلی ساکت و آرومه :) درحال حاضر تنها هستم و دارم این خاطرات رو مینویسم .


P1  : بچه های اینجا خیلی خوب معنی سازگاری و مستقل بودن و یادگرفتن ...تاحالا ندیدم دختری رو که غر بزنه یا بداخلاق باشه اگرچه دلتنگی انگار طبیعیه بین خوابگاهیا :)

P2: فردا میخوام برم کتابا رو بگیرم ، جزوه رو پاک نویس کنم و اگرشد یه سروسامونی به لباسا و کمدم بدم ...امشب دیگه وقت نشد یه سری کارو بکنم ... والبته درسای همون روزم که دارم میخونم ...

P 3 : دیشب که همه خانواده پیش هم بودیم ...‌چه قدر خوب بود 

P4 : درمورد طولانی نوشتن ... پستایی که بعد از چند روز میزارم ناخودآگاه طولانی میشه اما سعی میکنم که هردو نوع رو بزارم ...این  مدل پستا معمولا  تاچند روز همینجوری هست هروقت تونستید بیاید بخونید :)) چون واقعا سرم شلوغ میشه ..بعد از یه مدت که وقت پیدا میکنم میام مینویسم ناخودآگاه طولانی میشه ولی بازم سعی میکنم کهخلاصه بنویسم :)


+ درباره من عوض شد :)


خداوندا خودت آرامش و صبر را به روح ، جسم و جان ما هدیه بده ... 

خواب خوشی رو برای همه آرزومندم :)


Miss shahtot 


  • รђคђt๏t :)

Memory 36...و تولد گاه بهانه ایست برای دلتنگ خود شدن ...

تولد واژه ای است در پی معنا شدن ...

مفهمومی است در تب و تاب رسیدن

تولد گاه بهانه ای است برای دلتنگ خود شدن

شانه ای است برای جست و جوی خویش ...

تولد گاهی بهانه است برای یک جمع دوستانه ...

برای چند لحظه باهم خندیدن ...

برای خرید یک شاخه گل برای جاری شدن یک قطره اشک

و کشیدن آهی از سر دلتنگی ...

تولد گاه بهانه ایست برای فریاد بودن...رهایی از پیله تنهایی

و اندکی دنبال خود گشتن ...

تولد مفهمومی است ناپیوسته در زندگی امروزما

و تولد بهانه ای است برای نوشتن یک متن با دستان من

برای خوبانی که ...مهرشان ماندنی است 

# فریدون مشیری

تولدم مبارک :)

ارزوی من تنها این است ... پاک بودن و  شدن روحم همچون آسمان یک صبح بهاری ...

و رضایت تو .....

 

 

P : البته من فردا تولدم هست و امشب شب تولدم :)

شعرای  پست برایم از شهریور و تابستان بگو .... معرکه شدن ...برید بخونید ممنونم از همه :))

اگر بخوام آدرس بدم چهارمین پست

این آهنگ همیشه بهم آرامش میده ...

 

  • รђคђt๏t :)

Memory 34...برایم از شهریور و تابستان بگو ...


ماه شهریور رو خیلی دوست دارم ...نه فقط برای این که متولد این ماه هستم

به این دلیل که همیشه این ماه برای من پر بوده از اتفاق های ناب و شیرین که با یاد آوریش

ناخودآگاه لبخند میزنم ...

در کل بهترین لحظه هارو در این ماه تجربه کردم ...

خب این همه در این مدت من نوشتم این بارنوبت شماست که  بنویسید ...

شعر ، دست نوشته ، متن و یا شعری نو که درمورد این ماه ( شهریور ) یا فصل تابستان

...شنیدید ،  خوندید یا حتی خودتون نوشتید :))

من بعدا تمام این شعرهارو در دفترخاطراتم که ارزشمندترین شی برای من هست

 ثبت میکنم و تا ابد حفظ میکنم ...


اول خودم شروع میکنم ...این شعر از اخوان ثالث رو خیلی دوست دارم :

 مست کرد امشب نسیم ِمست شهریور مرا

گرچه باز از چشم ِتر آبانم ، از دل ْ آذرم

ماه شهریور پراست از خاطرات عشق من

من به جان تا زنده باشم ، عاشق شهریورم

شاهدم باش ای سحر ! کامشب توخندیدی ومن

همچنان گریان به یاد آن بت ِافسونگرم

آن بهشت آرزویم ، تاج عمرم ، هستیم

سایه پرورد ِخیالم ، نازنیم ...دلبرم 


اگر شعر یا متن کوتاه زیبایی از شهریور نداشتید ....خاطره و اتفاقی دلنشین که دراین ماه

 یا فصل تابستان براتون رخ داده بنویسید 

بدون شک من رو خیلی خوشحال میکنه :)

لحظه هاتون شاد ....

Miss sshahtot


  • รђคђt๏t :)

اینم از قولی که داده بودم :)))

خب اینم از قولی که داده بودم فقط باید چن تا نکته رو بگم 

اول این که  مطلبی که در نظر گرفته بودم میدونستم خیلی زیاد میشه بنابراین اول تو چندتا

کاغذ نوشتم بعدش دادم کافی نت برام تایپ کرد :)

منم گرفتمش دیروز صبح و کپی پیست کردم و شروع کردم به ویرایشش که حالم بد شد

و امروز صبح که بیدار شدم نشستم ویرایشش رو تموم کردم ..

دومین نکته این که چون مطلب زیاده و پاسخ همه ی سوالات ...منم گفتم یه جایی بزارم که

قاطی سایر مطالب وب نشه و سوال هاتون هم همون جا بپرسید ..بالای وبلاگم بخشی

باز کردم به نام برای کنکوریا ...اون جا مطالب نوشته شده و سوال هاتون هم همون جا

بپرسید :))

و اگر منم چیزی اضافه کردم توی پست جدید اطلاع میدم که بهش سر بزنید

سومین نکته : بازم میگم این موارد فقط تجربیات شخصیه منه و اگر من به جای شما

بودم مصاحبه نفرات برتر رو هم میخوندم یا از چند نفر دیگه میپرسیدم تا اشتباه

راهی رو انتخاب نکنم

چهارمین نکته موردی رو فعال کردم که هیچ شخصی نمیتونه از مطالب کپی کنه

اینم برای اونایی که کپی میکنن بعد میرن خداتومن از بچه های مردم پول میگیرن‌

:)) 

و در آخر اگر به کسی به اندازه نوک سوزن هم کمک کرد برای من دعا کنه فقط همین :))

چون خدایی خیلی براش وقت گذاشتم و چندین بار ویرایش کردم.

P 2 : حالم نسبت به دیشب بهتره کمی اما همچنان سردرد های کشنده و آبریزش بینی و ..

دارم ... بازم خداروشکر

P3: یادش بخیر این آهنگه......

 یه زمانی هرجا میرفتم این جمله شنیده میشد : درکم کن یکم :)

محسن یگانه



سلامت و پاینده باشید

Miss shahtot


  • รђคђt๏t :)

Memory 29... آنچه بر من در طی امروز و مصاحبه گذشت :)

مصاحبه رو هم دادیم تموم شد رفت :)

اول این که بگم که مصاحبه امروز کمی متفاوت  با اون چه که فکر میکردم و بقیه هم میگفتن 

بود...

حالا این که چه اتفاقاتی افتاد رو در ادامه میگم :))


دیشب سعی کردم زود بخوابم تا صبح انرژی داشته باشم... ساعت هفت بلند شدم و یه نگاهی

به مواردی که باید میخوندم( بیشتر احکام و ... ) انداختم ، 

یک چیزی رو باید اضافه کنم و اون اینه که من روز جمعه با پدرم بحثم شد و از اون روز باهم 

سر سنگین هستیم ، هیچ کدوم هم از موضع خودمون پایین نمیایم و حرف اون یکی رو 

قبول نداریم ... اما بی احترامی بهش نمیکنم فقط به هم کاری نداریم 

اما من با مامانم مشکلی نداشتم و رابطه خوبی داشتیم تا امروز صبح ...

بحث ما از کجا شروع شد ؟ 

از جایی که خانواده محترم من تمام خریدای خونه اعم از میوه و ..

رو دقیقا امروز صبح گذاشته بودن :/ و همینم باعث شد من دیر برسم کمی ،

علت دوم هم به خاطر این بود که مامانم گفته بود که چادر ساده مشکی داره و من به گفتش

اکتفا کردم ، صبح که ازش سراغ گرفتم با چادری روبه رو شدم که نه تنها طرح دار بود

بلکه.. بگذریم

دقیقا بحث از این جاها شروع شد و بالا گرفت تا جایی که به مسائل جدی تر رسید ...و 

 من گفتم اصلا نمیخوام برم  مصاحبه :/ مامانم هم دو دقیقه بعد اومد گفت

 از این لوس بازیا در نیار ، تکلیف مارو  مشخص کن ...

اگر میخوای بریم که پاشو و گرنه بابات میخواد بره سرکار :/

( خوشم میاد مامان بابام هیچ وقت اهل لوس کردن و .. نیستن)

منم دیدم که واقعا کاری نمیشه کرد از جام بلند شدم و رفتیم ...

تا وارد ماشین شدیم منم جوری که متوجه نشن ، زدم زیر گریه چون واقعا به خاطر بحثایی که

کردیم اعصابم بهم ریخته بود و این جور موقعا که موقعیت حساس و سرنوشت سازه..

  تنها کاری که بهم آرامش میده -----» کمی گریه کردن و آهنگ گوش دادنه ....

و البته این آهنگه رو گوش دادم که خودش خیلی کمک کرد آرامش بگیرم.. 

و تسلط پیدا کنم رو خودم....




مدتی که گذشت ، مامانم شروع کرد به حرف زدن و گفت و گو و حرف کشیدن از من 

و یجورایی بحث فراموش اصلا( همیشه وقتی با مامانم بحثم میشه خیلی طول بکشه

یه ربعه )....وقتی رسیدیم به اون جا پدر مادر عزیز من دیدن که حرفای من الکی نبوده و 

دیرم شده بود ... چاره ی دیگه ای نبود من سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم و از

خانواده جدا شدم و رفتم به سمت سالن و 


از این جا به بعد میشه در مورد مصاحبه :

وقتی وارد سالن شدم دیدم دارن کلی دختر هم سن و سال من نشسته ،  ( خانواده ها

هم بیرون بودن ) و چند تا آقا مشغول توضیح دادن و توزیع یک سری برگه ها ... اون جا

بود که فهمیدم مصاحبه دو مرحله است و مرحله اول کتبیه !!

سوالا چی بودن ؟ سوال های روانشناسی و احکام :)

مسئول اون جا گفت که برای ما پوشش و ... و در کل جواب هایی که میدید در وهله دوم 

اهمیت داره ، اول از همه صداقت شما سنجیده میشه ... چجوری ؟ 

ببینید این جوری که مثلا یک سوال رو مثلا بار اول تو تست از شما میپرسن بعد چند تا 

سوال دیگه میپرسن  و اونو می پیچونن و به شکل دیگه میپرسن که خودتون متوجه نمیشید ... 

و اون چه جاست که مشخص میشه شما راست گفتی یا دروغ .

سوالای روانشناسی رو واقعا واقعا با صداقت کامل جواب دادم ...ولی خدایی یه جاهاییش

آدم نمیدونست چی باید جواب بده 

احکام هم اون چیزایی  که تو جزوه اومده بود ، تعدادیش پرسیده شد و خداروشکر

بلد بودم ( بیشتر اصول دین و تقلید و ... )

بعدشم میرفتیم برگه رو تحویل میدادیم و داخل یه سالن دیگه می نشستیم برای مصاحبه

دوم اما !!!!!!

دقیقا از زمانی که ما برگه رو تحویل میدادیم ... چند آقا نشسته بودن و بررسی میکردن و

در کل یک سری سوالایی داشتن که انگار اهمیت اون سوالا براشون بیشتر بوده ... اگر متوجه

میشدن که : 

یک دروغ سرهم کردی /  دو در گفته هات تناقض وجود داره /  سه پاسخی دادی که نیاز به

توضیح داره میرفتی برای مصاحبه دوم و حالا باید رفع رجوع میکردی و توضیح میدادی

اون چه که گفته بودی 

و گرنه اسمت رو میخوندن و میگفتن برو بسلامت.....

اینارو من از خودم نمیگم و خود مسئول توضیح داد.‌

از وقتی اسم اونایی که لازم نیست بمونن و صداقتشون ثابت شده رو میخوند من همین

جور خدا خدا میکردم که نیازی نباشه ... تا گفت خانم شاتوت شاتوتیان یه نفس راحت کشیدم

پووفففف :))) و خوشحال و خندان خداحافظی کردم :)

بعدشم که اومدم بیرون دیدم مامانم نشسته توی اتاق داره با یه دختره صحبت میکنه که خیلی

داستان زندگیش جالب بود انشالله مینویسم

در کل تقریبا همه کارا دو ساعت نیم برای من طول کشید و تمام شد :) 

نفس راحت کشیدم :))))


P ( خنده دار ) :

عاقا من چادر سر کردم ، وقتی وارد محوطه شدیم مامانم گفت ای وای چادرتو 

برعکس سرت کردی :)) بعد من رفتم روبروی یه شیشه قهوه ای رنگ چادرمو در آوردم و سه 

ساعت خودمو مرتب کردم که احساس کردم یک جفت چشم داره از تو شیشه نگاه میکنه :/

رفتم عقب تر دیدم دو جفت چشم داره نگاه میکنه که یدفعه چشمم خورد به بالای اون 

قسمت که نوشته بود ----»»» اطلاعات دانشگاه :/ 

 واقعا نمیدونستم چکار کنم ، یه لبخند مصنوعی به افرادی که داخل نشسته بودن کردم و 

اافرارررر  ... بعد با مامانم زدیم زیر خنده :)) خخخخ

اونم هیچ جا  نه و اطلاعاااات :/ 

P 2 : 

من یه سوال دارم ..آیا مصاحبه هم چیزیه که تقلب بکنن ؟؟؟؟!!‍

مسئول اون جا ، شاید ده بار جای دخترا رو عوض کرد و تذکر داد ... اکثرا با دوستاشون بودن ، 

البته من اون جا آشنا یا دوستانم رو ندیدم ...حالا شاید جز گروه من نبودن شایدم شرکت نکردن :))

P 3: 

وقتی تو سالن اصلی نشستیم من همش احساس میکردم دارن با دوربینا نگاه میکنن :)) خخخ

P4: 

مقنعه و چادر هم بهم میادا نمیدونستم !!! :))


ممنونم از دعایی که کردید و راهنمایی های خوبتون 

دیگه توکل برخدا هر آنچه که پیش بیاد از این به بعد قسمته و پذیراش هستم :)

شاد باشید :)))

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

Memory 28...نکات عالی برای مصاحبه ؛)


امروز به طور کاملا اتفاقی با یه کانالی آشنا شدم و در اون کانال ، شماره تلفن مشاوره 

مصاحبه گذاشته شده بود :) زنگ زدم و با یه خانومی صحبت کردم که شنیدن حرفاش و 

توصیه هاش به نظرم برای کسایی که مصاحبه دارن خیلی مهمه و البته من که از 

 بعضی از حرفاش   واقعا شاخ در آوردم و تعجب کردم !!!!   حالا چی گفت ؟

 مینویسم هم برای کسایی که مصاحبه  دارن هم برای خودم که دوره بشه ...

و یادم باشه :))))

اینم بگم این حرفا برای همه نوع مصاحبه اعم از شغلی و دانشگاهیه:)

نه فقط علوم پزشکی شاهد ...


حضور نیمه وقت در جلسه مصاحبه استخدامی ---» خیلی عجیب !!

یعنی این جوری نیست که شما بری  داخل اتاق تموم شه بره !!!! قبل حضور در اتاق 

و بعدش یک سری افراد نشستن شما و   رفتارتون رو زیر نظر دارن :// !!

اون جا ساعت یازده باید بریم چهار ساعتم ممکنه طول بکشه :// 

قبلش هی نگو وای حوصله ام سر رفت ، وای خسته شدم !!!

سرت تو گوشی نباشه شاتوت !! .... یه کتاب با خودت برداری خیلی آروم و متین مطالعه اش

میکنی ، و جوری که جلب توجه نشه حواست به دور و برم هست :)

( از الان احساس میکنم تحت نظرم :/ ) 


چند جمله برای معرفی ----»

 ممکنه به زبان انگلیسی بخوان :

My name is shatot shatotian 

Im 18 years old...from Tehran 

My field of study is empiric

خوبه ؟؟؟ یا بیشترش کنم ... دیگه چی بگم ؟ 

چند ویژگی بارز و ویژگی منفی ----»

مهم ترین نکته اعتماد به نفسه ... همه این سوال ها رو میپرسن که اعتماد به نفس و

 در درجه بعدی شخصیت و ویژگی های طرف مقابل رو بسنجن 

باید صادقانه جواب بدیم ... اون جایی که نمیشه راستشو گفت ---» هیچی نمیگیم 

و منحرف میکنیم سوال رو ( پووووفففف :/)

ویژگی بارز رو باید دلیل بگی چرا اینو بارز میدونی ؟

در مورد منفی ---» ویژگی هایی که از لحاظ عرف بد محسوب میشن ولی از لحاظ اخلاقی

خوب و پسندیده ان :) 

خلاصه سوال های دیگه ای که میپرسن ---» 

کار گروهی یا فردی رو دوست داری ؟

هدفت از انتخاب شغل ؟   نحوه استفاده از اینترنت ؟ شبکه های مجازی ؟

چه قدر مطالعه داری ؟ چه کتابایی چه نویسنده هایی ؟ چه موضاعاتی ؟

جواب این سوالا از قبل  آماده باشه و نوشته بشه

فن بیان و شمرده صحبت کردن --» 

 مثلا سعی کنی جلسه مصاحبه رو بدست بگیری و خودت

به سمتی که روش تسلط داری پیش ببری

شمرده و آروم آروم صحبت کردن ... نه بلند نه خیلی آروم...برای این کار من یه پنج شش باری

صدامو ضبط کردم و گوش دادم ، این راه خیلی خوبیه :)

صدا نلرزه و با اعتماد به نفس حرف بزنی  تمرین تمرین و تمرین :)


اطلاعات عمومی ---» این جور سوالا دو دسته ان :

دسته اول : سوالات انحرافی که هدفش پاسخ شما نیست

 بلکه میخواد میزان کنترل و تسلطرو بفهمه 

مثلا : چند درصد زمین رو آب فراگرفته ؟ :/ 

برای پاسخ به این سوال های چرت و پرت نباید فورا گفت نمیدونم !!

این تاثیر بدی میزاره ،‌ باید هر آنچه که اطلاعات داری در اختیارشون بزاری مثلا :

درصدشو به طور دقیق نمیدونم اما میدونم که بیشتر سطح زمین رو آب فراگرفته و بیشتر

آب ها در سطح اقیانوس و دریاها تجمع پیدا کرده ؛)

دسته دوم :

سوالاتی که واقعا جنبه اطلاعات عمومی دارن که من خودم دارم این جزوه رو میخونم و 

واقعاااا عالیه و شامل همه زمینه ها میشه ------این جا :)


مدارک لازم ---» 

اصل شناسنامه و کارت ملی ، کپی از صفحه اول شناسنامه و کارت ملی

یک عکس سه در چهار ، خودکار آبی

شماره تلفن و آدرس سه معرف ( لطفا افرادی معرفی بشن که خصومت شخصی ندارن :/ )

 محل سکونت پنج سال قبل :)

برای شاهد ---»

حضور خانم ها با حجاب کامل --» چادر :)



من جز دسته اول هستم روز چهارشنبه مصاحبه دارم :)

هی مشینم جلو آینه صحبت میکنم و تمرکز روی حالت صورت و دست ...

این جوری که فهمیدم نه خیلی باید خشک و جدی باشه آدم نه خیلی راحت و صمیمی

ولی رعایت ادب ، احترام ، استیل ، طرز نشستن ، صحبت کردن و... همه اینا مهمه :)))


خواهشا برام دعا کنید که این مصاحبه به خوبی و خوشی تموم بشه :)

همین دیگه ... با آرزوی موفقیت و سلامتی و این صوبتا :)

اگر به کسی هم این حرفا کمک کرد برام دعا کنه ...

اگر توصیه ای دیگه ای دارید بگید ممنون میشم :)

Miss shahtot 

  • รђคђt๏t :)

نقطه سر خط

شاید یک روز هایی

یک ساعت هایی

اصلا یک ثانیه هایی

برای همه آدم ها

معنی نقطه پایان بدهد

ولی دقیقا همان جا

نیاز داریم به یک صدایی که 

که به ما بگوید :

نقطه سر خط !

این نقطه سرآغاز آرامش است...

و سرآغاز شروعی دوباره پس از بی نهایت اشتباهاتی

که داشته ایم.

نه کسی از زندگیه من با خبر است نه کسی از اشتباهاتم

اکنون من با صدای بلند فریاد میزنم!

شاتوت !

نقطه سر خط !

Miss shahtot

  • รђคђt๏t :)

گوشه ی دنج تنهایی های من

خاطرات ِ من ....

The natural word is so beautiful
at the moments

کلمات کلیدی
آرشیو مطالب
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan